Showing posts with label دست نوشته. Show all posts
Showing posts with label دست نوشته. Show all posts

2015/07/29

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...

یک روز هم می شود من بعد از تمام حرف های تلخی که به زبان آوردم آرام گونه ات را ببوسم و بگویم دوستت دارم و تو با چشم هایی که از همیشه مهربان تراست رد لبهایم را بگیری و بیایی و بیایی و برایت مهم نباشد که من چه هستم و که هستم یا نیستم...مهم همان لحظه است که بوسه ایی اتفاق افتاد.
یک روز هم می شود که من بهترین آدم دنیا باشم در نگاه تو و آنقدر آن سرتکان دادن های حسرت آلودت و چشم گرفتن های بی تفاوتت چای تازه ریخته ام را سرد و غمگین نکند.
یک روز هم می شود که آرزوی فردا را نکنم و در همان روز که از همه ی روزها نوتر است بمانم و با اشاره ی من همه ی پروانه ها به هوا بپرن.
یک روز هم می شود که تو زیباتر از هر روز لباس سبز چمنت را بپوشی و به گل ها فرمان بدهی که شکوفا شوند و من غلت بزنم غلت بزنم غلت بزنم و دلم نگیرد از اینهمه فضای خالی که بین دنیاهای ماست.
یک روز هم می شود که در آن روز اشک ممنوع باشد و اگر کسی نخندد جریمه شود و اگر کسی را بگریانی به بند کشیده شوی و میله ها به دست و پایت بپیچند مثل پیچک.
یک روز هم می شود که خوبی های من، راستی های من و عشقی که نثار دنیا می کنم موضوع حرف هایمان باشد و تو از ذوق دست هایت را در هوا تکان دهی و برایم بگویی یادت هست؟ آن صبح که از خواب شیرین بیدارت کردم چقدر لبخندت دلنشین بود...
شاید هم تمام اینها خیالات باطل است، خیال های باطل، خیال های باطل...زندگی همین است پر از قضاوت ها و انتظارها و نتیجه گیری های بی دانش، زندگی همین است به همین تلخی پر از درخواست های بی مورد و زخم زدن های پیاپی و شنیدن های دل بخواهی...
در این دنیا من هیچ وقت بهترین نمی شوم، حرف های تو مثل حریر نرم نمی شود و آدم ها بی چشم داشت محبت نمی کنند...


2015/04/08

Loneliness - we are all alone or kind of lonely or absurd? ha ha

تنهایی دو صورت دارد یا تنهایی که تنهایی یا تنها نیستی اما احساس تنهایی می کنی، تنها بودن به خودی خود خوب است یا من فکر می کنم که خوب است چون از نظر من آدم یک سری دیل ها دارد که فقط با خودش تنهایی می شود از آنها لذت ببرد اما از یک جای داستان این تنهایی دلچسب می آید انگشت شصتش را می گذارد روی حلقومت آنجایی که می توانی نبض را درست حس کنی، همان آن جاها و هی توی چشم هایت نگاه می کند و به تو می گوید ، ای بدبخت بی کس ، و این عبارت در صورتی که تنهاییت از دسته ی اول باشد صدق می کند ، در مورد دوم می آید دستش را می گذارد همانجا بعد توی چشم هایت نگاه می کند و می گوید خاک برسرِ با همه کسو از همه کس رهایت (اینجای کار تنهایی کمی شاعر می شود) بعد تو می مانی مشکل از انتخاب هایت است یا از خودت و بین این دو مسیر در رفت و آمدی و یک جور نچسبی حس می کنی پشتت خالی است :/
هوم؟ منتظرید تهش نتیجه ی اخلاقی داشته باشد ؟ یا مثلا راه حل داشته باشد ؟ هیچکدام را ندارد ، همین خواستم درد را بنویسم و تمام.

