Showing posts with label دردودل. Show all posts
Showing posts with label دردودل. Show all posts

2015/08/02

سخت میشه درک کرد اتفاق حضور آدم ها تو زندگیت چجوری می افته این که یکی چطوری وارد زندگیت می شه جا باز میکنه، رشد میکنه، تکه کلام ها مشابه می شه، رفتارا مثل هم میشه و برای خانومها گاهی تایم پریودشون هماهنگ میشه.
اتفاق حضور آدم ها تو زندگی شاید به قول مادرم از همون حکمتا داره که کسی سر در نمیاره که یه روز بیانو یه روزی برن نه که مطلق همون نسبی.
غم یا شادی، درد یا آرامش، نفرت یا عشق می تونه هدیه ایی باشه که تو دستات میذارن و تو هنوز هم اتفاق حضورشونو نمی فهمی، جایی که باز کرده و وقتی جاش خالی می شه یادت نمیاد قبل از اون چی این جا رو پر کرده بود.
آدم اگر آدم باشه با اون ذات خاص خودش باید بلد بشه چطوری جاهای خالی رو پر کنه باید بلد بشه غمو بکنه و نمی دونم...غمو بکنه که شادی بیاد؟ میگم باید اما...یا ذات ما خرابو انسان وار نیست یا قانونامون غلطنو کاربردی نیستن. نمی دونم...
راستش شاید فقط اینو میدونم که دوست داشتن همون قدر که شیرینه تلخه همون قدر که انرژی میده ضعیف میکنه و همون قدر که به اوجت می بره زمینت میزنه، دوست داشتن شاید بهترین و بدترین اتفاقیه که می تونه برای آدما بیفته و همین طور داشتن؛ تا وقتی یه چیزیو نداری فقط نداری اما وقتی یه مدت داریو دیگه نداری هم نداری هم جای خالی محسوس داری هم غم داری هم...نمی دونم، شاید این دردو دل فقط برای اینکه خوابم ببره شاید برای اینکه ذهنمو خالی کنم از همه چی، شاید قراره مثل مسکن باشه شایدم همون اختتامیه اییه که لازم داری برای اینکه به خودت بگی تموم شد شایدم از رنجیه که می کشم، رنجی که انگار بر خلاف طبیعتمه...

2015/07/25

یار با ریا

تو درمونگاه که بودم دو تا دختره با خنده و دلقک‌بازی اومدن تو اتاق تزریقات، تعحب کردم جایی که همه بی‌حالا میخوابن تا سرمشون تموم بشه، قیافشون به مریضا نمی‌خورد، اما در کمال تعجب دیدم یکیشون رفت رو تخت دراز کشید جفتشونم هی این‌ور اونورو نگاه می‌کردن دنبال یه‌چیزی که بعد از این که خانوم پرستار اومد فهمیدم چی بود...
اون خانوم مثلا مریض به خانوم پرستار گفت: ببخشید از این ماسکای اکسیژن هم دارین؟ خانوم پرستار گفت: داریم واسه چی؟ اونم جواب داد: می‌خوام بزنم عکس بگیرم، بعد که مکث خانوم پرستارو دید گفت: عکسو لازم دارم می‌خوام حال یکیو بگیرم...
دلم لرزید...
خانوم پرستار گفت: یعنی این همه پول خرج کردی الکی که حال یکیو بگیری؟
همراهش گفت: الکی نیست که خودشم یکمی تقویت می‌شه!
چشمامو رو هم فشار دادم روزای قبل امروزو مرور کردم، موازی افکار من پرستار و دخترا حرف میزدن
-: فکر شوهر کن، این آدما معلوم نیست بمونن
+: نه بابا تا حالا چند بارم زنگ زده من جواب ندادم
&: خیلی هم کار خوبی میکنی ادب می‌شه...
زاویه دیدم طوری نبود که ببینمشون، بی‌قرار شدم پرستارو صدا کردم که خلاصم کنه، وقتی پا شدم که خودمو مرتب کنم دیدم که پرستارو راضی کردنو ماسک اکسیژن رو صورتشه و همراهش در حال عکس گرفتن...
فکر کردم دیدم چقدر بین دنیاهای آدما فرقه...چقدر اندازه‌ی دلا متفاوته...چقدر آدما آزار رسوندنو خوب بلد شدن...عذاب‌وجدان وارد کردنو به هرقیمتی...انتقام گرفتنو در کمال خونسردی...حالم خوش نبودو ناخوش‌تر شد...

