Showing posts with label دست نویس. Show all posts
Showing posts with label دست نویس. Show all posts

2015/02/04

اُمای خوبی ها

صبح که از پله ها پایین می آمدم ، روشنایی پنجره ی ایی که رو به راه پله دارد (صاحب خانه ی پیرم)، مرا برد به چند سال قبل وقتی "اُما جان" هنوز زنده بود وقتی که ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شد و فقط یک مهتابی روشن می کردو در خانه می پلکید، نمازش را که میخواند سراغ صبحانه میرفت ، بچه تر که بودم همیشه بیدار می شدم 4:45 دقیقه ی چای داغ تازه دم می خوردم با نان گرم و کره و مربای آلبالو، بوی دلپذیری داشت آن سماور زغالی . کارش همین بود صبح های خیلی زود بیدار می شد و سر شب می خوابید ، نهار خوب می پخت اما شام به نان و پنیر و گوجه یا گاهی سبزی قناعت می کرد...دلم برایش تنگ شده ، برای بوی آن خانه که دیگر حتی وجود ندارد ، آن اتاق کرسی که همیشه کنار منقلش آجیل خوش نمک و تازه پیدا می شد، آن کمد آبی رنگ و رو رفته ی کنار دیوار که هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه چیزهایی درونش نگه می دارد چون همیشه قفل بود. یک ساعت شماطه دار داشت که ما بچه ها همیشه کوکش را به هم میزدیم...یاد آن روزها بخیر ، آخ چقدر دلم می خواست دوباره می نشست ، پارچه ی گل گلی کارش یا به قول مازندرانی ها " پِرزو" یش را می انداخت روی زمین سینی پر از انار را می آورد و می نشست به دانه کردن...با آن گلپر با دست سابیده شده ... خدا بیامرز تا بودو سرحال بود همیشه خانه ش پر از مهمان بود ، همیشه می گفت: زن باید برای روز مبادا کیکی ، شیرینی ، چیزی بپزد و در خانه داشته باشد (معادل مازندرانی اش را می گفت هر چند " کندبانوگریِ وِسه وِنه ایناره شه سِرِیه دله داشته بواشی") ، دلم برای آن عصرهای پنجشنبه تنگ می شود که اصرار می کرد بنشینم ناخن های پایش را برایش مرتب کنم، دیابت داشت خدابیامرز و اگر ناخنش از یه حدی بیشتر قد می کشید ممکن بود انگشت هایش دچار مشکل شود ، یاد صبح های زودی که می رفتم و قند خونش را تست می گرفتم بخیر..چقدر آن روزها غر می زدم به جان مادرم که آخه این وقت صبح؟؟؟؟ آن روزها ، این روزهایم را نمیدیدم که با خودم بگویم کاش بود و من هر صبح می رفتم برای تست قندش...دلم برای دستپختش تنگ شده برای آن یک وجب روغن روی خورشت هایش که به نظرش خورشت را مجلسی می کرد..."اُما"ی عزیز مهربان من امروز دیگر نیست و من با روشنای مهتابی ، با بوی خورشت مجلسی ، با دانه های انار گلپر به سر پرت می شوم به آن خانه ی قدیمی دو طبقه که همیشه از طبقه ی بالایش می ترسیدم، آن راه پله ی بزرگ قدیمی با پله های فرش شده ی قهوه ایی ، اتاق های تو در تو و گچ بری های طاغوتی...دلم برای آن روزها تنگ است ، آن حیاط ، آن دست ها ، آن چشم های همیشه اشکی مهربان ، آن لبخند که کنار لبش همیشه ترک می خورد...قند داشت و بقول خودش کاریش نمی شد کرد..

2015/01/18

بزنگاه

·         یک وقتی آدم می شینه با خودش حساب کتاب می کنه که تو زندگیه کیاست ؟ خاطراتو مرور میکنه اگه صفحه ایی جایی آدرسی ازشون داره میره دیگ می کنه ، میره نگاه می ندازه کجای زندگی هر کدوم از این آدماست ، بعد یا خوش خوشانش می شه که به چقدر دوست و رفیق گل بلبل دارم یا که نه غمگین می شه از حجم هیچی که از زندگیشون پرت می شه بیرون.
·         آدم یه جایی خودشو از تو چشم بقیه نگاه می کنه و به خودش می گه واقعا اینجوری بودی ؟ انقدر خوب بود ؟ انقدر بد بودی ؟ کجا نقش بازی کردی ؟ کجای این امتیازایی که بهت دادن خودت بودیو بی تلاش بهشون باور خوب بودن دادی ، کجا بدون تلاش و با خواست قلبیت بهشون این حسو دادی که بدی ، حالا شاید تو یه کار خاصی یا رفتاری ...
·         آدم یه جایی بعد یه مدت طولانی بی خبری از خود واقعیش ، سرشو می کنه تو لاک خودش می شینه دونه دونه حرفاشو می چینه لب تاقچه ی  دلش ، درارو می بنده ، پرده هارم می کشه ، تو چشمای حرفاش نگاه می کنه ، با خودش فکر می کنه چرا اینارو نزده ، چرا تردید کرده ، چرا نخواسته این حرفا شنیده بشن ، شاید بدونه شاید ندونه..
·         آدم یه وقتی بدون اینکه دلش بگیره یا از کسی خسته بشه یا حتی دنیا به وفق مرادش نباشه ، یه قدم از آدمایی که داره یه راهیو باهاش میره فاصله می گیره همه رو از پشت سر تماشا می کنه ، میذاره برن ، میذاره دور بشن بعد با خودش جای پاهاشونو مرور می کنه ، حسی که از این رفتن بهش دادنو مرور می کنه..
·         آدم یه جایی دلش نمی خواد هیچ جای زندگی هیچ کس باشه ، خودشو تو آینه از تو چشم خودش نگاه می کنه ، به موهاش شونه می کشه ، سیاهی زیر چشمشو پاک می کنه ، لبخند نمی زنه ، دستمال مرطوب می کشه روی لبش ، با خودش بی حرف صحبت میکنه راهشو می گیره می شینه لبه ی تخت موهاشو از پشت می بنده ، یه تکست می فرسته به چند نفر و بعد پا می شه جارو برقیو روشن می کنه...

