Showing posts with label دردنوشت. Show all posts
Showing posts with label دردنوشت. Show all posts

2014/10/07

شاید که تو حق داری

منتظر بودم اسممو بگه که در جواب بگم مُرد! اینو چند سال پیش از میم یاد گرفتم ، وقتایی که از دستم ناراحت بود ، صداش که می کردم می گفت مُرد!...شاید هیچ وقت کسی در جواب خودش اینو نگفته بود که بدونه چقدر ترسناکه اینکه بی خبر از همه ی دنیا اسم یکیو بگی و بعد...اما صدام نکرد عوضش رفت دنبال کارای خودش ، منم نشستم به فشار دادن دگمه های کیبورد ، الف اومد حرفای خوب زد،  اما من دلم یه جوری بود، یه جور دلشوره از شنیدن مُرد ، نباید این چیزارو یاد بگیرم...سرمو گذاشتم رو دستم سعی کردم به "بانو" فکر کنم ، به اینکه در جواب بعضی از حرفام می گفت ، اینکارو که کردم "بانو"، یا اینو قبلا گفته بودی "بانو"...آره "بانو" بهتر بود یه جوری حس خاص بودن بهم می داد یه جورایی حواسمو پرت کرد و بردم لا به لای روزهای گذشته یه جاییش دیگه طاقت نیاووردم سرمو از رو دستم بلند کردمو تایپ کردم ، چه فایده! حرف باد هواست...آره حرف باد هواست...و چقدر بد وقتی برای تسکین چیزی به جز باد هوا نداشته باشی...
آدم راه هاییو میره که فکر می کنه باید بره و هیچ وقت فکر نمی کنه شاید باید اون راهیو می رفت که فکر نمی کرد باید می رفت ، می دونی چون بعضیامون بدجوری خیال برمون داشته که کارمون درسته ، آره منم اینجوری بودم اما الف و میم اینجوری نبودن ، بررسی می کردن ، مجموعه رو نگاه می کردن اما من بلد نبودم مجموعه رو نگاه کنم ، نه! نه اینکه بلد نباشم ، اطمینان نداشتم ، واسه همینم بهم گفت : " آخه یکیم که یه چیزی بهت می گه گیوز ا شت هم نمی کنی!" ، چه می شد کرد...اینجا با همه ی نداریا و کم داریاش یه چیزو زیاد داشت ، باد هوا ، صبح تا شب بشینو باد هوا به هم بباف و تهش ؟ هیچی از این چیزا واسه فاطی نمی تونی تمبون بسازی ، باشه بابا قبول اصلش یه طور دیگه است...
یه باریم یه شعر طولانیو توی جاده ی شمال خوندم و اون شب یه عالمه ستاره تو آسمون بود شایدم من خیال می کردم هست آخه هوا صاف نبود نمی دونم، به هر حال هیچ وقت وقتی یکی صداتون می کنه تو جوابش نگین: مُرد!!
مردن چیز ناجوان مردانه اییه...

2014/09/30

صدا بلندترین هجا نیست

+ آدم باید یک روزی جرات کند، همه چیزش را بگذارد و برود، انقدر برود که دیگر یادش نیاید که رفته است، حالا تو هی خودت را جذر بگیر ، با توام که بلد نیستی بروی و هی می آیی و فکر هم نمی کنی شاید این بار را نباید می آمدی باید صبر می کردی تا یکی دیگر بیاید..
- از یک جایی که گذشت دیگر گذشت، دیگر فرقی نمی کند که بروی یا بیایی یا کلا بنشینی
+ از یک جایی یعنی از کجا ؟
- برای همه که از یک جا نیست، بعضی ها به یک جایشان خیلی زود می رسد بعضی ها دیر، فکر می کنم به ظرف آدم وابسته باشد
+ آها، ظرف تو زیاد بود که هی می آمدی ؟ یا کم بود که هی نمیرفتی ؟
- ظرف من آنقدر بود که همه ی حرف های خودم و تو و آن دیگری و آن یک دیگری دیگر را تویش بریزم و تکان دهم و بعد یهو دیدم که از آنجایم گذشته..
+ چه تلخ
- تلخ نبود، فکر می کردم خیلی آدم مهمی هستم ، بیشترش چسبید به تنم
+ ببینم ؟
و دیدم...
و فهمیدم که حرفها روی تن جا می اندازند...
و بعد فهمیدم چرا هی نمیرفت 
و دیگر ساکت شدم