2015/01/18

بزنگاه

·         یک وقتی آدم می شینه با خودش حساب کتاب می کنه که تو زندگیه کیاست ؟ خاطراتو مرور میکنه اگه صفحه ایی جایی آدرسی ازشون داره میره دیگ می کنه ، میره نگاه می ندازه کجای زندگی هر کدوم از این آدماست ، بعد یا خوش خوشانش می شه که به چقدر دوست و رفیق گل بلبل دارم یا که نه غمگین می شه از حجم هیچی که از زندگیشون پرت می شه بیرون.
·         آدم یه جایی خودشو از تو چشم بقیه نگاه می کنه و به خودش می گه واقعا اینجوری بودی ؟ انقدر خوب بود ؟ انقدر بد بودی ؟ کجا نقش بازی کردی ؟ کجای این امتیازایی که بهت دادن خودت بودیو بی تلاش بهشون باور خوب بودن دادی ، کجا بدون تلاش و با خواست قلبیت بهشون این حسو دادی که بدی ، حالا شاید تو یه کار خاصی یا رفتاری ...
·         آدم یه جایی بعد یه مدت طولانی بی خبری از خود واقعیش ، سرشو می کنه تو لاک خودش می شینه دونه دونه حرفاشو می چینه لب تاقچه ی  دلش ، درارو می بنده ، پرده هارم می کشه ، تو چشمای حرفاش نگاه می کنه ، با خودش فکر می کنه چرا اینارو نزده ، چرا تردید کرده ، چرا نخواسته این حرفا شنیده بشن ، شاید بدونه شاید ندونه..
·         آدم یه وقتی بدون اینکه دلش بگیره یا از کسی خسته بشه یا حتی دنیا به وفق مرادش نباشه ، یه قدم از آدمایی که داره یه راهیو باهاش میره فاصله می گیره همه رو از پشت سر تماشا می کنه ، میذاره برن ، میذاره دور بشن بعد با خودش جای پاهاشونو مرور می کنه ، حسی که از این رفتن بهش دادنو مرور می کنه..
·         آدم یه جایی دلش نمی خواد هیچ جای زندگی هیچ کس باشه ، خودشو تو آینه از تو چشم خودش نگاه می کنه ، به موهاش شونه می کشه ، سیاهی زیر چشمشو پاک می کنه ، لبخند نمی زنه ، دستمال مرطوب می کشه روی لبش ، با خودش بی حرف صحبت میکنه راهشو می گیره می شینه لبه ی تخت موهاشو از پشت می بنده ، یه تکست می فرسته به چند نفر و بعد پا می شه جارو برقیو روشن می کنه...

2014/12/22

دل دل دل دل دل دل دل یک دله کن!

برای امروزم که نوشته ایی از دوستی خواندم که مرا به فکر فرو برد ، برایمان نوشته بود :
" فکر می‌کنم یک وقت‌هایی تو باید اجازه داشته باشی که دکمه خاموش‌ات رو بزنی و مثل یک جاروبرقی با سیم جمع شده توی کمد بمونی. بمونی تا بگذره. تا دوباره نفست بیاد بالا و بغضت بره پایین. "
دلم برای خودمان سوخت راستش، برای خودمان هایی که می دانیم حقمان چیست اما نمی گیریم، اما صدایمان در نمیاید، فریادش نمیزنیم، میرویم یک گوشه ، خودمان را می پیچیم لا به لای دردهای خودمان و برای خودمان زمزمه می کنیم تو حق داری...تو حق داشتی، تو...
برای این حق هایی که نمی شود گرفت باید به کجا پناه برد ؟؟؟

2014/12/01

گاهی دور، گاهی نزدیک...

می گفت تماس گرفته کسی با او...نمی شناختش، اما شخص آن طرف خط انگار خوب می دانست شماره ی که را گرفته...
 گفت میم.ر هستید؟؟
گفت بله بفرمایید ؟
گفت: شما 18 تیر، در حادثه ی کوی دانشگاه شرکت داشتید؟؟
جوابش را نداد... گفت: امری داشتید ؟؟
گفت: از شما متشکرم...ما به شما مدیونیم...
عجیب بود، نبود؟ کسی از دو قیانوس آنورتر شماره ات را بگیرد، شماره ایی که به این سادگی ها قابل پیدا کردن نیست و سوالی بپرسد که....و به جای فحش و بد دهنی تشکر کند...شوکه شدم...عادت ندارم از این سوال ها به حرف های خوب و تشویق برسم، یا حتی بحثی بی تلاطم...اما همین و همین
چشم هایم را می بندم ، سرم را تکیه می دهم به صندلی، خیالبافی می کنم، خیالبافی های خطرناک، خیالبافی هایی که شاید حکم تیر دارند...اما خیالبافی می کنم.