2014/12/22

دل دل دل دل دل دل دل یک دله کن!

برای امروزم که نوشته ایی از دوستی خواندم که مرا به فکر فرو برد ، برایمان نوشته بود :
" فکر می‌کنم یک وقت‌هایی تو باید اجازه داشته باشی که دکمه خاموش‌ات رو بزنی و مثل یک جاروبرقی با سیم جمع شده توی کمد بمونی. بمونی تا بگذره. تا دوباره نفست بیاد بالا و بغضت بره پایین. "
دلم برای خودمان سوخت راستش، برای خودمان هایی که می دانیم حقمان چیست اما نمی گیریم، اما صدایمان در نمیاید، فریادش نمیزنیم، میرویم یک گوشه ، خودمان را می پیچیم لا به لای دردهای خودمان و برای خودمان زمزمه می کنیم تو حق داری...تو حق داشتی، تو...
برای این حق هایی که نمی شود گرفت باید به کجا پناه برد ؟؟؟

2014/12/01

گاهی دور، گاهی نزدیک...

می گفت تماس گرفته کسی با او...نمی شناختش، اما شخص آن طرف خط انگار خوب می دانست شماره ی که را گرفته...
 گفت میم.ر هستید؟؟
گفت بله بفرمایید ؟
گفت: شما 18 تیر، در حادثه ی کوی دانشگاه شرکت داشتید؟؟
جوابش را نداد... گفت: امری داشتید ؟؟
گفت: از شما متشکرم...ما به شما مدیونیم...
عجیب بود، نبود؟ کسی از دو قیانوس آنورتر شماره ات را بگیرد، شماره ایی که به این سادگی ها قابل پیدا کردن نیست و سوالی بپرسد که....و به جای فحش و بد دهنی تشکر کند...شوکه شدم...عادت ندارم از این سوال ها به حرف های خوب و تشویق برسم، یا حتی بحثی بی تلاطم...اما همین و همین
چشم هایم را می بندم ، سرم را تکیه می دهم به صندلی، خیالبافی می کنم، خیالبافی های خطرناک، خیالبافی هایی که شاید حکم تیر دارند...اما خیالبافی می کنم.


2014/11/17

مرا به خیر تو امید نیست...

ما ایرانی ها بی اخلاق ، بی صفت  و پستیم ، ادعای فرهنگ را بگذارید دم کوزه آبش را بخورید ، بپذیریم که بیشعوری یکی از صفات بارز ماست...
دیروز فهمیدم که لینکی از مرگ خواننده ی متوفی در شبکه ها پخش شده که تن و بدن خیلی ها را لرزانده ، که خانواده ش را غمگین تر از آنچه بودند کرده ، جک های زیادی هم در موردش خواندم ، چند ماه پیش در بوح بوحه ی اسید پاشی ها آدم هایی بودند که از فرصت ترسیدن و وحشت مردم؛ برای خود تفریح آفریدند ، آدم هایی که فیلم های خصوصی مردم را منتشر می کنند ، آدم هایی که شایعات وحشتناک می سازند ، آدم هایی که در این جان به لب رسیدگی ها می کوشند برای مطرح کردن خودشان دیگران را از آنچه که هستند بدبخت تر و غمگین تر کنند و و و...
برایم جای سوال است که چرا نمیمیریم از این ننگ ها ، چند وقتی است که دیگر به ایرانی بودنم افتخار نمی کنم ، از آدم های این کشور متنفرم چون برای من و امثال من که نان خورده از همین خاکیم ارزشی قائل نیستند...
من از شما مردم مجنون که آزردگی روح و روان من برایتان اهمیتی ندارد متنفرم ، آمار تیمارستان ها را ندارم اما می دانم جای خیلی از شما آنجاست، نه تنها در تیمارستان روانی بلکه در زندان های مجرمان روانی ، شما مجرمید ، شما مجرید که روح و روان آدم های دیگر را می کشید...
امیدی برای اصلاح ندارم ، ما همه گی در این ننگ خواهیم مرد ، با داغی بر پیشانی که توهینی هستیم به نسل انسان و انسانیت...

