2015/11/21

سه راهکار کاربردی

سه راه کار کاربردی 

1: چطور یک دروغگوی کثیف نباشیم:
وقت هایی هم که کسی آزاری به شما نمیرساند، بدخلق و بی حوصله باشید تا وقتی یک روزی واقعا ناراحت و بد اخلاق بودید بقیه حس نکنند قبلا دروغگوی کثیفی بوده اید یا مثلا یک روزهایی که همه چیز خوب است شما خوب نباشید، قاطی باشید که یک وقتی به صورت کثیفانه ایی در حال دروغ بافتن به نظر نرسید.

2: چطور دیگران را از کثافتی که برایشان درست کرده ایم نجات دهیم:
دست خودمان را بگیریم ببریم یک قبری بکنیم توش دراز بکشیم خاک بریزیم روی خودمان یا نه دست دیگران را بگیریم ببریم یک جایی بیرون از گودال کثافتی که برای خودمان داریم و درون آن خوشحال و شاد هستیم.

3: چطور یک آدم طلبکار نباشیم و اشتباهاتمان را بپزیریم:
اول از همه اینکه هیچ وقت نارضایتی مان را از اوضاع موجود بیان نکنیم، همیشه لبخند بزنیم و اگر یک روزی خدایی نکرده یک نفر با رفتار عجیب یا حرف دردناکی قلب شما را نشانه گرفت یا نه حتی چشم شما یا نه حتی انگشت شما یا هر جای دیگر شما را نشانه گرفت شما بگویید ، الهی قربون اون نشونه گیریت برم بیا یه دونه اینورم رو هم نشون بگیر و این طوری میشود که شما دیگر آدم طلبکار و ازخود متشکری نیستید و همینطور با این رفتار جلوی اشتباهات خودتان را هم میگیرید و دیگر به مرحله ی بعد که قبول اشتباه خودتان است نمیرسید.

2015/08/02

سخت میشه درک کرد اتفاق حضور آدم ها تو زندگیت چجوری می افته این که یکی چطوری وارد زندگیت می شه جا باز میکنه، رشد میکنه، تکه کلام ها مشابه می شه، رفتارا مثل هم میشه و برای خانومها گاهی تایم پریودشون هماهنگ میشه.
اتفاق حضور آدم ها تو زندگی شاید به قول مادرم از همون حکمتا داره که کسی سر در نمیاره که یه روز بیانو یه روزی برن نه که مطلق همون نسبی.
غم یا شادی، درد یا آرامش، نفرت یا عشق می تونه هدیه ایی باشه که تو دستات میذارن و تو هنوز هم اتفاق حضورشونو نمی فهمی، جایی که باز کرده و وقتی جاش خالی می شه یادت نمیاد قبل از اون چی این جا رو پر کرده بود.
آدم اگر آدم باشه با اون ذات خاص خودش باید بلد بشه چطوری جاهای خالی رو پر کنه باید بلد بشه غمو بکنه و نمی دونم...غمو بکنه که شادی بیاد؟ میگم باید اما...یا ذات ما خرابو انسان وار نیست یا قانونامون غلطنو کاربردی نیستن. نمی دونم...
راستش شاید فقط اینو میدونم که دوست داشتن همون قدر که شیرینه تلخه همون قدر که انرژی میده ضعیف میکنه و همون قدر که به اوجت می بره زمینت میزنه، دوست داشتن شاید بهترین و بدترین اتفاقیه که می تونه برای آدما بیفته و همین طور داشتن؛ تا وقتی یه چیزیو نداری فقط نداری اما وقتی یه مدت داریو دیگه نداری هم نداری هم جای خالی محسوس داری هم غم داری هم...نمی دونم، شاید این دردو دل فقط برای اینکه خوابم ببره شاید برای اینکه ذهنمو خالی کنم از همه چی، شاید قراره مثل مسکن باشه شایدم همون اختتامیه اییه که لازم داری برای اینکه به خودت بگی تموم شد شایدم از رنجیه که می کشم، رنجی که انگار بر خلاف طبیعتمه...

2015/07/29

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...