2014/10/29

ما و این درست نشدن حالمان

باید برای این روزها یک چیزی می نوشتم، نه اینکه مناسبتی یا محض قدردانی ، فقط برای این حالی که فکر می کنم دارم و برایش پیشنهاد دیدن تراپیست را پذیرفته ام...
این روزها یک جور خاصی تخمی اند، از هوای پاییز حالم به هم می خورد ، از این شهر شلوغ بی درو پیکر ، از آدم های بی ملاحظه ی رو اعصاب ، از کارم که تمامی ندارد انگار ، از هر آبجکت دنیایم به نحوی دلخور و دل زده ام ، از شب ها بدم میاد ، ساعت ها در رخت خواب می مانم بی خواب و این یکی از بدترین اتفاقات است ، وقتی خسته به رخت خواتبت پناه می بری و خواب هم حتی نمی بردت...
من آدم سخت گیری هستم ، در واقع یک جور سخت گیر راحت بگذر ، یعنی جا که داشته باشد شل می کنم نه اینکه ول بدهم...اما خب نمی دانم چرا همه چیز یک جور فرسایشی ایی شده این روزها ، همه چیز کش می آید ، سرت را که بلند می کنی ساعت هنوز 5 دقیقه هم از جایش حرکت نکرده است ، لعنت به ساعت...این چند وقت انقدر حساس شده ام که ساعت هم نمی بندم حتی..
شاید دلیل این همه "هیچ" ، همان خود هیچ است ، من عادت کرده ام که با امیدها و دلخوشی های کوچک درد دسترس به زندگی ادامه بدهم و این روزها هیچ خوشی دم دستی ایی وجود ندارد انگار، یا شاید هم خوشی های دم دستی که تا چند وقت پیش خوشحالم می کرد حالا نمی کند، یا...نمی دانم.
هفته ی پیش مثلا همه چیز خوب بود یا هفته ی قبلش یا هفته ی قبل تر از آن اما یک جایی قبل از این سه هفته خوب نبودم باز ، گریه داشتم ، داد داشتم ، غر داشتم ، صدای به هیچ جا نرسیده داشتم ، باز قبل تر از آن همه چیز خیلی خوب و خوشحال بودو قبل آن را دیگر یادم نیست...فاصله ی بین خوب نبودن هایم دارد کمو کمتر می شود و من نگرانم که یک روزی دیگر اصلا خوب نباشم، همین جوری عادت کنم و بشوم یکی دیگر...یکی مثل عمه هتی که معمولا خوب نبود گاهی شاید از دستش در می رفت لبخندی میزد...
حالا که اینجا نشسته ام فکر می کنم یک دوره ی طولانی سفر حالم را بهتر می کند ، یک جایی بروم که مثلا هیچ کس را نشناسم ، هیچ کس هیجا سراغم را نگیرد ، نگران کسی نباشم ، کسی نگرانم نباشد ، برای چند وقتی فکر کنم کسی منتظرم نیست ، برم یک جاهای جدیدی تجربه های جدیدی بکنم ، آدم های جدید ببینم که شبیه این آدم ها که هزار بار دیده ام نباشند ، بعد باز فکر می کنم که هه! تو آدم این کار ها نیستی...فکر کن چقدر ضایع...چیزی حالت را بهتر می کند که آدمش نیستی، شاید برای همین است که این همه آدم دورو برمان داریم که حالشان خوب نیست ، چون چیزهایی حالشان را بهتر می کنند که آدمش نیستند...
فعلا فکر دیگری به ذهنم نمی رسد ، باقی بقایتان ، همین