2014/10/29

ما و این درست نشدن حالمان

باید برای این روزها یک چیزی می نوشتم، نه اینکه مناسبتی یا محض قدردانی ، فقط برای این حالی که فکر می کنم دارم و برایش پیشنهاد دیدن تراپیست را پذیرفته ام...
این روزها یک جور خاصی تخمی اند، از هوای پاییز حالم به هم می خورد ، از این شهر شلوغ بی درو پیکر ، از آدم های بی ملاحظه ی رو اعصاب ، از کارم که تمامی ندارد انگار ، از هر آبجکت دنیایم به نحوی دلخور و دل زده ام ، از شب ها بدم میاد ، ساعت ها در رخت خواب می مانم بی خواب و این یکی از بدترین اتفاقات است ، وقتی خسته به رخت خواتبت پناه می بری و خواب هم حتی نمی بردت...
من آدم سخت گیری هستم ، در واقع یک جور سخت گیر راحت بگذر ، یعنی جا که داشته باشد شل می کنم نه اینکه ول بدهم...اما خب نمی دانم چرا همه چیز یک جور فرسایشی ایی شده این روزها ، همه چیز کش می آید ، سرت را که بلند می کنی ساعت هنوز 5 دقیقه هم از جایش حرکت نکرده است ، لعنت به ساعت...این چند وقت انقدر حساس شده ام که ساعت هم نمی بندم حتی..
شاید دلیل این همه "هیچ" ، همان خود هیچ است ، من عادت کرده ام که با امیدها و دلخوشی های کوچک درد دسترس به زندگی ادامه بدهم و این روزها هیچ خوشی دم دستی ایی وجود ندارد انگار، یا شاید هم خوشی های دم دستی که تا چند وقت پیش خوشحالم می کرد حالا نمی کند، یا...نمی دانم.
هفته ی پیش مثلا همه چیز خوب بود یا هفته ی قبلش یا هفته ی قبل تر از آن اما یک جایی قبل از این سه هفته خوب نبودم باز ، گریه داشتم ، داد داشتم ، غر داشتم ، صدای به هیچ جا نرسیده داشتم ، باز قبل تر از آن همه چیز خیلی خوب و خوشحال بودو قبل آن را دیگر یادم نیست...فاصله ی بین خوب نبودن هایم دارد کمو کمتر می شود و من نگرانم که یک روزی دیگر اصلا خوب نباشم، همین جوری عادت کنم و بشوم یکی دیگر...یکی مثل عمه هتی که معمولا خوب نبود گاهی شاید از دستش در می رفت لبخندی میزد...
حالا که اینجا نشسته ام فکر می کنم یک دوره ی طولانی سفر حالم را بهتر می کند ، یک جایی بروم که مثلا هیچ کس را نشناسم ، هیچ کس هیجا سراغم را نگیرد ، نگران کسی نباشم ، کسی نگرانم نباشد ، برای چند وقتی فکر کنم کسی منتظرم نیست ، برم یک جاهای جدیدی تجربه های جدیدی بکنم ، آدم های جدید ببینم که شبیه این آدم ها که هزار بار دیده ام نباشند ، بعد باز فکر می کنم که هه! تو آدم این کار ها نیستی...فکر کن چقدر ضایع...چیزی حالت را بهتر می کند که آدمش نیستی، شاید برای همین است که این همه آدم دورو برمان داریم که حالشان خوب نیست ، چون چیزهایی حالشان را بهتر می کنند که آدمش نیستند...
فعلا فکر دیگری به ذهنم نمی رسد ، باقی بقایتان ، همین

2014/10/07

شاید که تو حق داری

منتظر بودم اسممو بگه که در جواب بگم مُرد! اینو چند سال پیش از میم یاد گرفتم ، وقتایی که از دستم ناراحت بود ، صداش که می کردم می گفت مُرد!...شاید هیچ وقت کسی در جواب خودش اینو نگفته بود که بدونه چقدر ترسناکه اینکه بی خبر از همه ی دنیا اسم یکیو بگی و بعد...اما صدام نکرد عوضش رفت دنبال کارای خودش ، منم نشستم به فشار دادن دگمه های کیبورد ، الف اومد حرفای خوب زد،  اما من دلم یه جوری بود، یه جور دلشوره از شنیدن مُرد ، نباید این چیزارو یاد بگیرم...سرمو گذاشتم رو دستم سعی کردم به "بانو" فکر کنم ، به اینکه در جواب بعضی از حرفام می گفت ، اینکارو که کردم "بانو"، یا اینو قبلا گفته بودی "بانو"...آره "بانو" بهتر بود یه جوری حس خاص بودن بهم می داد یه جورایی حواسمو پرت کرد و بردم لا به لای روزهای گذشته یه جاییش دیگه طاقت نیاووردم سرمو از رو دستم بلند کردمو تایپ کردم ، چه فایده! حرف باد هواست...آره حرف باد هواست...و چقدر بد وقتی برای تسکین چیزی به جز باد هوا نداشته باشی...
آدم راه هاییو میره که فکر می کنه باید بره و هیچ وقت فکر نمی کنه شاید باید اون راهیو می رفت که فکر نمی کرد باید می رفت ، می دونی چون بعضیامون بدجوری خیال برمون داشته که کارمون درسته ، آره منم اینجوری بودم اما الف و میم اینجوری نبودن ، بررسی می کردن ، مجموعه رو نگاه می کردن اما من بلد نبودم مجموعه رو نگاه کنم ، نه! نه اینکه بلد نباشم ، اطمینان نداشتم ، واسه همینم بهم گفت : " آخه یکیم که یه چیزی بهت می گه گیوز ا شت هم نمی کنی!" ، چه می شد کرد...اینجا با همه ی نداریا و کم داریاش یه چیزو زیاد داشت ، باد هوا ، صبح تا شب بشینو باد هوا به هم بباف و تهش ؟ هیچی از این چیزا واسه فاطی نمی تونی تمبون بسازی ، باشه بابا قبول اصلش یه طور دیگه است...
یه باریم یه شعر طولانیو توی جاده ی شمال خوندم و اون شب یه عالمه ستاره تو آسمون بود شایدم من خیال می کردم هست آخه هوا صاف نبود نمی دونم، به هر حال هیچ وقت وقتی یکی صداتون می کنه تو جوابش نگین: مُرد!!
مردن چیز ناجوان مردانه اییه...