یک روز هم می شود من بعد از تمام حرف های تلخی که به زبان آوردم آرام گونه ات را ببوسم و بگویم دوستت دارم و تو با چشم هایی که از همیشه مهربان تراست رد لبهایم را بگیری و بیایی و بیایی و برایت مهم نباشد که من چه هستم و که هستم یا نیستم...مهم همان لحظه است که بوسه ایی اتفاق افتاد.
یک روز هم می شود که من بهترین آدم دنیا باشم در نگاه تو و آنقدر آن سرتکان دادن های حسرت آلودت و چشم گرفتن های بی تفاوتت چای تازه ریخته ام را سرد و غمگین نکند.
یک روز هم می شود که آرزوی فردا را نکنم و در همان روز که از همه ی روزها نوتر است بمانم و با اشاره ی من همه ی پروانه ها به هوا بپرن.
یک روز هم می شود که تو زیباتر از هر روز لباس سبز چمنت را بپوشی و به گل ها فرمان بدهی که شکوفا شوند و من غلت بزنم غلت بزنم غلت بزنم و دلم نگیرد از اینهمه فضای خالی که بین دنیاهای ماست.
یک روز هم می شود که در آن روز اشک ممنوع باشد و اگر کسی نخندد جریمه شود و اگر کسی را بگریانی به بند کشیده شوی و میله ها به دست و پایت بپیچند مثل پیچک.
یک روز هم می شود که خوبی های من، راستی های من و عشقی که نثار دنیا می کنم موضوع حرف هایمان باشد و تو از ذوق دست هایت را در هوا تکان دهی و برایم بگویی یادت هست؟ آن صبح که از خواب شیرین بیدارت کردم چقدر لبخندت دلنشین بود...
شاید هم تمام اینها خیالات باطل است، خیال های باطل، خیال های باطل...زندگی همین است پر از قضاوت ها و انتظارها و نتیجه گیری های بی دانش، زندگی همین است به همین تلخی پر از درخواست های بی مورد و زخم زدن های پیاپی و شنیدن های دل بخواهی...
در این دنیا من هیچ وقت بهترین نمی شوم، حرف های تو مثل حریر نرم نمی شود و آدم ها بی چشم داشت محبت نمی کنند...


به دختر لاغر اندامِ متوسط قد درونم

فهمیده ام که 90 یا حتی 95 درصد لطف های آدم ها بی دلیل و به خاطر شخص تو نیست. شاید حتی به تو خیلی نزدیک باشند اما محبت می کنند گاهی که حال خودشان را بهتر کنند، محبت می کنند گاهی که پیش وجدان خودشان سرشان را بالا بگیرند، حتی گه گاه محبت می کنند برای چشم های دیگران یا حتی برای اینکه به تو بفهمانند چقدر بدی یا فکر فردای خودشانند که شاید دلشان بخواهد تو هم همان محبت را در حقشان کنی...
نمی شود فهمید، نمی شود حدس زد...فقط می شود نیت محبت های خودت را خالص کنی، که محض چشم های کسی باشد، که محض لبخندهای کسی باشد...
آدم ها گاهی خودشان هم مقصود کارهای خودشان را نمی دانند، گاهی گم شده اند، گاهی خودخواهند، گاهی دردمندند...
باید به آدم ها حق داد، نه به خاطر خالص نبودن نیتشان بلکه به خاطر آدم بودنشان، از جایگاهی که آن ها ایستاده اند زمین فقط قلمرو جولان دادن آنهاست...نمی شود کاری کرد، فقط می شود نگاه کرد، سکوت کرد و لبخند زد.