2014/10/12

یک دور باطل همینو همین

اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین

2014/10/07

شاید که تو حق داری

منتظر بودم اسممو بگه که در جواب بگم مُرد! اینو چند سال پیش از میم یاد گرفتم ، وقتایی که از دستم ناراحت بود ، صداش که می کردم می گفت مُرد!...شاید هیچ وقت کسی در جواب خودش اینو نگفته بود که بدونه چقدر ترسناکه اینکه بی خبر از همه ی دنیا اسم یکیو بگی و بعد...اما صدام نکرد عوضش رفت دنبال کارای خودش ، منم نشستم به فشار دادن دگمه های کیبورد ، الف اومد حرفای خوب زد،  اما من دلم یه جوری بود، یه جور دلشوره از شنیدن مُرد ، نباید این چیزارو یاد بگیرم...سرمو گذاشتم رو دستم سعی کردم به "بانو" فکر کنم ، به اینکه در جواب بعضی از حرفام می گفت ، اینکارو که کردم "بانو"، یا اینو قبلا گفته بودی "بانو"...آره "بانو" بهتر بود یه جوری حس خاص بودن بهم می داد یه جورایی حواسمو پرت کرد و بردم لا به لای روزهای گذشته یه جاییش دیگه طاقت نیاووردم سرمو از رو دستم بلند کردمو تایپ کردم ، چه فایده! حرف باد هواست...آره حرف باد هواست...و چقدر بد وقتی برای تسکین چیزی به جز باد هوا نداشته باشی...
آدم راه هاییو میره که فکر می کنه باید بره و هیچ وقت فکر نمی کنه شاید باید اون راهیو می رفت که فکر نمی کرد باید می رفت ، می دونی چون بعضیامون بدجوری خیال برمون داشته که کارمون درسته ، آره منم اینجوری بودم اما الف و میم اینجوری نبودن ، بررسی می کردن ، مجموعه رو نگاه می کردن اما من بلد نبودم مجموعه رو نگاه کنم ، نه! نه اینکه بلد نباشم ، اطمینان نداشتم ، واسه همینم بهم گفت : " آخه یکیم که یه چیزی بهت می گه گیوز ا شت هم نمی کنی!" ، چه می شد کرد...اینجا با همه ی نداریا و کم داریاش یه چیزو زیاد داشت ، باد هوا ، صبح تا شب بشینو باد هوا به هم بباف و تهش ؟ هیچی از این چیزا واسه فاطی نمی تونی تمبون بسازی ، باشه بابا قبول اصلش یه طور دیگه است...
یه باریم یه شعر طولانیو توی جاده ی شمال خوندم و اون شب یه عالمه ستاره تو آسمون بود شایدم من خیال می کردم هست آخه هوا صاف نبود نمی دونم، به هر حال هیچ وقت وقتی یکی صداتون می کنه تو جوابش نگین: مُرد!!
مردن چیز ناجوان مردانه اییه...

2014/09/30

همین

زمانی هم بود که با خودم فکر می کردم هنوز وقت هست ، هنوز وقت دارم ، حالا دیر نمی شود ، اما چند وقتی است که دیگر این جملات به زبانم نمی آید ، یعنی یک طوری عمیقا رفته ام توی لاک خودم که انگار حواسم به همه چیزم هست و همان موقع نیازهایم را برآورده می کنم ، یک طوری آگاهی از خود که می دانم الان که اینجایم درد گرفته چرا شده...
یک جور ته نشین شدنو میل به درون گرایی.
نمی دانم اما انگار این چیزها سن دارد ، از یه وقتی دیگر خودت به خودت می رسی و شروع می کنی به درک کردن خودت و به خودت حق می دهی و با خودت هم دستی می کنی 
خواسته هایت را واضح مطرح می کنی ، سنگرت را بی دلیل و سرخوشانه ترک نمی کنی ، نمی دانم یک جور عجیبی است خلاصه بی رودربایستی می شوی باخودت ، که گاهی به خودت می گویی " بدبخت من که می دونم از چی داری می سوزی " یا " آره جون خودت یادت نیست پریروز...؟؟؟" یک جوری می شوی آقا بالا سر خودت یا نقش مادرشوهر را برای خودت بازی می کنی که خوب است 
همین