2014/09/30

همین

زمانی هم بود که با خودم فکر می کردم هنوز وقت هست ، هنوز وقت دارم ، حالا دیر نمی شود ، اما چند وقتی است که دیگر این جملات به زبانم نمی آید ، یعنی یک طوری عمیقا رفته ام توی لاک خودم که انگار حواسم به همه چیزم هست و همان موقع نیازهایم را برآورده می کنم ، یک طوری آگاهی از خود که می دانم الان که اینجایم درد گرفته چرا شده...
یک جور ته نشین شدنو میل به درون گرایی.
نمی دانم اما انگار این چیزها سن دارد ، از یه وقتی دیگر خودت به خودت می رسی و شروع می کنی به درک کردن خودت و به خودت حق می دهی و با خودت هم دستی می کنی 
خواسته هایت را واضح مطرح می کنی ، سنگرت را بی دلیل و سرخوشانه ترک نمی کنی ، نمی دانم یک جور عجیبی است خلاصه بی رودربایستی می شوی باخودت ، که گاهی به خودت می گویی " بدبخت من که می دونم از چی داری می سوزی " یا " آره جون خودت یادت نیست پریروز...؟؟؟" یک جوری می شوی آقا بالا سر خودت یا نقش مادرشوهر را برای خودت بازی می کنی که خوب است 
همین


2014/09/25

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟!؟

یک روزی توی دهه ی شصت یک جایی که خیلی هم مهم نیست به دنیا اومدیم ، بچگیمون معلوم نشد چی شد ، کجا رفت ، زود افتادیم به تلاطم بزرگ شدن ، حرف های زیادی بود ، چیزای زیادی شنیدیم که هیچ وقت ندیدیم ، سرودهایی خوندیم که معنیشونو درک نمی کردیم ، شعار هایی دادیم که هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتیم ، بزرگ شدیمو یه جایی یه روزی تو  دهه ی هشتاد تو دهه ی نود به راه هایی رفتیم که ریشه ش از تو بچگیمون نمی گذشت ، ما بچگی کردیم با آدابو رسوم بزرگتر ها ، حرف هایی زدیم از زبون بزرگتر ها ، داستان هایی گفتیمو باور هایی پیدا کردیم با گفته های بزرگتر ها ، ما بزرگ شدیم با تفکرات بزرگتر ها و یه روزی یه جایی دیدیم که خود خودمون ، اون دهه شصتیه ته دلمون اونیو قبول نداره که بزرگترا می گن ، اون باورها رو نداره که اونا دارن.... یه عده شجاع بودیمو پذیرفتیم یه عده ترسو بودیمو خواستیم ادای آدم شجاع ها رو دربیاریمو مشتامون هنوز گره کرده بود و سینمون هنوز سپر برای نگهداشتن دست آورد های بزرگتر ها...
حالا امروز یه روزیه تو دهه ی نود که خیلی از ماها که یه جایی تو دهه ی شصت به دنیا اومده بودیم ، هر جا هستیم غیر از اونجایی که باید باشیم...هر جا غیر از اونجا که به دنیا اومدیم...و حقمونه!ماهایی که اونجایی که به دنیا اومدیم هیچ گذشته ی خود ساخته ایی نداریم پس چرا باید امید داشته باشیم که بتونیم آینده ایی رو بسازیم، پس میریم، میریم یه جایی که بتونیم خودمون آغاز و پایان داستان خودمون باشیم نه بزرگترا....