2015/07/25

یار با ریا

تو درمونگاه که بودم دو تا دختره با خنده و دلقک‌بازی اومدن تو اتاق تزریقات، تعحب کردم جایی که همه بی‌حالا میخوابن تا سرمشون تموم بشه، قیافشون به مریضا نمی‌خورد، اما در کمال تعجب دیدم یکیشون رفت رو تخت دراز کشید جفتشونم هی این‌ور اونورو نگاه می‌کردن دنبال یه‌چیزی که بعد از این که خانوم پرستار اومد فهمیدم چی بود...
اون خانوم مثلا مریض به خانوم پرستار گفت: ببخشید از این ماسکای اکسیژن هم دارین؟ خانوم پرستار گفت: داریم واسه چی؟ اونم جواب داد: می‌خوام بزنم عکس بگیرم، بعد که مکث خانوم پرستارو دید گفت: عکسو لازم دارم می‌خوام حال یکیو بگیرم...
دلم لرزید...
خانوم پرستار گفت: یعنی این همه پول خرج کردی الکی که حال یکیو بگیری؟
همراهش گفت: الکی نیست که خودشم یکمی تقویت می‌شه!
چشمامو رو هم فشار دادم روزای قبل امروزو مرور کردم، موازی افکار من پرستار و دخترا حرف میزدن
-: فکر شوهر کن، این آدما معلوم نیست بمونن
+: نه بابا تا حالا چند بارم زنگ زده من جواب ندادم
&: خیلی هم کار خوبی میکنی ادب می‌شه...
زاویه دیدم طوری نبود که ببینمشون، بی‌قرار شدم پرستارو صدا کردم که خلاصم کنه، وقتی پا شدم که خودمو مرتب کنم دیدم که پرستارو راضی کردنو ماسک اکسیژن رو صورتشه و همراهش در حال عکس گرفتن...
فکر کردم دیدم چقدر بین دنیاهای آدما فرقه...چقدر اندازه‌ی دلا متفاوته...چقدر آدما آزار رسوندنو خوب بلد شدن...عذاب‌وجدان وارد کردنو به هرقیمتی...انتقام گرفتنو در کمال خونسردی...حالم خوش نبودو ناخوش‌تر شد...

2015/07/19

Je t'aime

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم،  برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم....
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت، لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال، به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم....
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر بوی لاله های وحشی ، به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان، برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم....
تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها ، پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم....
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم....
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

"پل آلوار"

2015/04/08

Loneliness - we are all alone or kind of lonely or absurd? ha ha

تنهایی دو صورت دارد یا تنهایی که تنهایی یا تنها نیستی اما احساس تنهایی می کنی، تنها بودن به خودی خود خوب است یا من فکر می کنم که خوب است چون از نظر من آدم یک سری دیل ها دارد که فقط با خودش تنهایی می شود از آنها لذت ببرد اما از یک جای داستان این تنهایی دلچسب می آید انگشت شصتش را می گذارد روی حلقومت آنجایی که می توانی نبض را درست حس کنی، همان آن جاها و هی توی چشم هایت نگاه می کند و به تو می گوید ، ای بدبخت بی کس ، و این عبارت در صورتی که تنهاییت از دسته ی اول باشد صدق می کند ، در مورد دوم می آید دستش را می گذارد همانجا بعد توی چشم هایت نگاه می کند و می گوید خاک برسرِ با همه کسو از همه کس رهایت (اینجای کار تنهایی کمی شاعر می شود) بعد تو می مانی مشکل از انتخاب هایت است یا از خودت و بین این دو مسیر در رفت و آمدی و یک جور نچسبی حس می کنی پشتت خالی است :/
هوم؟ منتظرید تهش نتیجه ی اخلاقی داشته باشد ؟ یا مثلا راه حل داشته باشد ؟ هیچکدام را ندارد ، همین خواستم درد را بنویسم و تمام.