2014/09/25

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟!؟

یک روزی توی دهه ی شصت یک جایی که خیلی هم مهم نیست به دنیا اومدیم ، بچگیمون معلوم نشد چی شد ، کجا رفت ، زود افتادیم به تلاطم بزرگ شدن ، حرف های زیادی بود ، چیزای زیادی شنیدیم که هیچ وقت ندیدیم ، سرودهایی خوندیم که معنیشونو درک نمی کردیم ، شعار هایی دادیم که هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتیم ، بزرگ شدیمو یه جایی یه روزی تو  دهه ی هشتاد تو دهه ی نود به راه هایی رفتیم که ریشه ش از تو بچگیمون نمی گذشت ، ما بچگی کردیم با آدابو رسوم بزرگتر ها ، حرف هایی زدیم از زبون بزرگتر ها ، داستان هایی گفتیمو باور هایی پیدا کردیم با گفته های بزرگتر ها ، ما بزرگ شدیم با تفکرات بزرگتر ها و یه روزی یه جایی دیدیم که خود خودمون ، اون دهه شصتیه ته دلمون اونیو قبول نداره که بزرگترا می گن ، اون باورها رو نداره که اونا دارن.... یه عده شجاع بودیمو پذیرفتیم یه عده ترسو بودیمو خواستیم ادای آدم شجاع ها رو دربیاریمو مشتامون هنوز گره کرده بود و سینمون هنوز سپر برای نگهداشتن دست آورد های بزرگتر ها...
حالا امروز یه روزیه تو دهه ی نود که خیلی از ماها که یه جایی تو دهه ی شصت به دنیا اومده بودیم ، هر جا هستیم غیر از اونجایی که باید باشیم...هر جا غیر از اونجا که به دنیا اومدیم...و حقمونه!ماهایی که اونجایی که به دنیا اومدیم هیچ گذشته ی خود ساخته ایی نداریم پس چرا باید امید داشته باشیم که بتونیم آینده ایی رو بسازیم، پس میریم، میریم یه جایی که بتونیم خودمون آغاز و پایان داستان خودمون باشیم نه بزرگترا....

2014/08/03

از دست حرف های نزدنی

همه ی آدما یه جاهایی دارن تو زندگیشون که سر یه اتفاقی دلشون برای خودشون بسوزه...نمی دونم چرا امروز یاد اون شب افتادم، اونوقتا هنوز تهران زندگی نمی کردم، برای دیدن دختر عموم اومده بودم تهران...خواب بود و من مثل همیشه پشت لپ تاپم مشغول حرف زدن با میم...شب بدی بود، تصمیمشو گرفته بود که منو ترک کنه...تصمیمشو گرفته بود و این دردناک ترین اتفاقی بود که می تونست بیفته، چقدر گریه کردم...اون شب شبی بود که هر بار که بهش فکر می کنم، دلم برای خودم برای دلتنگی هام برای عشقی که داشتم...می سوزه....هر چند که آخر اون چت جدایی نبود اما از اونجایی که من هیچ وقت برای دل خودم از کسی درخواست نمی کنم....."تو رو خداهایی" که اون شب می گفتم هنوزم موهای تنمو سیخ می کنه...
نمی دونم که چرا الان بعد 4 سال دارم اینو می نویسم، شاید چون دلم نمی خواد دلم برای خودم بسوزه، نوشتم که بپذیرمش مثل بقیه شب های زندگیم، اونم گوشه ایی از تلاشم بوده...

2014/07/25

بمان برای من بمان، دو چشمت آسمان من

بعضی از آدم ها جوری از زندگیت میروند، انگار به زور نگهشان داشته بودی، مثل یه کش، همینطور کشیده بودیو کشیده بودیو کشیده بودی که وقتی رها می شود نمی توانی درست ببینی کجا فرود می آید...یکی از دلایلی که از دوست پیدا کردن واهمه دارم همین است که مدتی را با کسی بگذرانی، خاطره های مشترک وحرف های مشترک پیدا کنی و بعد به هر دلیلی تو را ترک کند و آن قسمت از زندگی تو را با خودشان ببرند به نمی دانم کجا!
خوب یا بد این رفتارها آدم را از نزدیک شدن به آدم های دیگر دلسرد می کند، مخصوصا این روزها که همه در حال لیس زدن زخم های خوشان هستندو کسی زخم جدید نمی خواهد، حالا بحث این را نمی کنم که آدم ها حق دارند یا حق ندارند...هیچ راه حلی هم ندارم برای بهتر شدن این روند، به غیر از اینکه حصار دور خودم را بلندتر بسازم و همین تکه های مانده را برای خودم نگه دارم.

2014/05/06

بگو برگردد

دلم می خواست یک چیز خوبی بنویسم ، اما انگار یک چیز خوبم نمیاید ، دلم نوشتن طولانی می خواهد ، گفتن ،  تخلیه روانی ، اما نمی آید ، گیر کرده ، یک جایی بین ابتدای گردنم و زبان کوچکم یک جایی آنجاها یک دری هست انگار که قفل شده است ، کلیدش؟ نمی دانم شاید از تکان های زیادی که خورده ام این چند وقت از قفلش درآمده و سقوط کرده پایین آن ته مه های معده م یا حتی پایین تر ، من که ندیدم که دقیق بگویم...
سخت است می دانی ، نجاری هستم که سفارش خوبی گرفته اما در کارگاهش هیچ ابزاری برای ساختنش ندارد...