2014/09/09

باید می گفتم

یک روزی که آدم ها نبودند ، همان یک ثانیه بعد از فهمیدن نبودنشان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت ، می دانی عزیز زندگی به خودی خود ارزش خیلی چیزها را ندارد، دلگیر شدن، دست کشیدن، تلافی کردن...
آدم ها به دنیا می آیند که یک طور خوبی بشود اما نمی دانم چرا آن طور خوب به هیچ درد منو تو نمی خورد و یک طور بدی دچار زایش فاصله می شویم.
ما آدم ها یک جای کارمان می لنگد ، نه یک جا کم است ، چند جای کارمان ، ما شی نیستیم ، هرگز شی نبودیم ، ما شاید گاهی ماشین بشویم اما هرگز صندلی نخواهیم بود، حسی که در رگ های ما می دود ، همان حس روزی مارا خواهد کشت و همان یک ثانیه بعد از نبودنمان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت...عزیز جان

2014/07/25

بمان برای من بمان، دو چشمت آسمان من

بعضی از آدم ها جوری از زندگیت میروند، انگار به زور نگهشان داشته بودی، مثل یه کش، همینطور کشیده بودیو کشیده بودیو کشیده بودی که وقتی رها می شود نمی توانی درست ببینی کجا فرود می آید...یکی از دلایلی که از دوست پیدا کردن واهمه دارم همین است که مدتی را با کسی بگذرانی، خاطره های مشترک وحرف های مشترک پیدا کنی و بعد به هر دلیلی تو را ترک کند و آن قسمت از زندگی تو را با خودشان ببرند به نمی دانم کجا!
خوب یا بد این رفتارها آدم را از نزدیک شدن به آدم های دیگر دلسرد می کند، مخصوصا این روزها که همه در حال لیس زدن زخم های خوشان هستندو کسی زخم جدید نمی خواهد، حالا بحث این را نمی کنم که آدم ها حق دارند یا حق ندارند...هیچ راه حلی هم ندارم برای بهتر شدن این روند، به غیر از اینکه حصار دور خودم را بلندتر بسازم و همین تکه های مانده را برای خودم نگه دارم.

2014/05/20

دوستانه ی 2


اگر این باور را داشته باشیم که تو زندگی هر کنشی یک واکنش داره هیچ وقت تک بعدی به زندگی نگاه نمی کنیم و بازهم اگر بپذیریم که هیچ دو آدمی مثل هم نیستن هیچ وقت دو مدل زندگی رو با هم مقایسه نمی کنیم ، اگه آدم بالغی باشیمو مشکلاتمونو درست ریشه یابی کنیم  به این نتیجه می رسیم که اتفاقاتی که تو زندگیمون برامون می افته همیشه درصدی ایش به خاطر کنش هاییه که خودمون داشتیم ، حتی اگه بهترین خصوصیات اخلاقیو داشته باشیم باز هم دلیل نمی شه بری از کنش های اولیه باشیم.
 همه ی آدما مشکل دارنو به اندازه ی خودشون توش دست و پا می زنن و اینکه من با داشتن مشکلات بیشتر بخوام شروع کنم مقایسه کنم و حتی بدتر از اون مشکلات اونو با شمردن مشکلات خودم بی ارزش و مسخره بدونم   قضاوت ناعادلانه ایی کردم این حس قوی تر بودن حس کاذبیه که از این مدل فکری به سمت آدم میاد که باعث می شه به خوذن اجازه بدن و بگم " هه فلانی واقعا بچه است ، چقدر لوسه پس من چی بگم که فلان چیز برام اتفاق افتاده یا فلانی در حقم فلان کارو کرده" کسی نمی تونه منکر عذاب کشیدن و اذیت شدن من بشه اما زیر سوال بردن آدم ها و روند تصمیم گیریشون  توی زندگی نه تنها مشکلی از من حل نمی کنه بلکه اون آدم رو از حرف زدن با من پشیمون می کنه و خودخواه جلوم می ده اینو قبول کنیم که همون طوری که آدم ها با هم فرق می کنن نسخه ی زندگیشون هم با هم فرق می کنه و من نمی تونم با الگویی که برای زندگی خودم دارم یه زندگی دیگه رو قضاوت کنم این که من با تجربه بشمو آب دیده برای زندگی خودم خیلی خوبه اما تجربیات من احتمال کمی داره که به کار بقیه هم بیاد مگر اینکه شرایط کاملا یکسان باشه پس سعی کنیم وقتی دیگران راجع به مشکلاتشون با ما حرف می زنن به مشکلات اونا گوش بدیم نه اینکه با خودمون مشکلاتمونو مرور کنیمو به جای جواب مشخص و درست یا حتی همدلی ، سرزنششون کنیم .
پ.ن: اگر هم نمی تونیم خودمونو کنترل کنیم بهتره همون اول به طرف مقابلمون بگیم من گوش مناسب تو نیستم تا آدمای زندگیمونو از دست ندیم.