2014/09/25

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟!؟

یک روزی توی دهه ی شصت یک جایی که خیلی هم مهم نیست به دنیا اومدیم ، بچگیمون معلوم نشد چی شد ، کجا رفت ، زود افتادیم به تلاطم بزرگ شدن ، حرف های زیادی بود ، چیزای زیادی شنیدیم که هیچ وقت ندیدیم ، سرودهایی خوندیم که معنیشونو درک نمی کردیم ، شعار هایی دادیم که هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتیم ، بزرگ شدیمو یه جایی یه روزی تو  دهه ی هشتاد تو دهه ی نود به راه هایی رفتیم که ریشه ش از تو بچگیمون نمی گذشت ، ما بچگی کردیم با آدابو رسوم بزرگتر ها ، حرف هایی زدیم از زبون بزرگتر ها ، داستان هایی گفتیمو باور هایی پیدا کردیم با گفته های بزرگتر ها ، ما بزرگ شدیم با تفکرات بزرگتر ها و یه روزی یه جایی دیدیم که خود خودمون ، اون دهه شصتیه ته دلمون اونیو قبول نداره که بزرگترا می گن ، اون باورها رو نداره که اونا دارن.... یه عده شجاع بودیمو پذیرفتیم یه عده ترسو بودیمو خواستیم ادای آدم شجاع ها رو دربیاریمو مشتامون هنوز گره کرده بود و سینمون هنوز سپر برای نگهداشتن دست آورد های بزرگتر ها...
حالا امروز یه روزیه تو دهه ی نود که خیلی از ماها که یه جایی تو دهه ی شصت به دنیا اومده بودیم ، هر جا هستیم غیر از اونجایی که باید باشیم...هر جا غیر از اونجا که به دنیا اومدیم...و حقمونه!ماهایی که اونجایی که به دنیا اومدیم هیچ گذشته ی خود ساخته ایی نداریم پس چرا باید امید داشته باشیم که بتونیم آینده ایی رو بسازیم، پس میریم، میریم یه جایی که بتونیم خودمون آغاز و پایان داستان خودمون باشیم نه بزرگترا....

2014/09/09

باید می گفتم

یک روزی که آدم ها نبودند ، همان یک ثانیه بعد از فهمیدن نبودنشان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت ، می دانی عزیز زندگی به خودی خود ارزش خیلی چیزها را ندارد، دلگیر شدن، دست کشیدن، تلافی کردن...
آدم ها به دنیا می آیند که یک طور خوبی بشود اما نمی دانم چرا آن طور خوب به هیچ درد منو تو نمی خورد و یک طور بدی دچار زایش فاصله می شویم.
ما آدم ها یک جای کارمان می لنگد ، نه یک جا کم است ، چند جای کارمان ، ما شی نیستیم ، هرگز شی نبودیم ، ما شاید گاهی ماشین بشویم اما هرگز صندلی نخواهیم بود، حسی که در رگ های ما می دود ، همان حس روزی مارا خواهد کشت و همان یک ثانیه بعد از نبودنمان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت...عزیز جان

2014/08/10

من فقط دلم گرفته است...

هر بار که مطلبی در مورد زندان و شکنجه می خوانم تصویر تو و کابوس هایت جلوی چشم هایم نقش می بندد، تصویر یادداشت هایی که بوی خون می داد...روزهایی به یادم می آید که در جنگ با خاطرات دردناک آن دوران چطور به خودت پیچیده ایی...هر بار سکوتت را مرور می کنم و فریاد هایی که نزدی و آخ هایی که نگفتی... گاهی اوقات حس می کنم که جای زخم هایت رو تنم درد می کند و حس سردی رگ هایم را منجمد می کند... الهی من برای تنت بمیرم هایی که گاه و بیگاه با یاد آوری آن روزها بر زبانم جاری می شود، چقدر درد دارد همه ی این خاطرات، درد کم است فشاری خورد کننده که ستون فقرات را به لرزه در می آورد... آدم باشی و با دیدن این صحنه ها از هم نپاشی!امکان ندارد و چون تویی که ایستاده بودی به همراهیِ قلبی که آهنگش گه گاه نامنظم می شد و صدای سرفه های در جستجوی اکسیژن...
نه اشتباه نکن تصویر من از تو این ها نیست این تصویر تلخی های روزگار است که بر تن تو باریده است، تو برای من همان درخت سروی هستی که تنها در وسط نقاشی سر به آسمان داری و نمی ترسی از بادهای بی امان و باران های بی وقت چرا که ریشه هایت عمیقند و دل آدم را قرص می کند و گاهی به شکل کوهای به هم پیوسته ی البرزی که سال های سال با وجود غارت های فراوان همچنان شکوهمند در جای خود ایستاده اند...
من فقط دلم گرفته است...بیدار نشو هنوز وقت داری برای خواب...