2014/12/10

لالا لالا

یک لشگر شکست خورده ی خسته ایی در درونم دارم که بعد از سال ها نبرد و جانبازی و از پا ننشستن، این روزا دیگه سپرها و نیزهاو شمشیرهاشونو رو زمین دنبال خودشون می کشونن و دارن بر می گردن سمت خیمه هاشون.. انقدی که تو گوششون صدای چکاچک شمشیره صدای مهربون  و لطیف نیست ، خب اونام آدمن دیگه چقد دیگه می تونن بکشن، الان دیگه تمام شجاعتشونو جمع کردن دارن بر می گردن سمت خونه شون که یه جایی بعد از این همه وقت زیر سایه ی درختی سرشونو رو پای دلبری بذارن آخ بخوابن آخ بخوابن

2014/11/22

خواب های سرد و زمستانیِ آخرین ماه پاییز

داشتم برای خودم یک خواب بد می دیدم که با صدای تلفنی که از توی خواب می آمد بیدار شدم، چشم هام می سوخت..دقیقه ایی بعد موبایلم شروع به آلارم دادن کرد قطعش کردم، خیره به سقف طاق باز دراز کشیدم، حتی با چشم باز هم تصاویر خوابم تکرار می شد، چند نفر آمده بودند، ریخته بودند، همه جا را گشته بودند و من بین آن همه شلوغی فقط به این طرفو آنطرف کشیده می شدم، نگران چیزی بودم که نمی دانم چه بود، شاید آنجا توی خواب می دانستم اما اینور در بیداری یادم نیست و زنگ تلفن و صدای یک زن! چه خواب عجیبی بود...راستش برای اول هفته کمی سنگین بود، خستگی سرگردانی خواب را با خودم از رختخواب بیرون می برم، آب سرد رخوتم را کمتر نمی کند، آماده می شوم و بعد خودم را به هوای سرد بیرون می سپارم، در راه مدام به بقیه خوابم فکر میکنم که آیا آنچه را که نباید پیدا می کنند؟؟ به سرویس که میرسم چشم هایم را دوباره می بندم، خواب می آید اما ادامه ی خوابم را نمی بینم، چیزهایی هستند که ما هیچ وقت نمی فهمیم...
حالا که باز به خوابم فکر می کنم مثل یک نقاشی که ذره ذره تکمیل می شود و شکل های مبهم بی معنی شکل چیزی می شود که می شناسیم، دارد جان می گیرد. می دانی، مثل اینکه احساس کنی در پس زمینه بین آن همه شلوغی کتابی روی میز بود " تمام زمستان مرا گرم کن" و ته صدای زنی که شعری می خواند :
"زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
 ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است"

شاید این ها تنها تصورات ذهن خسته ام باشد آخر در آن همه شلوغی صدای پرت شدن چیزها، خرت خرت پایه ی تخت...کجا صدای آرام زنی شنیده می شد ؟ نمی دانم...
خواب های عجیبی می بین این روزها...

2014/11/09

تینا

تینا دختر ساده ایه ، یه جور بیرحمانه ایی بی غل و غشه ، لبخند که میزنه می تونی پشت لبخندشو ببینی ، پوست گندمی داره ، موهای خرمایی تیره ، گاهی عینک می زنه به چشماش و گاهی هم نه ، تینا رو که می بینم یک جور غرور خاصی بهم دست می ده از اینکه باهاش دوستم ، یعنی دوست که نه یک جور آشنا ، با هم همکار نیستیم در واقع تو دو تا ساختمون جدا هستیم اما از وقتی که بهش گفتم سلام تینا جون از اون به بعد وقتایی که تو غذا خوری باشم اگه برسه میاد می شینه با هم غذا می خوریم ، تینارو دوست دارم ، یک جور حس دست اول بهش دارم ، انگار شبیه هیچکسی نیست غیر از خودش ، آدم خودشه ، آدم زندگی خودشه ، آره می دونم ما خودمون ، هر کدوممون آدم زندگی خودمون هستیم اما از دید من تینا فرق می کنه ، وقتی نگاش می کنم می بینم که هیچ چیز جذابی نداره حتی برای تلفظ بعضی از حروف هم دچار مشکل بزرگی زبانه گاهی، که البته منشش این مدل حرف زدنش رو هم شیرین می کنه ، تو دنیای امروز تینا بودن کار خیلی سختی شده ، اون جوری باشی که مردم وقتی اسمتو بگن لبخند بزنن ، اونجوری باشی که وقتی اسمشو می گی اولین حدس همه " تینا ر" ؟ باشه،  اینجور سر زبون ها بودن واقعا معرکه است ، می دونم که من هیچ وقت مثل تینا نمی شم چون من خودمم و هیچ وقت دلم نمی خواد یک طور دیگه ایی باشم ، چون این "من" به مقتضای زندگیمه... اما فکر می کنم که "من" ، یه تینای درون دارم که می تونم درک کنم تینا بودن چقدر قشنگه ، حسم این هست که وقتی تو صفاتیو در دیگران می بینی اون بینش بخشی از شخصیت تورو بهت نشون می ده ، برای خودم خوشحالم که هنوز می تونم از خوبی درک داشته باشم ، تیناهای درونتونو پیدا کنین و از دیدنشون لذت ببرین :)