2014/04/18

حساب کن که علنی باشیم‎

خوبی گفتن حرف های خودمانی برای همه شاید این باشد که کسی بیاید برایت بگویت که هی فلانی من حست را می فهمم تو تنها نیستی یا هی فلانی به جای غر زدن این راه را بگیرو برو به مقصد برس ، اما من به دنبال هیچ کدام نیستم این حرف ها یک سری حرف های خودمانی است که خیلی ها هم شاید چیزی نفهمند از سر و تهش اما نیاز به علنی بودن دارد این حرف ها
از آنجایی که دل های ما پیوند خاصی دارد و عشقی که خشت خشت دیواری شد ، محلی برای محفلی، بزمی، که نه دل تنها غم تنهایی بخورد نه دستی به تنهایی پیکی را از برای شب تنهای خودش راهی نوش کند، می دانی داستان ما داستان پیوسته ایست که از هر ورش بروی می رسی به اولش و راه گریزی ندارد ، شاید باید کسی جایی حرفی می زد تا گرد و خاک های باقی مانده ی این چند سال خوش گذرانی های گاهکی که وقت تکان دادنشان را برای هیچ کداممان نگذاشت بود فرو ریزد ، نمی دانم . اما می دانم آنچرا که تو نمی پسندی و من می پسند یا بالعکس حفره نیست برای سقوط ، راه است برای عبور برای قدمی به جلو گذاشتن برای فهمیدن برای گفتن "اینتم بدجوری کفریم می کنه اما عاشقتم هنوز..." عشق مقوله ی پیچیده ایست ، راه فراری برایت نمی گذارد یک جوری می چسبد به گلویت انگار دشمن جانت باشد ، اینکه من هی عشق عشق می کنم دلیل اش این است که حال و هوای دوستی ما حال وهوای دوستی نداشت که داشت اما پله پله به مناجات خدا رفت انگار اینجایش شاید بخندی اما راستش خنده دار نیست یک جوری خوبی امنیت است و اعتماد اینکه خودت باشی و نترسی از بدی هایی که داری چون می دانی وقتی کسی را صدا می زنی همیشه هست حتی اگر برای خودش هم نباشد برای تو هست ، این همه داستان گفتم که بگویم دلخوری های شما روی چشم ما بانو ، بداخلاقی هایت هم روی اینیکی چشم ما ، دوست داشتن ما حساب نیست ؟ 

2014/01/26

بی نهایت


جوانتر که بودم فکر می کردم آینده را آنطور خواهم ساخت که کسی تا به حال نساخته ، آنطور که دوست می دارم ، آنطور که دل بخواه خودم باشد فقط...یک بی نهایت دلپذیر
بزرگتر که شدم ، فهمیدم دیواری است میان آنچه دل بخواه من است و آن کجا که منم ، دیواری به بلندی سرنوشت...هنوز آنقدرها دلسرد نبودم ، حتی خواستم نردبان بسازم و ساختم اما...من هر چه بلندتر می ساختم سرنوشت بلندتر از آن بود... از آن روز باورهایم را در کاغذی پیچیدم و در جایی که امروز یادم نیست کجاست دفن کردم... 
می دانی چیزی برای باور وجود ندارد ، چیزی حتی برای درک کردن ، اینکه فکر کنیم میان تصمیم هایمان معلقیم تفکری پوچ است بین ما و آنچه دل بخواه ماست دیواری است به بلندای سرنوشت ، پس...مجبوریم...جبری باور کش...

و باور کن که نمی شود بی نهایت را در کوچه ایی بن بست ساخت...


پی نوشت : خوش به سعادت آن هایی که دل بخواهشان آن ور دیوار نیست

2013/07/23

ناخنی که شکسته بود

در راه که می امدم دختری به مادرش از شکستگی کنار ناخن شکایت می کرد ، مادر به او گفت " برو بالا سوهان بردار تا نیومدن " انگار دختر امتنا کرد چون باز مادر جوابش را داد "حیفه آخه تا پایین بره "
یک گفتمان خیلی ساده میان یک مادر و دختر ، به راهم که ادامه می دادم فکر کردم به اینکه من و مادرم چه وقت راجع به این مسائل دخترانه حرف زدیم ، راجع به نگهداری از ناخن ، مرتب کردن آنها ، رنگ لاکی که به انگشت هایم بیاید ، مراقبت از پوست ، چطور آرایش کردن ،انتخاب رنگ رژ لب ، موهایم را چه مدلی کوتاه کنم ، چه سوتینی انتخاب کنم که فرم سینه هایم بهتر باشد... چه لباسی بپوشم که اندامم زیباتر جلوه کند ، چه غذاهایی را نخوردم تا چاق نشوم...
انگار چیزی درونم خالی بود ، خالیه خالی...ما هیچ وقت از این حرف ها نزدیم...پس ما این 27 سال چه چیزهایی به هم گفتیم ، راجع به چه چیزهایی حرف زدیم ، مادرم چطور به من یاد داد که زن باشم ، که لوندی کنم ، که لطیف باشم؟...به یک مجموعه ی تهی رسیدم...این همه سال!!!
این همه سال ما هیچ حرف زنانه ایی نبود که با هم بزنیم ؟ بعد یادم می افتد چرا وقتی به زمان عادت ماهانه ام رسید...وقتی از خجالت این مطلب را در کاغذی نوشتم و به دستش دادم...یادم آمد آن روز حرف های زنانه زدیم ، من یک سیلی خودم چون رسم بود و توضیح کوتاهی که...
در این همه سال مادرم مرا یک زن ندید ؟ هیچ چیز مفید زنانه ایی نبود که به من بگوید ؟ هیچ خوش گذارنیه زنانه ایی نبود که با هم کنیم ؟
انگار نبوده...
خالی درونم را کشف کردم ، خلا حرف های دخترانه ، خلا آموزه هایی که زنانگیم  را زیباتر کند...من یک زنم که به تنهایی یاد گرفتم دختر باشم ، به تنهایی یاد گرفتم زن باشم ، به تنهایی یاد می گیرم همسر باشم ...و بعد در ذهنم تکرار شد همه اش از یک ناخنی شروع شد که گوشه اش شکسته بود....