2015/02/04

اُمای خوبی ها

صبح که از پله ها پایین می آمدم ، روشنایی پنجره ی ایی که رو به راه پله دارد (صاحب خانه ی پیرم)، مرا برد به چند سال قبل وقتی "اُما جان" هنوز زنده بود وقتی که ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شد و فقط یک مهتابی روشن می کردو در خانه می پلکید، نمازش را که میخواند سراغ صبحانه میرفت ، بچه تر که بودم همیشه بیدار می شدم 4:45 دقیقه ی چای داغ تازه دم می خوردم با نان گرم و کره و مربای آلبالو، بوی دلپذیری داشت آن سماور زغالی . کارش همین بود صبح های خیلی زود بیدار می شد و سر شب می خوابید ، نهار خوب می پخت اما شام به نان و پنیر و گوجه یا گاهی سبزی قناعت می کرد...دلم برایش تنگ شده ، برای بوی آن خانه که دیگر حتی وجود ندارد ، آن اتاق کرسی که همیشه کنار منقلش آجیل خوش نمک و تازه پیدا می شد، آن کمد آبی رنگ و رو رفته ی کنار دیوار که هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه چیزهایی درونش نگه می دارد چون همیشه قفل بود. یک ساعت شماطه دار داشت که ما بچه ها همیشه کوکش را به هم میزدیم...یاد آن روزها بخیر ، آخ چقدر دلم می خواست دوباره می نشست ، پارچه ی گل گلی کارش یا به قول مازندرانی ها " پِرزو" یش را می انداخت روی زمین سینی پر از انار را می آورد و می نشست به دانه کردن...با آن گلپر با دست سابیده شده ... خدا بیامرز تا بودو سرحال بود همیشه خانه ش پر از مهمان بود ، همیشه می گفت: زن باید برای روز مبادا کیکی ، شیرینی ، چیزی بپزد و در خانه داشته باشد (معادل مازندرانی اش را می گفت هر چند " کندبانوگریِ وِسه وِنه ایناره شه سِرِیه دله داشته بواشی") ، دلم برای آن عصرهای پنجشنبه تنگ می شود که اصرار می کرد بنشینم ناخن های پایش را برایش مرتب کنم، دیابت داشت خدابیامرز و اگر ناخنش از یه حدی بیشتر قد می کشید ممکن بود انگشت هایش دچار مشکل شود ، یاد صبح های زودی که می رفتم و قند خونش را تست می گرفتم بخیر..چقدر آن روزها غر می زدم به جان مادرم که آخه این وقت صبح؟؟؟؟ آن روزها ، این روزهایم را نمیدیدم که با خودم بگویم کاش بود و من هر صبح می رفتم برای تست قندش...دلم برای دستپختش تنگ شده برای آن یک وجب روغن روی خورشت هایش که به نظرش خورشت را مجلسی می کرد..."اُما"ی عزیز مهربان من امروز دیگر نیست و من با روشنای مهتابی ، با بوی خورشت مجلسی ، با دانه های انار گلپر به سر پرت می شوم به آن خانه ی قدیمی دو طبقه که همیشه از طبقه ی بالایش می ترسیدم، آن راه پله ی بزرگ قدیمی با پله های فرش شده ی قهوه ایی ، اتاق های تو در تو و گچ بری های طاغوتی...دلم برای آن روزها تنگ است ، آن حیاط ، آن دست ها ، آن چشم های همیشه اشکی مهربان ، آن لبخند که کنار لبش همیشه ترک می خورد...قند داشت و بقول خودش کاریش نمی شد کرد..

2015/02/02

زادروز

حرف خاصی امسال نداشتم برای گفتن ، چیزی ننوشتم ، منتظر ساعت 12 نبودم ، ذوقی نبود ، یکجور پنهان کاری بود شاید، غمی بود شاید، یا...راهی ندارد ، دستم نمیرود به از خودم نوشتن ، رد می شویم از این روزها
تولدم مبارک

2015/01/18

بزنگاه

·         یک وقتی آدم می شینه با خودش حساب کتاب می کنه که تو زندگیه کیاست ؟ خاطراتو مرور میکنه اگه صفحه ایی جایی آدرسی ازشون داره میره دیگ می کنه ، میره نگاه می ندازه کجای زندگی هر کدوم از این آدماست ، بعد یا خوش خوشانش می شه که به چقدر دوست و رفیق گل بلبل دارم یا که نه غمگین می شه از حجم هیچی که از زندگیشون پرت می شه بیرون.
·         آدم یه جایی خودشو از تو چشم بقیه نگاه می کنه و به خودش می گه واقعا اینجوری بودی ؟ انقدر خوب بود ؟ انقدر بد بودی ؟ کجا نقش بازی کردی ؟ کجای این امتیازایی که بهت دادن خودت بودیو بی تلاش بهشون باور خوب بودن دادی ، کجا بدون تلاش و با خواست قلبیت بهشون این حسو دادی که بدی ، حالا شاید تو یه کار خاصی یا رفتاری ...
·         آدم یه جایی بعد یه مدت طولانی بی خبری از خود واقعیش ، سرشو می کنه تو لاک خودش می شینه دونه دونه حرفاشو می چینه لب تاقچه ی  دلش ، درارو می بنده ، پرده هارم می کشه ، تو چشمای حرفاش نگاه می کنه ، با خودش فکر می کنه چرا اینارو نزده ، چرا تردید کرده ، چرا نخواسته این حرفا شنیده بشن ، شاید بدونه شاید ندونه..
·         آدم یه وقتی بدون اینکه دلش بگیره یا از کسی خسته بشه یا حتی دنیا به وفق مرادش نباشه ، یه قدم از آدمایی که داره یه راهیو باهاش میره فاصله می گیره همه رو از پشت سر تماشا می کنه ، میذاره برن ، میذاره دور بشن بعد با خودش جای پاهاشونو مرور می کنه ، حسی که از این رفتن بهش دادنو مرور می کنه..
·         آدم یه جایی دلش نمی خواد هیچ جای زندگی هیچ کس باشه ، خودشو تو آینه از تو چشم خودش نگاه می کنه ، به موهاش شونه می کشه ، سیاهی زیر چشمشو پاک می کنه ، لبخند نمی زنه ، دستمال مرطوب می کشه روی لبش ، با خودش بی حرف صحبت میکنه راهشو می گیره می شینه لبه ی تخت موهاشو از پشت می بنده ، یه تکست می فرسته به چند نفر و بعد پا می شه جارو برقیو روشن می کنه...

