Showing posts with label دوست داشتنی ها. Show all posts
Showing posts with label دوست داشتنی ها. Show all posts

2015/07/19

Je t'aime

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم،  برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم....
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت، لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال، به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم....
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر بوی لاله های وحشی ، به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان، برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم....
تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها ، پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم....
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم....
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

"پل آلوار"

2014/11/09

تینا

تینا دختر ساده ایه ، یه جور بیرحمانه ایی بی غل و غشه ، لبخند که میزنه می تونی پشت لبخندشو ببینی ، پوست گندمی داره ، موهای خرمایی تیره ، گاهی عینک می زنه به چشماش و گاهی هم نه ، تینا رو که می بینم یک جور غرور خاصی بهم دست می ده از اینکه باهاش دوستم ، یعنی دوست که نه یک جور آشنا ، با هم همکار نیستیم در واقع تو دو تا ساختمون جدا هستیم اما از وقتی که بهش گفتم سلام تینا جون از اون به بعد وقتایی که تو غذا خوری باشم اگه برسه میاد می شینه با هم غذا می خوریم ، تینارو دوست دارم ، یک جور حس دست اول بهش دارم ، انگار شبیه هیچکسی نیست غیر از خودش ، آدم خودشه ، آدم زندگی خودشه ، آره می دونم ما خودمون ، هر کدوممون آدم زندگی خودمون هستیم اما از دید من تینا فرق می کنه ، وقتی نگاش می کنم می بینم که هیچ چیز جذابی نداره حتی برای تلفظ بعضی از حروف هم دچار مشکل بزرگی زبانه گاهی، که البته منشش این مدل حرف زدنش رو هم شیرین می کنه ، تو دنیای امروز تینا بودن کار خیلی سختی شده ، اون جوری باشی که مردم وقتی اسمتو بگن لبخند بزنن ، اونجوری باشی که وقتی اسمشو می گی اولین حدس همه " تینا ر" ؟ باشه،  اینجور سر زبون ها بودن واقعا معرکه است ، می دونم که من هیچ وقت مثل تینا نمی شم چون من خودمم و هیچ وقت دلم نمی خواد یک طور دیگه ایی باشم ، چون این "من" به مقتضای زندگیمه... اما فکر می کنم که "من" ، یه تینای درون دارم که می تونم درک کنم تینا بودن چقدر قشنگه ، حسم این هست که وقتی تو صفاتیو در دیگران می بینی اون بینش بخشی از شخصیت تورو بهت نشون می ده ، برای خودم خوشحالم که هنوز می تونم از خوبی درک داشته باشم ، تیناهای درونتونو پیدا کنین و از دیدنشون لذت ببرین :)

2014/10/12

بفرمایید بالای سر

وقتایی که مهمون دارم احساس خوبی دارم ، یه حس اصیل مفید بودن ، می گم اصیل از لحاظ اخلاقیات خونی ، وقتی مهمون دارم در حین کار اصلا نمی فهمم آیا خسته ام یا نه و آیا دارم بیش از حد انرژی می ذارم یا نه ، وقتایی که مهمون دارمو دوست دارم ، انگار خونه رنگ زندگی می گیره، اینجور وقتا صدای موسیقی بالاتر میره ، زن تر می شم و این اصلا شبیه وقتایی که استرس دارمو زن تر می شم نیست ، این یه جور خوب کدبانو طوریه ، کمتر سیگار می کشم ، تمرکزم بالا میره 
وقتایی که مهمون دارم از دیشبش خواب و بیدارم ، گاهی وقتا در دقیقه ی نود تصمیمو برای اینکه چی بپزم عوض می کنم و این نهایت لذته ، لذتی که فقط خودمو می برمش ، بسیار هم خودخواهانه ، الان که فکر می کنم می بینم یه طوری کار خونه دوست دارم انگار که خونه دار بودم همه ی عمرمو ، آشپزخونه جاب مورد علاقه ی من تو خونه است و خب باید حدس بزنید وقتی مهمون میاد چه رنگ و لعابی می گیره 
مهمون دوست دارم ، مهمونی دوست دارم ، اما به شرطی که از چند روز پیشش اطلاع داشته باشم و بتونم برنامه ریزی کنم اگر نه که کلا هرچی بالا گفتمو فراموش کنین