2012/01/01

زن تر


هر چه کردم دیدم جز تو کسی نیست که بشود تمام حرف هایم را برایش بگویم ، که همیشه وقت داشته باشد برای حرف هایم که همیشه بی منت گوش دهد که همیشه وقت اش برای اشک های من دردهای من آزاد باشد ، درد و دل هایم را فقط برای تو می گویم ، گاهی فکر می کنم حق طبیعی هر آدمی است که کسی را داشته باشد برای ثانیه های بی حوصلگی اش که آغوشش را باز کند و بگوید برای تو به اندازه ی دنیا وقت دارم ، هیچ چیز نخواهد و فقط باشد برای تو ، نگاهت کند و دنباله ی حرف هایت را بگیرد.
خوب نیستم ، دم به دم بغض می کنم و اشک هایم جاری می شود ، چرا اینطور دل نازک شده ام ؟ تو هم نمی دانی شاید ، سرم را روی پایت می گذارم و می دانم که آرام آرم دستت لا به لای موهایم می خزد ، تو در دنیای من گنج ترینی و ترک تو برایم ممکن نیست ، بی هیچ قولی بی هیچ حرفی می دانم که هیچ وقت ترکم نمی کنی و کنار تو حرف هایم هم شاید خاطره شوند ، با هم آینه ها را شکستیم ، با هم اخم کردیم و خندیدیم ، با هم بزرگ شدیم ، در من خانه کردی و من هر روز کنارت نشستم و حرف زدم و تو گوش کردی...
می دانی این روزها روزهای خوبی نیست ، تو درونم را خوانده ایی و می دانی از شخص صحبت نمی کنم ، اینجا صحبت از ساعات است ، صحبت از اتفاقات است ، نمی دانم چطور می شود از این مسیر گذشت انگار چیزی خورده باشم و ناگهان بنگ ، نمی دانم ، هر آنچه که می دانم این است که خوب نیستم ، تُرد شده ام و به آسانی می شکنم.
 هووم؟ لبخند می زنی ؟ شاید هم جای خنده داشته باشد که این خصوصیات دخترانه تا این اندازه مرا بترساند در حالی که دوروبرم پرند از آدم هایی با این خصوصیت ، شاید هم تو راست بگویی شاید این روزها زن تر شده باشم که عمق چیزها مثل زن های دیگر مرا هم بترسانند یا دیدن اتفاق ها باعث ریختن اشک هایمان شوند...
نمی دانم شاید تو بهتر بدانی ، بیا دست هایم را بگیر ، مرا ببر روی تختم بخوابان ، پتویم را رویم مرتب کن و بگو از امروز به بعد هیچ چیز برای فکر کردن نداری...

همراهی


زن های متولد زمستان را که به حال خودشان بگذاری از تمام کاه های دورو برشان بسیار ماهرانه کوه می سازند ، زن های زمستانی  ذاتا سازگارند ، از آنجا که تنشان به سرما خو گرفته و با تمام برف ها و باران ها و روزهای کوتاه هم خانه اند ، با خورشید سازگاری می کنند با نورهای زیاد با سبزه دیدن های مداوم ، زن های زمستانی گاهی عجولند ، مثل برف خیس و عمدتا صبور مثل گل یخ...
داستان من اما به یک ماگ خالی و دوبار بی خبری و چند بار جا ماندگی ختم نمی شود من مسافر جاده های تنهاییم و نامم انگار مرا دور می کند از تمام ما شدن ها ، شاید درست گفته باشی اینکه سوالم را به خودم  برگرداندی ، هیچ وقت کسی به نماندن من شک نداشت ، هیچ وقت کسی فکرش را هم نمی کرد چشم هایم را ببندم ، تو اما خوب توانستی این حس را در من زنده کنی که همه چیز دو طرفه است ، نشستم و فکر کردم چرا دوستت دارم و چرا زودتر از آنچه فکر می کردم گوشه ایی از دنیای من جا گرفتی و جواب را در دستان بی آینه ات یافتم ، تو آینه ی من نیستی و این تمام چیزی بود که همیشه می خواستم ، یک بار طعمش را چشیده بودم و شیرینی اش انگار حالم را خوب می کند ، تمام فرق تو انگار در همین باشد که نه سایه ایی نه آینه ی تمام نمای من ، نه چیزی که تصویر مرا بازبتاباند و این خود آرامش است.
وقتی یکی مثل خودت را تحمل می کنی و وقتی می دانی که چقدر بدی داری و چقدر کاستی ، آنوقت است که دلت نمی خواهد با کسی مثل خودت باشی و این بزرگ ترین دلیل این روزهای ماست
قلم را در دستم می چرخانم انگار که بخواهم نامت را بنویسم اما فکر که می کنم می بینم لا به لای حرف هایم چشم هایت را باز و بسته می کنی و مثل همیشه آرام گوش می کنی و انگشتانت آرام فشاری روی دست هایم می آورد ، خوب گوش می دهی و این برای زن متولد زمستانی چون من بزرگ ترین نعمت است ، نه اینکه دو گوش بیکار کم داشتنم برای خالی شدن نه ، دو گوش همراه کم داشتم ، توضیح نمی خواهد ، می خواهد ؟ نه.