2014/12/22

دل دل دل دل دل دل دل یک دله کن!

برای امروزم که نوشته ایی از دوستی خواندم که مرا به فکر فرو برد ، برایمان نوشته بود :
" فکر می‌کنم یک وقت‌هایی تو باید اجازه داشته باشی که دکمه خاموش‌ات رو بزنی و مثل یک جاروبرقی با سیم جمع شده توی کمد بمونی. بمونی تا بگذره. تا دوباره نفست بیاد بالا و بغضت بره پایین. "
دلم برای خودمان سوخت راستش، برای خودمان هایی که می دانیم حقمان چیست اما نمی گیریم، اما صدایمان در نمیاید، فریادش نمیزنیم، میرویم یک گوشه ، خودمان را می پیچیم لا به لای دردهای خودمان و برای خودمان زمزمه می کنیم تو حق داری...تو حق داشتی، تو...
برای این حق هایی که نمی شود گرفت باید به کجا پناه برد ؟؟؟

2014/12/10

لالا لالا

یک لشگر شکست خورده ی خسته ایی در درونم دارم که بعد از سال ها نبرد و جانبازی و از پا ننشستن، این روزا دیگه سپرها و نیزهاو شمشیرهاشونو رو زمین دنبال خودشون می کشونن و دارن بر می گردن سمت خیمه هاشون.. انقدی که تو گوششون صدای چکاچک شمشیره صدای مهربون  و لطیف نیست ، خب اونام آدمن دیگه چقد دیگه می تونن بکشن، الان دیگه تمام شجاعتشونو جمع کردن دارن بر می گردن سمت خونه شون که یه جایی بعد از این همه وقت زیر سایه ی درختی سرشونو رو پای دلبری بذارن آخ بخوابن آخ بخوابن

2014/12/02

راه هایی که هنوز تصمیم ندارند از نمی دانم به می دانم تغییر مسیر بدهند

یک راهی را شروع کرده ام که تهش را به هیچ وجه نمی شود حدس زد، من فکر می کردم که یک روز بعد از اینکه چایی عصرم را خوردم تصمیم گرفتم دیگر خوشحال نباشم، البته به همین سادگی ها هم نبود، اتفاق های زیادی افتاده بود و جنگ های بسیاری شده بودو خلاصه...یک روز تصمیم گرفتم که دیگر دنبال شاد بودن نباشم، این شد که مثل عکس توی گوشیم بوسیدمش و گذاشتم کناری، بعد امروز بعد چند سال یک نفر پیدا شده به من می گوید که بوسیدنو کنار گذاشتن یک کار از مد افتاده ی بیدزده است که آدم های هم نسل ما انجام نمی دهند، یعنی یک طوری دارد به من می گوید که این تصویر ساخته ی ذهن توست ، تو تصمیم نگرفتی که شاد نباشی، می دانی یک جوری دارد جایگاه امن ذهن مرا ناامن می کند، که نمی دانم خوب است یا بد، شرط می بندم خودش هم نمی داند، یعنی چهره ش با آن لبخند کم رنگ اما صمیمانه نشان می دهد که می داند اما من در پس ذهن بدبینم حس می کنم که می خواهد مرا بتکاند بلکه خودم، خودم را پیدا کنم.
آن روز بعد از ظهر را یادم نیست اما یادم هست که خیلی خسته بودم، شاید چون خسته بودم، دستش را ول کردم، او هم نه اینکه طفل کودنی بیش نبود رفت برای خودش گشت یک دست دیگر پیدا کرد که خسته هم نباشد...امروز که دیگر اینی که شده ام را دوست ندارم، یادم هم نمیاد که چطور شد دستش را ول کردم...لابد پس فردا سوال طرح می کند آن روز بعد از ظهر چاییت را با توت خوردی یا با خرما، کسی هم نیست بگوید مرد حسابی، شاید من یک قاتل باشم، شاید من شادیه کوچک خودم را کشته باشم تو بند کرده ایی به مزه ی نوشیدنی من ؟؟
خلاصه که نمی دانم ته این روزها قرار است من شادیم را پیدا کنم یا نه، اما همین که میروم جایی که به من می گوید تو یک روز یک شادیه کوچک داشتی که تو را دوست داشت خودش خیلی خوب است، این روزها آدم ها همه همین قدر که به درد دل شادی خودشان برسد واقعا شاهکار کرده اند اینکه بخواهند به کسی یادآوری کنند یادت می آید آن روز بعد از ظهر که شادیت را بوسیدی و گذاشتی کنار چقدر رژ لبت خوشرنگ بود خیلی دور از انتظار است...