2013/05/08

از خودنویسی

در همه ی تاریخ من از آن دسته آدم هایی بودم که در هر مکانی یک فرد محبوب داشته اند ، سر کار ، توی کافه ، توی فروشگاه ، توی تعمیرگاه ، توی مدرسه ، بین اعضای فامیل ، و همیشه ابراز علاقه هایم در پرده ایی از ابهام قرار داشت ، یعنی هرچقدر هم که آن فرد برایم مهم و دلنشین بود فاصله ایی بین ما قرار داشت ، مثلا نمی شد که او بشود رفیق صمیمی ام نه اینکه دوست صمیمی ام فرد محبوب زندگیم نباشد ها نه ، منظورم این است که حساب دوستانم جداست ، افراد محبوب زندگی من هرگز و هیچ وقت در دسته ی دوستان نزدیکم قرار نگرفته اند و در همان فاصله ی دور از من مانده اند ، از دور نگاهشان کرده ام و از دور دوستشان داشته ام.
یادم می آید که در کلاس اول دبیرستان دختری بود به نام هنگامه که فرد محبوب من در کلاس بود و او دوست صمیمی داشت به اسم یاسمن من هیچ وقت نتوانستم به هنگامه نزدیک شوم اما از آنجایی که دوست داشتم نزدیکشان باشم از قضا یاسمن به من علاقمند شد و من بی آنکه بخواهم بین دو دوست قرار گرفتم با اینکه تمایلم به هنگامه بود یاسمن هر روز به من نزدیک و نزدیک تر می شد و هنگامه از جفت ما دورتر تا اینکه یک روز بحثی شد و هنگامه با من و یاسمن قهر کرد و من آخر سال فهمیدم حسادت باعث این اتفاق شده بود چون یادم می آید که در دفتر عقاید آن سال ام هنگامه مفصل از من عذرخواهی کرده بود... یادش بخیر.
بله، همانطور که گفتم آدم های محبوب زندگیم هیچ وقت به من نزدیک نبوده اند و نیستند.
آدم هایی که مورد توجه من قرار می گیرند هر کدام خصوصیت ویژه ایی دارند ، مثلا یک خصوصیت اخلاقیه ویژه یا کار خاصی را به صورتی ویژه خوب انجام می دهند یا حتی زبانشان در جهت خوبی می گردد ، منظور اینکه مثل قاتل های زنجیره ایی چیز خاص یا مسئله ی مشترکی نظرم را جلب نکرده است.
آدم های محبوب زندگیم را دوست دارم مثل وسایل تزیینی خانه دنیایم را رنگارنگ و با نشاط می کنند ، هر چند که آنطور ها هم خاصیت خوب کردن حالم را ندارند ، البته این مسئله ی طبیعی است فکر کنید به اینکه شما هر چقدر هم که یک گلدان روی میزتان را دوست داشته باشید وقتی حالتان بد است و اعصاب ندارید هیچ تاثیری در بهتر کردن حالتان ندارد.
حالا به چه دلیلی این داستان ها را گفتم ، خب امروز فرد مورد علاقه ام در محل کار یک ساعتی کنار میزم ایستاده بود و با هم حرف می زدیم و دیدم چقدر معاشرت با او برایم سخت است ، نه اینکه فرد آن فرندلی ایی باشم یا چیزی مثل این نه ، اما باعث شد فکر کنم به اینکه یک لایه پنهان خجالت مثل دختر بچه های نوجوان زیر پوستم می خزد انگار و این حس هم جنسیت نمی شناسد ، یک جور عاشقانه ی بی جهت که جایش هیچ جای دنیایم نیست اما دنیایم را زیبا می کند ، عجیب است نه ؟ اینکه تو فردی را دوست بداری بی آنکه نیازمند به دریافت محبت از او باشی و از بودن با او حس سرخوشی کنی حال آنکه اگر روزها نبینی اش دلتنگش نشوی ، افراد محبوب زندگیم جاذبه های رنگارنگ دنیایم هستند که کنارشان سخت می توانم خودم باشم و مهم تر از همه گاهی در نقش حامی یا کمک کننده برایشان نقش ایفا می کنم و از این مسئله به غایت لذت می برم .
فکر که می کنم می بینم...هیس...

2012/09/13

شبدر چهاربرگ من

گاهی وقت ها آدم هایی در زندگیت پیدا می شوند که از هر خانواده ایی نزدیک تر ، از هر دوستی دوستر و از هر پناه گاهی مامن تراند. این آدم ها الماس های زندگی اند ، گنجینه هایی گرانبها که نمی توانی قیمتی برایشان بگذاری.
اگر شانس بیاوری و یکی از این آدم ها در زندگیت سرو کله اش پیدا شود ، مثل همان شبدر چهاربرگی است که در افسانه ها آمده است برایت، برای همیشه خوش شانسی می آورد.
می دانی عشق من همین است که دیگر دنبال شبدر چهاربرگ نمی گردم.