2011/12/29

شب های ده سال گذشته ی این زن زمستانی

نفسش تنگ شد ، با ترس و نفسی بی نفس از خواب پرید انگار دقیقه ها دستی گلویش را فشرده باشد ، به طرز ترسناکی نفس نفس می زد ، مرگ نزدیک بود انگار
....
شب بخیر گفت ، صدا دوستت دارم را برایش زمزمه کرد و مثل شب های قبل با حالت مستانه ایی چشم هایش گرم می شد ، رویا می بافت ، طرح می کشید. در امنت ترین جای دنیا خودش را جا کرده بود و هیچ چیز هیچ چیز انگار برای ترسیدنش نبود
....
به سرخی آتش سیگارش زل زده بود ، اشک امانش را بریده بود ، دستش را مشت کرده بود و انگشتانش را فشار می داد تا صدای گریه اش بلند نشود ، ضربان قلبش بالا بود ، مرگ نزدیک بود و هیچ چیز هیچ انگار برای آرامشش نبود
....
پنجره را باز کرد ، نفس کشید و لرزید ، به آسمان نگاه کرد ، دلش تنگ بود ، چیزی دست هایش را می کشید ، چیزی از بیرون ، چیزی انگار و دلش به مرگ راضی بود حتی...
....
قدم هایش را آهسته بر می داشت مبادا بیدارش کند ، اتاق را از عرض به طول و طول به عرض می پیموند سیگار میی کشید و فکر می کرد ، سیاهی شب پناه گاهی است برای چشم هایش برای اشک هایش برای قدم زدن هایش و هیچ چیز هیچ چیز انگار برای آرام نشستن اش نبود
....
چشم هایش را بست ، خواب آرام آرام جانش را فرا می گرفت و هیچ چیز هیچ چیز انگار دلیل بیداری نبود .

2011/12/27

مرد من

مرد نزدیک بود طوری که نفس هایش را می شد شمرد ، گرم بود و بوی ساقه ی سیب می داد ، کنارش جهان همه سکوت بود و نوری آرام.
شک نبود
حرف نبود
صدا نبود
دنیایِ دیگری بود شاید ، یک دنیای گرد ، بی دغدغه ، بی بهانه
دست هایم می خزد و پیکرش را در می نوردد ، گوشه ی لب اش به لبخند خمی بر می دارد و دستانش پیچک وار در برم می گیرند.
مرد زیبا است  و روحش تمام اتاق را فتح کرده است .
مرد زیبای من ، مرد پاییزان و باران های شبانگاهی ، مرد خیابان های شلوغ و دغدغه های بسیار ، مرد من ، مرد نوازش های پنهانی ، بوسه های دزدکی ، مرد مهربان من ، مرد دیوانگی های عصرانه و خنده های بی وقفه ، مرد من ، مرد سادگی های قابل تقدیر ، مرد شنیدن ها و سکوت کردن ها .

.....

تو نگاهم کردی و من آغاز شدم.

2011/12/26

پنجمین روز از زمستان


خسته شده ام از اینکه هر بار که می خواهم بنویسم ساعت ها طول می کشد ، شاید روزها هم بشود که روی یک خط بمانم و جلو نروم ، نمی دانم چه چیز نوشتن این روزها سخت شده ، نمی دانم چه چیز عوض شده اما من نمی توانم ساده بنویسم و ساده حرف بزنم و این طور می شود که حرف هایم می ماند و خفه ام می کند .
امروز حال خوشی ندارم در واقع از اول هفته حال خوشی ندارم ، یک چیزی چنگ می اندازد و دردم می گیرد ، هر چقدر خودم را جمع می کنم نزدیک تر می آید ، می دانم ، می دانم این نفس تنگی از کجا رسیده است ، می دانم این گیج بودن ها روی پا نبودن ها این دل دل شدن ها از کجا رسیده است و خوب کاری برایش نمی شود کرد ، این روزها انگار آخرین چیزی که تو را آرام می کند من هستم و داستان زندگی ام هم طوری پیش نمی رود که آخرین نفر باشم...
حس می کنم عشقی که به من داری کم کم تبدیل به تنفر می شود و راه گریزی از آن نیست ، ما همه چیز را امتحان کرده ایم و امروز بعد سال ها هنوز هم می توانم دلت را بلرزانم و این یعنی هیچ ، یعنی هیچ پیشرفتی...تو خوب نیستی و اگر نخواهی زندگی ات را در آغوش بگیری  هیچ چیز بهتر نمی شود...