2014/12/01

گاهی دور، گاهی نزدیک...

می گفت تماس گرفته کسی با او...نمی شناختش، اما شخص آن طرف خط انگار خوب می دانست شماره ی که را گرفته...
 گفت میم.ر هستید؟؟
گفت بله بفرمایید ؟
گفت: شما 18 تیر، در حادثه ی کوی دانشگاه شرکت داشتید؟؟
جوابش را نداد... گفت: امری داشتید ؟؟
گفت: از شما متشکرم...ما به شما مدیونیم...
عجیب بود، نبود؟ کسی از دو قیانوس آنورتر شماره ات را بگیرد، شماره ایی که به این سادگی ها قابل پیدا کردن نیست و سوالی بپرسد که....و به جای فحش و بد دهنی تشکر کند...شوکه شدم...عادت ندارم از این سوال ها به حرف های خوب و تشویق برسم، یا حتی بحثی بی تلاطم...اما همین و همین
چشم هایم را می بندم ، سرم را تکیه می دهم به صندلی، خیالبافی می کنم، خیالبافی های خطرناک، خیالبافی هایی که شاید حکم تیر دارند...اما خیالبافی می کنم.


2014/11/22

خواب های سرد و زمستانیِ آخرین ماه پاییز

داشتم برای خودم یک خواب بد می دیدم که با صدای تلفنی که از توی خواب می آمد بیدار شدم، چشم هام می سوخت..دقیقه ایی بعد موبایلم شروع به آلارم دادن کرد قطعش کردم، خیره به سقف طاق باز دراز کشیدم، حتی با چشم باز هم تصاویر خوابم تکرار می شد، چند نفر آمده بودند، ریخته بودند، همه جا را گشته بودند و من بین آن همه شلوغی فقط به این طرفو آنطرف کشیده می شدم، نگران چیزی بودم که نمی دانم چه بود، شاید آنجا توی خواب می دانستم اما اینور در بیداری یادم نیست و زنگ تلفن و صدای یک زن! چه خواب عجیبی بود...راستش برای اول هفته کمی سنگین بود، خستگی سرگردانی خواب را با خودم از رختخواب بیرون می برم، آب سرد رخوتم را کمتر نمی کند، آماده می شوم و بعد خودم را به هوای سرد بیرون می سپارم، در راه مدام به بقیه خوابم فکر میکنم که آیا آنچه را که نباید پیدا می کنند؟؟ به سرویس که میرسم چشم هایم را دوباره می بندم، خواب می آید اما ادامه ی خوابم را نمی بینم، چیزهایی هستند که ما هیچ وقت نمی فهمیم...
حالا که باز به خوابم فکر می کنم مثل یک نقاشی که ذره ذره تکمیل می شود و شکل های مبهم بی معنی شکل چیزی می شود که می شناسیم، دارد جان می گیرد. می دانی، مثل اینکه احساس کنی در پس زمینه بین آن همه شلوغی کتابی روی میز بود " تمام زمستان مرا گرم کن" و ته صدای زنی که شعری می خواند :
"زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
 ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است"

شاید این ها تنها تصورات ذهن خسته ام باشد آخر در آن همه شلوغی صدای پرت شدن چیزها، خرت خرت پایه ی تخت...کجا صدای آرام زنی شنیده می شد ؟ نمی دانم...
خواب های عجیبی می بین این روزها...