:آه های ممتد

چه می شود کرد ، صبر باید

2014/04/18

حساب کن که علنی باشیم‎

خوبی گفتن حرف های خودمانی برای همه شاید این باشد که کسی بیاید برایت بگویت که هی فلانی من حست را می فهمم تو تنها نیستی یا هی فلانی به جای غر زدن این راه را بگیرو برو به مقصد برس ، اما من به دنبال هیچ کدام نیستم این حرف ها یک سری حرف های خودمانی است که خیلی ها هم شاید چیزی نفهمند از سر و تهش اما نیاز به علنی بودن دارد این حرف ها
از آنجایی که دل های ما پیوند خاصی دارد و عشقی که خشت خشت دیواری شد ، محلی برای محفلی، بزمی، که نه دل تنها غم تنهایی بخورد نه دستی به تنهایی پیکی را از برای شب تنهای خودش راهی نوش کند، می دانی داستان ما داستان پیوسته ایست که از هر ورش بروی می رسی به اولش و راه گریزی ندارد ، شاید باید کسی جایی حرفی می زد تا گرد و خاک های باقی مانده ی این چند سال خوش گذرانی های گاهکی که وقت تکان دادنشان را برای هیچ کداممان نگذاشت بود فرو ریزد ، نمی دانم . اما می دانم آنچرا که تو نمی پسندی و من می پسند یا بالعکس حفره نیست برای سقوط ، راه است برای عبور برای قدمی به جلو گذاشتن برای فهمیدن برای گفتن "اینتم بدجوری کفریم می کنه اما عاشقتم هنوز..." عشق مقوله ی پیچیده ایست ، راه فراری برایت نمی گذارد یک جوری می چسبد به گلویت انگار دشمن جانت باشد ، اینکه من هی عشق عشق می کنم دلیل اش این است که حال و هوای دوستی ما حال وهوای دوستی نداشت که داشت اما پله پله به مناجات خدا رفت انگار اینجایش شاید بخندی اما راستش خنده دار نیست یک جوری خوبی امنیت است و اعتماد اینکه خودت باشی و نترسی از بدی هایی که داری چون می دانی وقتی کسی را صدا می زنی همیشه هست حتی اگر برای خودش هم نباشد برای تو هست ، این همه داستان گفتم که بگویم دلخوری های شما روی چشم ما بانو ، بداخلاقی هایت هم روی اینیکی چشم ما ، دوست داشتن ما حساب نیست ؟ 

2014/03/05

دوستی

مطمئن نیستم هنوز اما حس می  کنم امروز دوستی را از دست دادم ، راستش را بخواهید موضوع آنقدر که کار به بلاک بکشد مهم و پراهمیت نبود اما اتفاق افتاد ، گاهی وقت ها نمی شود جلوی اتفاق ها را گرفت گاهی فقط یک جرقه می خواهد که تو را تشویق کند برای انجام دادن کاری ، کاری به این ندارم که دلیل چه بوده یا مقصر که بوده ، حرفم این است که هر چقدر هم که چیزی را دوست داشته باشی زمانی می رسد که فکرها را خودت تنها بکنی و به خودت جرات می دهی حرف هایی را بزنی ، حرف هایی را نشوی و کارهایی را انجام بدهی که خودت با منطق خودت قبولشان داری و این لحظه برای دیگران لحظه ی دلپذیری نیست ، آنکسی که از بیرون تو را می بیند می رنجد و گمان می کند که تو خودخواه ترین فرد دنیا هستی ، حتی کاری به این ندارم که آدم ها از درون هم بی خبرند و حق قضاوت برای کسی وجود ندارد اما نگه داشتن حرمت چه برای حرف ها ، چه برای رابطه ها و چه برای آدم ها انتظاری است که همه از هم داریم.
دوستی و دوست داشتن اتفاق بزرگی است که برای همه پیش نمی آید ، محرم شدنو قدم به پشت خط قرمز آدم ها گذاشتن هم ، پس چطور می شود کسی ادعا کند که شما را می شناسد و به سادگی از چنین فاکتورهایی بگذرد ؟ که این به این معناست که یا شما را نمی شناسد ، یا در لحظه آنقدر بی منطق بوده که از این مهم گذشته است اینکه می گویم کسی نه اینکه خودم را جدا کنم نه ، برای من هم پیش آمده است زمانی که چشم هایم را بسته ام و از روی احساسم خشمگین شدم و فریاد کشیده ام و به هم ریخته ام و این را به عنوان یک نقص می پذیرم.
در آخر دوست عزیزم می دانم که اینجا را نمی خوانی اما این را می نویسم برای روزی که شاید گذرت به اینجا رسید یا دیگری این متن را جایی گذاشت و تو خواندی ، دوستی واقعی تنها پلی است که برای عبور سخته نشده است...

