Showing posts with label دلتنگی. Show all posts
Showing posts with label دلتنگی. Show all posts

2014/12/10

لالا لالا

یک لشگر شکست خورده ی خسته ایی در درونم دارم که بعد از سال ها نبرد و جانبازی و از پا ننشستن، این روزا دیگه سپرها و نیزهاو شمشیرهاشونو رو زمین دنبال خودشون می کشونن و دارن بر می گردن سمت خیمه هاشون.. انقدی که تو گوششون صدای چکاچک شمشیره صدای مهربون  و لطیف نیست ، خب اونام آدمن دیگه چقد دیگه می تونن بکشن، الان دیگه تمام شجاعتشونو جمع کردن دارن بر می گردن سمت خونه شون که یه جایی بعد از این همه وقت زیر سایه ی درختی سرشونو رو پای دلبری بذارن آخ بخوابن آخ بخوابن

2014/01/26

بی نهایت


جوانتر که بودم فکر می کردم آینده را آنطور خواهم ساخت که کسی تا به حال نساخته ، آنطور که دوست می دارم ، آنطور که دل بخواه خودم باشد فقط...یک بی نهایت دلپذیر
بزرگتر که شدم ، فهمیدم دیواری است میان آنچه دل بخواه من است و آن کجا که منم ، دیواری به بلندی سرنوشت...هنوز آنقدرها دلسرد نبودم ، حتی خواستم نردبان بسازم و ساختم اما...من هر چه بلندتر می ساختم سرنوشت بلندتر از آن بود... از آن روز باورهایم را در کاغذی پیچیدم و در جایی که امروز یادم نیست کجاست دفن کردم... 
می دانی چیزی برای باور وجود ندارد ، چیزی حتی برای درک کردن ، اینکه فکر کنیم میان تصمیم هایمان معلقیم تفکری پوچ است بین ما و آنچه دل بخواه ماست دیواری است به بلندای سرنوشت ، پس...مجبوریم...جبری باور کش...

و باور کن که نمی شود بی نهایت را در کوچه ایی بن بست ساخت...


پی نوشت : خوش به سعادت آن هایی که دل بخواهشان آن ور دیوار نیست

2011/11/28

دل تنها ، دلتنگ

هیچ چیز و هیچ چیز نیست که امشب به اندازه ی آغوشت نیاز داشته باشم...سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد...دستانم را دورم می پیچیم و زیرپتو قایم می شوم و می لرزم...دلم سکوت می خواهد...تو باشی و سکوت... آنقدر که فقط و فقط صدای نفس هایت را بشنوم و همان طور که در آغوشت می خزم ، هوایت را نفس بکشم
شاید سرما بهانه است...من فقط دلتنگ شده ام ، دلتنگ و کم طاقت
دست هایت را بیار
لا به لای انگشت های تابستانیت گرم می شوم
لب هایت را بیار
بهار از گوشه ی لب های تو آغاز می شود
و طعم توت فرنگی نوبرانه
آری آری...دلتنگم و بسیار دلتنگ حتی
و هیچ چیز هیچ چیز نیست که امشب به اندازه ی آغوشت نیاز داشته باشم