2013/04/16

تهوع


هر چی فکر می کنم می بینم ما ایرانی ها به چند دلیل احمق و ترسوییم
یک اینکه هر چیز باربط و بی ربطیو به سیاست ربط می دیمو تهش که یکی انگشتشو بگیره سمتمون سریعا همه چیو تکذیب می کنیم ، دو اینکه تو همه چیز دنبال قسمت منفی برای نفی کردنش می گردیم ، تمام تلاشمونو می کنیم که ثابت کنیم یه چیز بد و به درد نخوره و معمولا هم این مسئله زمانی اتفاق می افته که یه چیز (حالا می تونه آدم باشه می تونه برنامه ی تلویزیونی باشه می تونه یه شی باشه می تونه یه شغل باشه) به طور مشخص محبوب باشه ، سه اینکه وقتی یه چیزی اتفاق می افته یا یه چیزی میبینیم انقدر به حاشیه ها ی اطرافش می پردازیم که اصل اون موضوع فراموش می شه ، کلا یادمون می ره الان این اتفاقی که افتاد این برنامه که پخش شد قصدش چی بوده ، هدفش چی بوده خودمونو می کشیم که داغ ترین شایعات و راجع به اون موضوع خاص بدونیم و معمولا هم شدیدا به شایعات دامن می زنیم و واقعا نمی دونم چرا انقدر ازش لذت می بریم !!!
یه نگاه به فیس بوک ایرانی ها بندازی قشنگ این قسمتو متوجه می شی
خیلی عیب های دیگه هم داریم که...خیر سرمون قشر تحصیل کرده ی جامعه ی خراب شدمون هستیم...و یه قرون هم سواد و شعور و فهم نداریم البته که سواد ، شعور و فهم نمیاره.
من کاری ندارم که کشورای دیگه ، مردم دیگه ، فرهنگ های دیگه چطورین ، اما ما بد آدمایی هستیم ، آدم هایی که از خودمون هستند با دلیل و بی دلیل تخریب می کنیم و از اینکار لذت می بریم...متنفرم از اینکه تو این کشور و کنار همچین مردمی زندگی می کنم ، تهوع آوره...

2012/10/29

نمی ایستد این چرخ...بپردید

می ترسم ، از سبک زندگیم ، از مدل افکارم ، شک کرده ام که خودم هستم ، آیا این من خودم هستم ؟؟؟
روزهایم را با کسانی می گذرانم که به درستی نمی شناسمشان آدم هایی که اکثرن دنیایشان با دنیای من فرق دارد ، صبح زود از خانه خارج می شود و عصر با سر درد با معده درد ، با سرگیجه بر می گردم یا گاهی چرخکی در شهر می زنیم و دود گرفته به خانه بر می گردیم...
این زندگی رویایی من نبود ، من صبح شهر را دو روز در هفته می بینم و اکثر وقتم در جاده هدر می شود ، من از دنیای رنگ ها دور شده ام و همین است راز این همه کششم به بازار تجریش.
من از زندگی ایی که ساخته ام می ترسم ، از فردای این زندگی از این همه سگ دو زدنِ بی نتیجه ، من از ربات شدن می ترسم...
یک زن زمستانی با توانی محدود سعی در قدم نهادن در راهی دارد که انتهایش جز بیماری و درد و رعشه های شبانه نیست....من اعتراف می کنم توان محدودی در تحمل بار زندگی دارم ، اعتراف می کنم وقتی دیروز همه ی حقوق یک ماهم در عرض 12 ساعت به هیچ مبدل شد بغض کردم...من اعتراف می کنم من و امثال من زیر این همه بار می شکنیم و جان سالم به در نخواهیم برد...
من از این دنیای به ظاهر متمدنِ به هیچ رسیده ی تنها به انتظار ظهور یک منجی می ترسم ، من از تظاهر به خوب بودن هر روزه حالم به هم می خورد ، من خوب نیستم ، ما خوب نیستیم ، ما...ما شکسته ایم ، موهای سپید ، پوست رنگ پردیده ، درد ، این حق قشر متوسطه رو به ضعیف جامعه ی ماست...فکرش را هم نمی توانم بکنم طبقه ی پایین تر از طبقه ی اجتماعی من چه زندگی ایی می توانند داشته باشند...
می ترسم ، از این کشور از این مردم از این بی توجهی به سکته های قلبی و جنون های پی در پی می ترسم...
من ترک خورده ام...برای چندیم بار.