2014/01/26

بی نهایت


جوانتر که بودم فکر می کردم آینده را آنطور خواهم ساخت که کسی تا به حال نساخته ، آنطور که دوست می دارم ، آنطور که دل بخواه خودم باشد فقط...یک بی نهایت دلپذیر
بزرگتر که شدم ، فهمیدم دیواری است میان آنچه دل بخواه من است و آن کجا که منم ، دیواری به بلندی سرنوشت...هنوز آنقدرها دلسرد نبودم ، حتی خواستم نردبان بسازم و ساختم اما...من هر چه بلندتر می ساختم سرنوشت بلندتر از آن بود... از آن روز باورهایم را در کاغذی پیچیدم و در جایی که امروز یادم نیست کجاست دفن کردم... 
می دانی چیزی برای باور وجود ندارد ، چیزی حتی برای درک کردن ، اینکه فکر کنیم میان تصمیم هایمان معلقیم تفکری پوچ است بین ما و آنچه دل بخواه ماست دیواری است به بلندای سرنوشت ، پس...مجبوریم...جبری باور کش...

و باور کن که نمی شود بی نهایت را در کوچه ایی بن بست ساخت...


پی نوشت : خوش به سعادت آن هایی که دل بخواهشان آن ور دیوار نیست

2014/01/22

از این روزها

گاهی وقت ها فقط می شود سکوت کرد ، فقط سکوت ، بی هیچ چشم داشتی به وقوع یک معجزه ، گاهی وقت ها در اندک زمانی همه چیز به شکل ناباورانه ایی تغییر می کنه ، گاهی وقتها از ابتدای جهان که از زیرپاهایت آغاز می شود فقط می توانی قدمی به عقب برداری....گاهی وقت ها یک فاصله ی کوتاه کافی است که بفهمی به چه اندازه ی غمگینی ، درست همان لحظه ی بی نظیر خوشبختی که در چند قدمی آرزوهای محالت ایستاده ایی...می دانی ؛ چیزهایی هست ، همیشه بوده ، همیشه می ماند چیزهایی که از ابتدای جهان که از زیر پاهایت آغاز می شوند ذره ایی به تو نزدیک ترند ، یقینا همه می دانند دنیا به همان اندازه که گرد است می تواند کوچک باشد مثل یک خوابِ شبانه روی تختی از جنس رویا  آنطور که دریا تمام رخت خوابت را پر کرده و تو بی پروا خودت را در آغوشش غرق می کنی ، می دانی گاهی وقت ها نمی شود خورشید بود و  بی هیچ چشم داشتی تابید که گاهی حقیقت همان بهتر که در هالیه ایی از ابهام پنهان بماند...