2014/11/17

مرا به خیر تو امید نیست...

ما ایرانی ها بی اخلاق ، بی صفت  و پستیم ، ادعای فرهنگ را بگذارید دم کوزه آبش را بخورید ، بپذیریم که بیشعوری یکی از صفات بارز ماست...
دیروز فهمیدم که لینکی از مرگ خواننده ی متوفی در شبکه ها پخش شده که تن و بدن خیلی ها را لرزانده ، که خانواده ش را غمگین تر از آنچه بودند کرده ، جک های زیادی هم در موردش خواندم ، چند ماه پیش در بوح بوحه ی اسید پاشی ها آدم هایی بودند که از فرصت ترسیدن و وحشت مردم؛ برای خود تفریح آفریدند ، آدم هایی که فیلم های خصوصی مردم را منتشر می کنند ، آدم هایی که شایعات وحشتناک می سازند ، آدم هایی که در این جان به لب رسیدگی ها می کوشند برای مطرح کردن خودشان دیگران را از آنچه که هستند بدبخت تر و غمگین تر کنند و و و...
برایم جای سوال است که چرا نمیمیریم از این ننگ ها ، چند وقتی است که دیگر به ایرانی بودنم افتخار نمی کنم ، از آدم های این کشور متنفرم چون برای من و امثال من که نان خورده از همین خاکیم ارزشی قائل نیستند...
من از شما مردم مجنون که آزردگی روح و روان من برایتان اهمیتی ندارد متنفرم ، آمار تیمارستان ها را ندارم اما می دانم جای خیلی از شما آنجاست، نه تنها در تیمارستان روانی بلکه در زندان های مجرمان روانی ، شما مجرمید ، شما مجرید که روح و روان آدم های دیگر را می کشید...
امیدی برای اصلاح ندارم ، ما همه گی در این ننگ خواهیم مرد ، با داغی بر پیشانی که توهینی هستیم به نسل انسان و انسانیت...

2014/11/09

تینا

تینا دختر ساده ایه ، یه جور بیرحمانه ایی بی غل و غشه ، لبخند که میزنه می تونی پشت لبخندشو ببینی ، پوست گندمی داره ، موهای خرمایی تیره ، گاهی عینک می زنه به چشماش و گاهی هم نه ، تینا رو که می بینم یک جور غرور خاصی بهم دست می ده از اینکه باهاش دوستم ، یعنی دوست که نه یک جور آشنا ، با هم همکار نیستیم در واقع تو دو تا ساختمون جدا هستیم اما از وقتی که بهش گفتم سلام تینا جون از اون به بعد وقتایی که تو غذا خوری باشم اگه برسه میاد می شینه با هم غذا می خوریم ، تینارو دوست دارم ، یک جور حس دست اول بهش دارم ، انگار شبیه هیچکسی نیست غیر از خودش ، آدم خودشه ، آدم زندگی خودشه ، آره می دونم ما خودمون ، هر کدوممون آدم زندگی خودمون هستیم اما از دید من تینا فرق می کنه ، وقتی نگاش می کنم می بینم که هیچ چیز جذابی نداره حتی برای تلفظ بعضی از حروف هم دچار مشکل بزرگی زبانه گاهی، که البته منشش این مدل حرف زدنش رو هم شیرین می کنه ، تو دنیای امروز تینا بودن کار خیلی سختی شده ، اون جوری باشی که مردم وقتی اسمتو بگن لبخند بزنن ، اونجوری باشی که وقتی اسمشو می گی اولین حدس همه " تینا ر" ؟ باشه،  اینجور سر زبون ها بودن واقعا معرکه است ، می دونم که من هیچ وقت مثل تینا نمی شم چون من خودمم و هیچ وقت دلم نمی خواد یک طور دیگه ایی باشم ، چون این "من" به مقتضای زندگیمه... اما فکر می کنم که "من" ، یه تینای درون دارم که می تونم درک کنم تینا بودن چقدر قشنگه ، حسم این هست که وقتی تو صفاتیو در دیگران می بینی اون بینش بخشی از شخصیت تورو بهت نشون می ده ، برای خودم خوشحالم که هنوز می تونم از خوبی درک داشته باشم ، تیناهای درونتونو پیدا کنین و از دیدنشون لذت ببرین :)