2014/10/12

یک دور باطل همینو همین

اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین

بفرمایید بالای سر

وقتایی که مهمون دارم احساس خوبی دارم ، یه حس اصیل مفید بودن ، می گم اصیل از لحاظ اخلاقیات خونی ، وقتی مهمون دارم در حین کار اصلا نمی فهمم آیا خسته ام یا نه و آیا دارم بیش از حد انرژی می ذارم یا نه ، وقتایی که مهمون دارمو دوست دارم ، انگار خونه رنگ زندگی می گیره، اینجور وقتا صدای موسیقی بالاتر میره ، زن تر می شم و این اصلا شبیه وقتایی که استرس دارمو زن تر می شم نیست ، این یه جور خوب کدبانو طوریه ، کمتر سیگار می کشم ، تمرکزم بالا میره 
وقتایی که مهمون دارم از دیشبش خواب و بیدارم ، گاهی وقتا در دقیقه ی نود تصمیمو برای اینکه چی بپزم عوض می کنم و این نهایت لذته ، لذتی که فقط خودمو می برمش ، بسیار هم خودخواهانه ، الان که فکر می کنم می بینم یه طوری کار خونه دوست دارم انگار که خونه دار بودم همه ی عمرمو ، آشپزخونه جاب مورد علاقه ی من تو خونه است و خب باید حدس بزنید وقتی مهمون میاد چه رنگ و لعابی می گیره 
مهمون دوست دارم ، مهمونی دوست دارم ، اما به شرطی که از چند روز پیشش اطلاع داشته باشم و بتونم برنامه ریزی کنم اگر نه که کلا هرچی بالا گفتمو فراموش کنین

2014/09/30

صدا بلندترین هجا نیست

+ آدم باید یک روزی جرات کند، همه چیزش را بگذارد و برود، انقدر برود که دیگر یادش نیاید که رفته است، حالا تو هی خودت را جذر بگیر ، با توام که بلد نیستی بروی و هی می آیی و فکر هم نمی کنی شاید این بار را نباید می آمدی باید صبر می کردی تا یکی دیگر بیاید..
- از یک جایی که گذشت دیگر گذشت، دیگر فرقی نمی کند که بروی یا بیایی یا کلا بنشینی
+ از یک جایی یعنی از کجا ؟
- برای همه که از یک جا نیست، بعضی ها به یک جایشان خیلی زود می رسد بعضی ها دیر، فکر می کنم به ظرف آدم وابسته باشد
+ آها، ظرف تو زیاد بود که هی می آمدی ؟ یا کم بود که هی نمیرفتی ؟
- ظرف من آنقدر بود که همه ی حرف های خودم و تو و آن دیگری و آن یک دیگری دیگر را تویش بریزم و تکان دهم و بعد یهو دیدم که از آنجایم گذشته..
+ چه تلخ
- تلخ نبود، فکر می کردم خیلی آدم مهمی هستم ، بیشترش چسبید به تنم
+ ببینم ؟
و دیدم...
و فهمیدم که حرفها روی تن جا می اندازند...
و بعد فهمیدم چرا هی نمیرفت 
و دیگر ساکت شدم

2014/08/03

از دست حرف های نزدنی

همه ی آدما یه جاهایی دارن تو زندگیشون که سر یه اتفاقی دلشون برای خودشون بسوزه...نمی دونم چرا امروز یاد اون شب افتادم، اونوقتا هنوز تهران زندگی نمی کردم، برای دیدن دختر عموم اومده بودم تهران...خواب بود و من مثل همیشه پشت لپ تاپم مشغول حرف زدن با میم...شب بدی بود، تصمیمشو گرفته بود که منو ترک کنه...تصمیمشو گرفته بود و این دردناک ترین اتفاقی بود که می تونست بیفته، چقدر گریه کردم...اون شب شبی بود که هر بار که بهش فکر می کنم، دلم برای خودم برای دلتنگی هام برای عشقی که داشتم...می سوزه....هر چند که آخر اون چت جدایی نبود اما از اونجایی که من هیچ وقت برای دل خودم از کسی درخواست نمی کنم....."تو رو خداهایی" که اون شب می گفتم هنوزم موهای تنمو سیخ می کنه...
نمی دونم که چرا الان بعد 4 سال دارم اینو می نویسم، شاید چون دلم نمی خواد دلم برای خودم بسوزه، نوشتم که بپذیرمش مثل بقیه شب های زندگیم، اونم گوشه ایی از تلاشم بوده...