2013/07/23

ناخنی که شکسته بود

در راه که می امدم دختری به مادرش از شکستگی کنار ناخن شکایت می کرد ، مادر به او گفت " برو بالا سوهان بردار تا نیومدن " انگار دختر امتنا کرد چون باز مادر جوابش را داد "حیفه آخه تا پایین بره "
یک گفتمان خیلی ساده میان یک مادر و دختر ، به راهم که ادامه می دادم فکر کردم به اینکه من و مادرم چه وقت راجع به این مسائل دخترانه حرف زدیم ، راجع به نگهداری از ناخن ، مرتب کردن آنها ، رنگ لاکی که به انگشت هایم بیاید ، مراقبت از پوست ، چطور آرایش کردن ،انتخاب رنگ رژ لب ، موهایم را چه مدلی کوتاه کنم ، چه سوتینی انتخاب کنم که فرم سینه هایم بهتر باشد... چه لباسی بپوشم که اندامم زیباتر جلوه کند ، چه غذاهایی را نخوردم تا چاق نشوم...
انگار چیزی درونم خالی بود ، خالیه خالی...ما هیچ وقت از این حرف ها نزدیم...پس ما این 27 سال چه چیزهایی به هم گفتیم ، راجع به چه چیزهایی حرف زدیم ، مادرم چطور به من یاد داد که زن باشم ، که لوندی کنم ، که لطیف باشم؟...به یک مجموعه ی تهی رسیدم...این همه سال!!!
این همه سال ما هیچ حرف زنانه ایی نبود که با هم بزنیم ؟ بعد یادم می افتد چرا وقتی به زمان عادت ماهانه ام رسید...وقتی از خجالت این مطلب را در کاغذی نوشتم و به دستش دادم...یادم آمد آن روز حرف های زنانه زدیم ، من یک سیلی خودم چون رسم بود و توضیح کوتاهی که...
در این همه سال مادرم مرا یک زن ندید ؟ هیچ چیز مفید زنانه ایی نبود که به من بگوید ؟ هیچ خوش گذارنیه زنانه ایی نبود که با هم کنیم ؟
انگار نبوده...
خالی درونم را کشف کردم ، خلا حرف های دخترانه ، خلا آموزه هایی که زنانگیم  را زیباتر کند...من یک زنم که به تنهایی یاد گرفتم دختر باشم ، به تنهایی یاد گرفتم زن باشم ، به تنهایی یاد می گیرم همسر باشم ...و بعد در ذهنم تکرار شد همه اش از یک ناخنی شروع شد که گوشه اش شکسته بود....


2013/04/08

یک دور باطل همینو همین


اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین

2013/02/21

از آن یک آن ها


امروز بعد از یک سال و نیم دیدمش ، مثل اونوقتا صمیمی و مهربون با همون لبخندی که همیشه داشت ، خیلی حرف زدیم ، از خیلی چیزها گفتیم و تو این مدت چه اتفاقا که برای جفتمون نیفتاده بود ، بعد از رفتنش وقتی داشتم ظرفارو می شستم ، همه اش به سرنوشت فکر کردم به این که یه فکر ، یه وابستگی ، یک آن ، یک تصمیم ، چطور می تونه چندین سالِ یه آدمو ویرون کنه یا که نه حتی یه مدت خیلی کوتاه روح آدمو عذاب بده...
نمی دونم می شه قضاوت کرد یا نه ، آدمایی رو که از کار کردشون پشیمون می شن یا نه پشیمون نمی شه ، خسته می شن و انگار که اطرافیانشون براشون اهمیت ندارند و خیلی راحت می گن ، ببخشید اشتباه شد ، اشتباه کردم ، نباید از اول این کارو می کردم یا حتی نه خیلی راحت هم نمی گن خیلی سخت می گن با اشک می گن با درد می گن اما خلاصه می گن؛ یه رشته ی به هم بافته شده یِ تبدیل به دلخوشیه یک نفر شده رو می برن و شاید نمی دونن تیکه های دل اون آدمو می برن...
نمی دونم می شه قضاوت کرد اون آدمیو که تو چشمای طرف مقابلش نگاه می کنه و هنوز عاشقه اما به خواسته ی طرفش تن می ده شاید به خاطر اینکه خوشحالش کنه ، شاید به خاطر اینکه  یک طرفه خواستن فایده ایی نداره و شاید هزاران دلیل دیگه که این اجازه رو صادر می کنه که روحش درد بکشه...
نمی دونم می شه این حس هارو قضاوت کرد یا نه که حتما اگه به جای هر کدوم از طرفین باشیم دلیل خودمونو برای کارمون داریم ، غصه ام می شه ، برای تمام خوشی هایی که می تونیم داشته باشیمو از خودمون دریغ می کنیم ، از تمام لذت هایی که می تونستیم ببریمو نتونستیم ، نشد...شاید نذاشتن
دلم می گیره وقتی این اتفاقا هر روز داره دورو برمون می افته و هنوز و همیشه خیلی ها دلشون مشتاقانه برای یه آدم می زنه بدون شنیدن صدای نفساش ، دو تا آدم به یاد هم خوابشون می بره بدون لمس دست هم دیگه و گفتن دوست دارم بدون داشتن رابطه...از این جدایی های لعنتی دلم می گیره
دلم می خواست یه راه حل ارائه بدم ، یه نظر ، یه حرفی که لااقل یه دردیو دوا کنه اما متاسفانه بازی منطقو احساس همیشه بوده و خواهد بود ...
تنها راه حلش اینه که آدم نباشی ، خرس پاندا باشی مثلا یا دلفین یا حتی گنجشک...اونجوری شاید لازم نباشه جفتتو به خاطر مصلحت زندگی بذاریو بری...