2012/09/03

از این نامهربونی ها ، دارم از غصه میمیرم

درد می کند ، جای زخم های آدم ها بر تنم
درد می کند
درد دارد، این زنده بودن لعنتی درد دارد
فریاد ، فریاد
کاش می شد از این زندگی لعنتی ِ منقش به آدم های هفت رنگ استفا داد
کاش می شد از این زخمه چشیدن ها ، از این برادر کشی های مداوم ، این سقف به ظاهر آرام هر روز کنار کشید
کاش می شد رفت ، نبود ، ندید
درد می کند ، جای زخم های تنت روی دستانم که نوازشت می کنند
درد می کند
درد

2012/01/20

گذشته نمی گذرد


گذشته ، گذشته است....شاید این غلط ترین جمله ایی که شنیده ام نباشد ، اما یکی از جمله های غلطی است که شنیده ام ....گذشته را نمی شود خط زد ، گذشته همیشه چون سایه ایی در تعقیب توست ، گاهی چشم هایمان را می بندیم مثل کبکی که سرش را در برف ها فرو می کند خودمان را فریب می دهیم و می گوییم از گذشته گذشته ام ،من در حال زندگی می کنم و و و بسیار از این دست بزرگ نمایی ها و خود فریبی ها...
واقعیت آن است که ما را از گذشته گریزی نیست و گاهی دردناک می شود ، انگار که نمک ریخته باشند روی زخم های عمیقت...گاهی هم از شانس خوبمان خاطرات شاد به سراغمان می آید و تمام این ها به ثانیه ایی با یک جرقه ی کوچک اتفاق می افتد.
گذشته را نمی شود حذف کرد ، نمی شود ترک کرد ، گذشته گاهی از حال هم جاری تر است...لحظه ایی که سیگارت را گرانده ایی و به شعله ی قرمزش خیره شده ایی و یا دست خطی را می خوانی و یا عطری را حس می کنی...همه ی اینها خبر از گذشته دارد ، خبر از گذشته ی تو ، روزهایی که گذرانده ایی و شاید گاهی حسرتش را بخوری که چرا این همه زود گذشت و یا چرا این طور گذشت.
دلم می گیرد وقتی روی خط گذشته سیر می کنم و یا تو را می بینم که ناگهان نگاهت از حال پر می کشد و راهی گذشته می شود و شاید این یکی از آن حس های زنانه باشد که در بعضی زن ها عمیق ترند ، نمی دانم.
موهایم را شانه می کنم و فکر می کنم چطور می شود تاثیرات گذشته را محو کرد ، چطور می شود غم ها را کم کرد و چراغ روشن کرد برای مقصد آینده ، چطور می شد که همه چیز فقط برای همان لحظه اتفاق می افتاد و در همان لحظه زندانی می شد و فقط همین ، هر روز یک تجربه ی تازه بود و چیزی خاطرت را نمی آزرد...شاید اینطور زندگی راحت تر می گذشت..می دانم ، می دانم منطقی نیست ، منطق می گوید امکان پیروزی در این فرم زندگی به زیر صفر می رسید زیرا آدم ها همواره اشتباهاتشان را تکرار می کردند...
بله می بینم هیچ گریزی نیست...

2012/01/01

خالی یعنی...؟


احساس می کنم خالیم ، یک فضای پر از خالی یک چاله که با هیچی پر شده ، میای و میری و من خالی تر می شم ، تو خالیه خودم داد می زنم و به هیجا صدام نمیرسه ، تو نمی فهمی چیکار می کنی ، نمی فهمی
اشکام میریزه ، دست خودم نیست ، خیلی خالیم و این درد داره
میایو میری و منو با یه دنیای خالی تنها میذاری
میایو میری و منو می ذاری
میری من می مونم با اینهمه حجم خالی که تاریک تر می شه ، از شب تاریک تر هم داریم ؟ آره این حجم خالی که اینجاست ، کی می فهمی پس

2011/12/02

این شب ها

هزار بار گفته ام و بازهم می گویم ، درک بعضی آدم ها سخت است ، درک بعضی رفتار ها که پشتشان منطق هایی تخمی نهفته است و پشت بعضی هاشان هم هیچ منطقی نیست و تنها دلیلی که می توانم برای این نوع رفتارها بیاورم کور شدگی و تقلید است
این روزها مثل هر سال پارچه های سیاه ، صدای بلندگو ، نوحه و...
و این دقیقن همان چیزی است که مدتی ایست در رفتار مردم درک نمی کنم ، اینکه اسم این نمایش های کارناوال گونه را می گذارند عزاداری؟ اسم این مردم آزاری ها ، بی وقت بودن ها ، سد معبرها کردن ها را می گذارند احترام به یک انسان ؟
مردم این زمانه بیمارند و کور
مدت هاست که به اصل تمام این قضایا شک کرده ام ، ولی  معتقدم که انسان های آزاده و بزرگ ، آن هایی که دنبال حق بوده اند و در راه آزادی جان داده اند همیشه بیش از آنکه نیاز به مجلس ترحیم داشته باشند ، نیاز به بزرگ داشت و یادآوری دارند
این روزها و شب ها دلم می گیرد به حال آدم هایی که کور کورانه این مسیر را دنبال می کنند و به مسائل که حتی در طول تاریخ ثابت نشده اند یا رد شده اند رنگ تقدس می دهند و آنقدر بالا می برنداش که..اسطوره می شود ، دور از دست و....
و آنوقت خودشان را در تقابل با این پدیده ها مورد قضاوت قرار می دهد و...همیشه کم می آورند ، همیشه کم اند و همیشه بازنده و گناه کار...چه دردی از این بالاتر که خودت خودت را قبول نداشته باشی...
درست است در ذات هر انسانی نیاز به پرستش وجود دارد اما چیز دیگری که باعث تفاوتش با سایر جاندارن می شود قوی ی تعقل است ، آدم ها این روزها پراند از شوآف و دروغ حتی به خودشان و من درک نمی کنم چه فایده ایی دارد این همه بافتن ، این همه بافتن خرافات و چیزهای غیرواقعی...
ما ایرانی ها مردان قابل ستایش در تاریخمان کم نداریم اما حیف که یادمان نمی ماند  و این تاریخ و این چیزهایی که در دوره های مختلف تاریخی به روند طبیعی زندگی مردم اضافه شده است ، فقط باعث تاسف است و آدم هایی که از این جهل سود می برند از هر چیزی نفرت انگیزترند...
می دانم ، می دانم ، بارها و بارها گفته اند و شنیده اییم اما رنگ این تقدس دروغین انگار شستنی نیست.

2011/11/07

پانزدهمین برگ از ماه دوم

تو دست هایت را جایی جاگذاشته ایی می دانم و عکس چشم های مرا...تو بارانی از نبودن ها را پشت سرگذاشته ایی و امروز پری از بودن می دانم
مرا بنویس ، با همان دست هایی که نداریشان ، کنار همان دفتری که همیشه کارهایت را گوشه ایی از آن می نگاری...مرا تکرار کن کنار تمام آن حرف هایی که هر روز تکرار می کنی
اینجا یک ساعت مانده تا افق و من انقدر که به تو نزدیکم به خودم نیستم ، مرا نگه دار ، من نیاز این همه رهایی را امروز در این باز ایستادن معنا می کنم ، مرا نگه دار ، نمی خواهم به افق برسم ، افق برای من سقوط است ، با دست هایی که نداریشان مرا نگه دار...

2011/10/15

بیست و سومین برگ

ما  هر دو از یک ریشه ایم از یک خاک از یک هوا ، ما هر دو با معنای گس رنج کشیدن آشناییم ، ما هر بار شکسته ایم و تحمل کرده ایم و گوشه ایی از زندگیمان گم شد و زخم برداشتیم و آخ نگفتم و گاهی اشک
تو هم مثل من دلتنگ می شوی ، تو هم مثل من دلت می گیرد ، تو هم مثل من کم می آوری انقدر که نگفته ایی و کم می شوی و می نشینی و فقط نگاه می کنی
ما مثل هم با معنای روزهای تلخ روزهای بی حوصلگی روزهای از دست دادن آرام جان آشناییم
هم نفس شده ایی با لحظه های زنی از جنس زمستان که تاب و تحمل این کشیده شدن را ندارد، تو خودت به زبان های مختلف دردهایت را برایم گفته ایی و من نه به گوش سر که به گوش دل شنفته ام همه ی حرف هایت را و آه کشیده ام که چرا کسی چون من معنای تنهایی را این همه عمیق می داند
چشم هات که می خندد هنوز هم غمناکیش پیداست و لمس دستانت مرا متعهد می کند به شاد کردنت
چه بگویم
 چه بگویم که همه ی این رفتن ها و گم شدن ها ، همه ی این حرف زدن ها و ماند ها ، همه ی این فهمیدن ها همه دردناک است
چه می توانم بکنم وقتی بغض هایم راه حرف هایم را می بندند و لبخند که می زنیم هر دو می دانیم چقدر تلخ است
کاش شادی های دنیایم بیشتر بود که تقسیم اش می کردم با قلب مهربانت یا کمی تواناتر بودم در شاد کردن آدم ها
احساس می کنم دیر می شود
احساس می کنم تو رنج می کشی
احساس می کنم همه ی تلاش ها بی حاصل اند
چقدر دلیل دارم برای دوست داشتن ات و چه دردی می کشم از این همه دلیل و...کاش می دانستی که صادقانه اعتراف می کنم به این ناتوان بودن
فکر می کنم به کسی از آن سوی مرزها که آن همه نیرومند دنیایم را متحول ساخت و خودش بارها سوخت و من اشک هایش را و خون کنار لبانش را دیدم...تو می دانی دیدن پر پر شدن آرام جان یعنی چه و من...آه
این روزها عجیب درگیرم با منی که می فهمد و منی که می خواهد نفهمد
طاقت می آوری ؟
تاب رنج هایی که باید کشید تا کم کم غبار فراموشی از راه برسد ؟
من عشق را در ضربان نامنظم قلبی دیدام و نفس های سختی که...وساده نیست گذشتن و تو عشق را در نوشتن و خواندن ، کنار هم و پا به پای هم روزهای زندگی را طی کردن و ناگهان شُکه از، از دست دادن همه ی آن روزها   
کاش پیدا شدن به همین سادگی ها بود
تو می فهمی چه می گویم

بیست و دومین برگ

پرم از حس مزبوهانه ایی که شاید اسم اش زندگی باشد , تلاش مزبوهانه ایی برای شاد بودن , برای بودن , برای نفس کشیدن که هر بار مثل مازیار از خودم می پرسم مگر می شود  بی تو خندید ؟
چیزهای این دنیا همه تو را از من میگیرند همه سعی دارند کنارت نمانم این فاصله ها که هر روز انگار به نحوی بیشتر می شوند این چشم ها که انگار ضعیفتر از همیشه اند این آدم ها , آخ از این آدم ها
من بسته شده ام , من غرق شده ام من بی تو انگار سال ها مرده ام , من بی تو انگار هیچ معنای خاصی نمی دهم , من بی تو پرم از تلاش های بی حاصل , مرگ هم چاره ام نمی شود , من بسته شده ام به این آدم ها که ریشه دوانیده اند , که تو هر روز در من ریشه کن تر می شوی که من انگار فرار می کنم از تمام نتیجه ها آخ کسی کاش پیدا می شد که یک بار برای همیشه راحتم می کرد , من درد می کشم ,من درد می کشم ,بغض هایم را دفن می کنم , شبهای بسیاری بر مزار بغض هایم خیره مانده ام مبادا بیدار شوی و اشکی ببینی , دلت بلرزد که من باز بی قرار شده ام که این همه غصه مرا انگار سال ها کشته باشد که این روح هم چنان تو را دوست می دارد که این روح سرگشته جسم اش را می کشد نکند تو مرگ دوست داشتنی هایت را ببینی , من بی تو سال هاست مرده ام و این آدم ها که دوستشان می دارم همه انگار مرا هر روز می کشند , آخ از این آدم ها بیا قراری بگذاریم , بیا هیچ وقت نفهم که چقدر دردناک است دنیایم که گرد فراموشی نمی نشیند هیچ جای این دنیای لعنتی که سر تا ته اش را بروی شاید به 20 قدم هم نرسد , من شکسته ام ویران کرده ام تا شاید چیزی تغییر کند که شاید تو همش همه چیزم نباشی که شاید خسته شوم که دست بردارم از این همه زخم برداشتن هر روزه , آخ یک دست , یه دست نشانم بده که تسکینم دهد تا نمی دانم , بگو بمیر تا بمیرم و خلاص... آخ که مرگ هم چاره ام نمی شود...

2011/08/24

از نمی دانم ها

دلم می خواهد بروم برای خودم گم شوم تا کسی پیدایم نکند و این خودم را که چشم دیدنش را ندارم از چشم همه مخفی کنم ، اما وقتی به تو دل آشوبه هایت فکر می کنم ، پای رفتن از من می گریزد
انگار که هیچ درسی از این دنیا نگرفته باشم ، مثل کودکی که تازه از خواب بیدار شده ، سرجایم می نشینم و ماتِ مات سفدیِ کاغذ را از آنجا که سیاه می شود نگاه می کنم
دلم برای دست نوشته هایت تنگ شده
برای سلام دادن هایت ، گله کردن هایت ، عاشقانه هایت
چقدر زمان زود می گذرد ، اما انگار من در جایی از زمان متوقف شده باشم که انگار ثانیه ایی بعد از آن شب از من نگذشته است ، اما چرا وزن اندون در من چند برابر شده است و تنها تغییر زمان برای من همین است
تو انگار به اندازه ی تمام روزهایی که گذرانده اییم از من دوری و من همچنان بی آنکه بدانم چه باید بکنم به کاغذ خیره مانده ام




2011/08/21

دستو پا زدن

آنقدر راه رفته ام که کناره های پایم تاول زده اند ، افاقه نکرده است انگار ، هنوز باید راه بروم هنوز باید ساییده شوم ، هنوز باید تکیه ایی گوشه ایی مانده باشد ، این حجم از انسان فرو می ریزد وقتی... نمی شود به این سادگی همه تکه هایش را پیدا کرد
خسته ام ؟ درد دارم ؟ نمی دانم ، حس نمی کنم انگار
سکوت مطلق
روشنایی سیگار
من به تنهایی خو گرفته ام یا تنهایی به من ؟
صدای نفس های خودم را که می شنوم می ترسم و این شروع یک فهمیدن تلخ است
اشک می ریزم و فکر می کنم چقدر دیگر باید بگذرد
کسی که از ابتدا این خط را برایم رسم کرده ، فکر اینجایش را کرده بود ؟
من با این حجم اندوم چی می توانم بکنم ؟
دستم را می کشم پاکت را پیدا می کنم و سیگاری دیگر
شیف دلیت ما آدم ها کجایمان تعبیه شده ؟
احساس حماقتی عجیب می کنم و اشک هایم سیل می شوند
می توانی نباشی ؟
باید بتوانم ، باید
آرامت می کنم ، آنقدر که فکرهایت یک روزی مسخره ترین کمدی دنیا شوند
تو لیاقت بهترین ها را داری
من سد رسیدنت نخواهم شد
عشقم را خاک می کنم
نه! مراسم نمی خواهم ، با خودم که بمانم همی چیز سریعتر می گذرد
معجون زمان آرامت می کند و من از آن بالا کیف می کنم وقتی لبخند می زنی و چشم هایت برق می زند
کافی است نباشم