2014/03/05

دوستی

مطمئن نیستم هنوز اما حس می  کنم امروز دوستی را از دست دادم ، راستش را بخواهید موضوع آنقدر که کار به بلاک بکشد مهم و پراهمیت نبود اما اتفاق افتاد ، گاهی وقت ها نمی شود جلوی اتفاق ها را گرفت گاهی فقط یک جرقه می خواهد که تو را تشویق کند برای انجام دادن کاری ، کاری به این ندارم که دلیل چه بوده یا مقصر که بوده ، حرفم این است که هر چقدر هم که چیزی را دوست داشته باشی زمانی می رسد که فکرها را خودت تنها بکنی و به خودت جرات می دهی حرف هایی را بزنی ، حرف هایی را نشوی و کارهایی را انجام بدهی که خودت با منطق خودت قبولشان داری و این لحظه برای دیگران لحظه ی دلپذیری نیست ، آنکسی که از بیرون تو را می بیند می رنجد و گمان می کند که تو خودخواه ترین فرد دنیا هستی ، حتی کاری به این ندارم که آدم ها از درون هم بی خبرند و حق قضاوت برای کسی وجود ندارد اما نگه داشتن حرمت چه برای حرف ها ، چه برای رابطه ها و چه برای آدم ها انتظاری است که همه از هم داریم.
دوستی و دوست داشتن اتفاق بزرگی است که برای همه پیش نمی آید ، محرم شدنو قدم به پشت خط قرمز آدم ها گذاشتن هم ، پس چطور می شود کسی ادعا کند که شما را می شناسد و به سادگی از چنین فاکتورهایی بگذرد ؟ که این به این معناست که یا شما را نمی شناسد ، یا در لحظه آنقدر بی منطق بوده که از این مهم گذشته است اینکه می گویم کسی نه اینکه خودم را جدا کنم نه ، برای من هم پیش آمده است زمانی که چشم هایم را بسته ام و از روی احساسم خشمگین شدم و فریاد کشیده ام و به هم ریخته ام و این را به عنوان یک نقص می پذیرم.
در آخر دوست عزیزم می دانم که اینجا را نمی خوانی اما این را می نویسم برای روزی که شاید گذرت به اینجا رسید یا دیگری این متن را جایی گذاشت و تو خواندی ، دوستی واقعی تنها پلی است که برای عبور سخته نشده است...

2014/01/22

از این روزها

گاهی وقت ها فقط می شود سکوت کرد ، فقط سکوت ، بی هیچ چشم داشتی به وقوع یک معجزه ، گاهی وقت ها در اندک زمانی همه چیز به شکل ناباورانه ایی تغییر می کنه ، گاهی وقتها از ابتدای جهان که از زیرپاهایت آغاز می شود فقط می توانی قدمی به عقب برداری....گاهی وقت ها یک فاصله ی کوتاه کافی است که بفهمی به چه اندازه ی غمگینی ، درست همان لحظه ی بی نظیر خوشبختی که در چند قدمی آرزوهای محالت ایستاده ایی...می دانی ؛ چیزهایی هست ، همیشه بوده ، همیشه می ماند چیزهایی که از ابتدای جهان که از زیر پاهایت آغاز می شوند ذره ایی به تو نزدیک ترند ، یقینا همه می دانند دنیا به همان اندازه که گرد است می تواند کوچک باشد مثل یک خوابِ شبانه روی تختی از جنس رویا  آنطور که دریا تمام رخت خوابت را پر کرده و تو بی پروا خودت را در آغوشش غرق می کنی ، می دانی گاهی وقت ها نمی شود خورشید بود و  بی هیچ چشم داشتی تابید که گاهی حقیقت همان بهتر که در هالیه ایی از ابهام پنهان بماند...

2012/10/27

یک قلم سفیدی بین این همه سیاهی

آدم های زیادی این روزها به هوای گرفته ی بارانی گوشه و کنایه می زنند انگار که این پاییزو زمستان چه جنایتی کرده باشند و آن آفتاب چه گلی به سر همه زده است.
بی رودربایستی ! من عاشق همه ی فصل ها هستم.
 تصور من از بهار همان رودخانه ی جاری ایست که آرام آرام لایه های یخ را در هم می شکند و صدای گوش نوازش زندگی می بخشد و آن ساقه ی ترد و شکننده که آرام آرام از خواب زمستانی بیدار می شود و سبز می شود و برگ می زاید و گل و آن شکوفه ی خوش بو.
تصویر من از تابستان دشت وسعی است که باد آرام آرام لا به لای ساقه های گندوم زارش می دود همچنان که میان گیسوان طلایی دختران روستایی و آن تخت بستن های رویایی به شاخه های قدرتمند درختان.
تصور من از پاییز هزار رنگ  ایوان خانه ایی است ویلایی و یک صندلی چوبی راک که رویش بنشینی با آن پتوی نرم که دورت را می گیرد و آن چای طعم دار آرامش بخش و کتابی که در دست داری و ناگهان رعد همه ی وجودت را به سمت آسمان پرواز می دهد و باران خوش بو که چشمانت را می بندی و تاب می خوری و با صدایش مست می شوی.
تصویر من از زمستان یک کوچه ی درختی بی پایان است و برفی که انگار خیال آرام گرفتن ندارد و آن خلسه ایی که روحت را احاطه می کند و شب های روشن و دلچسب کنار همراهی همراه و خلوت و سکون که لایه های به گل نشسته ی وجودت را به وجد می آورد.
بیاییم کمی عاشقانه تر ، صمیمانه تر و مهربان تر به روزهای زندگی نگاه کنیم ، میان این همه دعوا و بی رحمی ، این هم خشم و بی عدالتی ، تنها جای مطمئنی که برایت می ماند همین جاست درون این تن که "من" می خوانیش ، که امروز انگار همین برای تمام ما باقی مانده است ، من ات را زیبا کن ،زیبا ببین ، زیبا فکر کن ، حتی شاعرانه حرف بزن ، حتی هنگام حرف زدن دستانت را زیاد تکان بده ، حتی گاهی بی آهنگ برقص ، زندگی همین فرصت کوتاهیست که با دغدغه های هر روزه و جدی گرفتن مشکلات کوتاه ترش می کنیم. ما همه ساکنان کوچه ی خوشبختی هستیم همه به اندازه ی هم حق زیستن و البته شاد زیستن داریم که همه در اولین روز خلقتمان صاحب فرصت هست شدنی برابر بوده ایم.

2012/07/16

The man

آن مرد آمد.
آن مرد در اولین روز پاییز آمد.
از همان آغاز به دنبال همدستی بود ، آنجا که نوشت : "قدم زدن در خیابان اگر دست در دست باشد بیشتر می چسبد".
آن مرد با مهر آمد.
مرد وسوسه ی لذت بخش از دوباره خواستن  است ، بهانه ی قدم زدن ، نوشتن و گاه فریاد...
مرد ساده است و روزها کنارش ساده می گذرد ، مثل یک فیلم آرام پیش می رود و تو از نوشیدن چایت لذت می بری.
مرد می بیند ، می داند و چنین قدرتی برای زنی چون من بسیار اغفال کننده است :) .

2012/07/14

عاشقانه ایی برای این روزهای مبادا

نمی دانی عشقم ، نمی دانی
جایی میان زمین و آسمان ، روی نزدیک ترین ابری که چشم هایش سرخ شده بود از بغضی که هر بار به زحمت فرومی داد ، نوازشی به نرمی طلوع آفتاب در یک روز پاییزی خاطراتم را تکانی داد.
من ایستاده تمام قد و سنگری ساخته از تمام خارهایی که تنم را خراش داده بودند و صدایی که مرا فرا می خواند به اولین غنچه ایی که در میان خارزار چشم باز می کرد.
گره ی مشت هایم به نرمی باز می شود و ته لبخندی که مزه ی خون نمی دهد.
نمی دانی عشقم ، نمی دانی...
من زن تمام فصل ها نیستم.
من در رنگ ها غوطه می خورم و هنوز هم به رنگ تمام برف هایی مانده ام که نباریده اند.
در من سفر کن ، کشورها درون من میزیند که آغشته اند به ناامن ترین طوفان ها و رشته هایی که هنوز رابط اند بین زمین و آسمان.
دستهایت را می گیرم و سخره ها را در مینوردیم و این غوغا روزی خاموش خواهد....

2011/12/12

دوست


دوست اگر دوست باشد ، بنده ی جیب و حسن جمالت نمی شود ، امروز گرمو فردا سرد نمی شود ، دوست اگر دوست باشد ، حالت را می فهمد ، اخلاقت را می داند و هیچ وقت دوچار سوتفاهم نمی شود ، دوست اگر دوست باشد توضیح نمی خواد همان یک کلمه را که برایش بگویی خودش سرو ته ماجرا را به هم وصل می کند .
دوست اگر دوست باشد ، وزنه ی تعادلیِ دنیایت می شود نه وزنه ایی روی دوشت ، وست اگر دوست باشد حرف هایت همیشه جایشان امن است و عشق ها و نفرت هایت پناهگاه دارند
دوست اگر دوست باشد برای فهماندن حرف هایت فرسوده نمی شوی ، گم نمی شوی ، در نمی مانی
دوست اگر دوست باشد....اگر...باشد

2011/11/26

همین حوالی

من نزدیک به تو ، حوالیه جایی که تمام رویاهایت را طرح می زنی خانه دارم ، یک خانه ی آرام و سفید . کنار پنجره اش می نشینم و روزهاو شب هایی که در آن قدم می زنی را نفس می کشم ، من نزدیکم و تو شاید بودنم را حس کرده باشی ، نگاهت می کنم و تو شاید رد نگاهم را خوانده باشی.
شاید ندانی که بودنت چقدر خوب است و صدای خنده هایت و حتی آه کشیدن های خسته ات و حتی...خودخواهی هایت و اخم کردن هایت ، شاید ندانی این دوست داشتن بی پروا را از تو آموخته ام و حجمی که پنهانش می  کنم از بند بند انگشتانم گاهی می چکد.
من خوب شده ام و از روزهای قبل شاید حتی بیشتر شده باشم ، کنار تو تکامل را باور کرده ام و خودم بودن را و این...این حس..هدیه ای است که جهان به پاس متظاهر نبودن برایم در نظر گرفته است این را به خوبی لمس می کنم.
تو سعی در کشف چیستی ها را از من گرفتی و این آرامش بخش است ، قبول آنچه هست که هست آرامش بخش است و من آرام می شوم وقتی اندیشه هایم رو به بهبود می رود آری من این روزها آرامتر شده ام ، شاید اهلیم کرده باشی...شاید این؛ همین؛ تمامِ همه چیز است.

آدم های بی خستگی

از آن صبح هایی بود که دلم می خواست اندازه ی تمام روز وقت داشتم و به جای آنطور تندو تیز دویدن ، آرام آرام قدم می زدم ، برف را با تمام وجودم احساس می کردم و حض می کردم
هر چقدر که فکر می کنم می بینم فرصت مان کم است اما همچنان نمی توانم دست از تقلا کردن برای بهتر بودن بردارم ، گاهی فکر می کنم به جای این همه دستو پا زدن این همه فشار عصبی این همه درگیری و خلاف جهت رودخانه شنا کردن ، تسلیم شوم ، گوشه ایی بنشینم ، نفس بکشم ، لبخند بزنم و یا اینکه بگذارم آب مرا هر جا که میخواهد ببرد ، بی دردسر و ترس
اما انگار قسمتی از مرا گلادیاتوری بی خستگی هدایت می کند که هر بار مجهزم می کند برای یک نبرد تازه ، ما آدم های انگار خستگی ناپذیر..هه
اما گاهی ناامیدش می کنم ، میروم در جلد همان زن زمستانی حساس که طاقت درد را ندارد که به کوچک ترین اشاره ایی اشک می ریزد و عاشق صدای باران است ، راستش را بخواهی این خودم را بیشتر از آن جوانک بی خستگی دوست می دارم و وقتی در این جلد ظاهر می شوم ، رهاترم ، انگار قادرم به هر چیز ، یادم می آید کسی یک بار برایم گفته بود که خدا زن است ، فکر میکنم درست گفته باشد ، گاهی در لباس زنانه ی خودم دستانم را قدرتمند تر حس می کنم طوری که انگار جهان روی انگشتان من باشد
یک بار جایی نوشتم ، تمام زن ها ساحره اند ، کافی ایست دست هایشان را داشته باشند.
با تمام حرف هایی که نوشتم ، باز هم به جوانک درونم پرو بال می دهم ، می گذارم مرا وادار کند به رویارویی با حوادث جدید ، می گذارم زمزمه کند و مرا پیش ببرد ، من هر چقدر هم که زن باشم اما جوانک درونم همیشه بیدار است. ما بدون جنگ برای بهتر شدن چیز خاص قابل ارائه ایی نیستیم ، ما...بله بله همین ما آدم های بی خستگی.