2014/10/29

ما و این درست نشدن حالمان

باید برای این روزها یک چیزی می نوشتم، نه اینکه مناسبتی یا محض قدردانی ، فقط برای این حالی که فکر می کنم دارم و برایش پیشنهاد دیدن تراپیست را پذیرفته ام...
این روزها یک جور خاصی تخمی اند، از هوای پاییز حالم به هم می خورد ، از این شهر شلوغ بی درو پیکر ، از آدم های بی ملاحظه ی رو اعصاب ، از کارم که تمامی ندارد انگار ، از هر آبجکت دنیایم به نحوی دلخور و دل زده ام ، از شب ها بدم میاد ، ساعت ها در رخت خواب می مانم بی خواب و این یکی از بدترین اتفاقات است ، وقتی خسته به رخت خواتبت پناه می بری و خواب هم حتی نمی بردت...
من آدم سخت گیری هستم ، در واقع یک جور سخت گیر راحت بگذر ، یعنی جا که داشته باشد شل می کنم نه اینکه ول بدهم...اما خب نمی دانم چرا همه چیز یک جور فرسایشی ایی شده این روزها ، همه چیز کش می آید ، سرت را که بلند می کنی ساعت هنوز 5 دقیقه هم از جایش حرکت نکرده است ، لعنت به ساعت...این چند وقت انقدر حساس شده ام که ساعت هم نمی بندم حتی..
شاید دلیل این همه "هیچ" ، همان خود هیچ است ، من عادت کرده ام که با امیدها و دلخوشی های کوچک درد دسترس به زندگی ادامه بدهم و این روزها هیچ خوشی دم دستی ایی وجود ندارد انگار، یا شاید هم خوشی های دم دستی که تا چند وقت پیش خوشحالم می کرد حالا نمی کند، یا...نمی دانم.
هفته ی پیش مثلا همه چیز خوب بود یا هفته ی قبلش یا هفته ی قبل تر از آن اما یک جایی قبل از این سه هفته خوب نبودم باز ، گریه داشتم ، داد داشتم ، غر داشتم ، صدای به هیچ جا نرسیده داشتم ، باز قبل تر از آن همه چیز خیلی خوب و خوشحال بودو قبل آن را دیگر یادم نیست...فاصله ی بین خوب نبودن هایم دارد کمو کمتر می شود و من نگرانم که یک روزی دیگر اصلا خوب نباشم، همین جوری عادت کنم و بشوم یکی دیگر...یکی مثل عمه هتی که معمولا خوب نبود گاهی شاید از دستش در می رفت لبخندی میزد...
حالا که اینجا نشسته ام فکر می کنم یک دوره ی طولانی سفر حالم را بهتر می کند ، یک جایی بروم که مثلا هیچ کس را نشناسم ، هیچ کس هیجا سراغم را نگیرد ، نگران کسی نباشم ، کسی نگرانم نباشد ، برای چند وقتی فکر کنم کسی منتظرم نیست ، برم یک جاهای جدیدی تجربه های جدیدی بکنم ، آدم های جدید ببینم که شبیه این آدم ها که هزار بار دیده ام نباشند ، بعد باز فکر می کنم که هه! تو آدم این کار ها نیستی...فکر کن چقدر ضایع...چیزی حالت را بهتر می کند که آدمش نیستی، شاید برای همین است که این همه آدم دورو برمان داریم که حالشان خوب نیست ، چون چیزهایی حالشان را بهتر می کنند که آدمش نیستند...
فعلا فکر دیگری به ذهنم نمی رسد ، باقی بقایتان ، همین

2014/10/25

از نامه ها

دلم می خواد یه نامه به روحانی بنویسم و توش فقط این چند خط رو بنویسم :
سلام آقای روحانی
من به شما رای ندادم و از این کار بسیار خوشحالم
چون شما یک دروغگو هستید
زنگی مست رفت گرفت خوابید
والسلام علیکم و رحمة الله و فولان

2014/10/12

یک دور باطل همینو همین

اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین