2014/10/25

از نامه ها

دلم می خواد یه نامه به روحانی بنویسم و توش فقط این چند خط رو بنویسم :
سلام آقای روحانی
من به شما رای ندادم و از این کار بسیار خوشحالم
چون شما یک دروغگو هستید
زنگی مست رفت گرفت خوابید
والسلام علیکم و رحمة الله و فولان

2014/10/12

یک دور باطل همینو همین

اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین

بفرمایید بالای سر

وقتایی که مهمون دارم احساس خوبی دارم ، یه حس اصیل مفید بودن ، می گم اصیل از لحاظ اخلاقیات خونی ، وقتی مهمون دارم در حین کار اصلا نمی فهمم آیا خسته ام یا نه و آیا دارم بیش از حد انرژی می ذارم یا نه ، وقتایی که مهمون دارمو دوست دارم ، انگار خونه رنگ زندگی می گیره، اینجور وقتا صدای موسیقی بالاتر میره ، زن تر می شم و این اصلا شبیه وقتایی که استرس دارمو زن تر می شم نیست ، این یه جور خوب کدبانو طوریه ، کمتر سیگار می کشم ، تمرکزم بالا میره 
وقتایی که مهمون دارم از دیشبش خواب و بیدارم ، گاهی وقتا در دقیقه ی نود تصمیمو برای اینکه چی بپزم عوض می کنم و این نهایت لذته ، لذتی که فقط خودمو می برمش ، بسیار هم خودخواهانه ، الان که فکر می کنم می بینم یه طوری کار خونه دوست دارم انگار که خونه دار بودم همه ی عمرمو ، آشپزخونه جاب مورد علاقه ی من تو خونه است و خب باید حدس بزنید وقتی مهمون میاد چه رنگ و لعابی می گیره 
مهمون دوست دارم ، مهمونی دوست دارم ، اما به شرطی که از چند روز پیشش اطلاع داشته باشم و بتونم برنامه ریزی کنم اگر نه که کلا هرچی بالا گفتمو فراموش کنین

2014/10/07

شاید که تو حق داری

منتظر بودم اسممو بگه که در جواب بگم مُرد! اینو چند سال پیش از میم یاد گرفتم ، وقتایی که از دستم ناراحت بود ، صداش که می کردم می گفت مُرد!...شاید هیچ وقت کسی در جواب خودش اینو نگفته بود که بدونه چقدر ترسناکه اینکه بی خبر از همه ی دنیا اسم یکیو بگی و بعد...اما صدام نکرد عوضش رفت دنبال کارای خودش ، منم نشستم به فشار دادن دگمه های کیبورد ، الف اومد حرفای خوب زد،  اما من دلم یه جوری بود، یه جور دلشوره از شنیدن مُرد ، نباید این چیزارو یاد بگیرم...سرمو گذاشتم رو دستم سعی کردم به "بانو" فکر کنم ، به اینکه در جواب بعضی از حرفام می گفت ، اینکارو که کردم "بانو"، یا اینو قبلا گفته بودی "بانو"...آره "بانو" بهتر بود یه جوری حس خاص بودن بهم می داد یه جورایی حواسمو پرت کرد و بردم لا به لای روزهای گذشته یه جاییش دیگه طاقت نیاووردم سرمو از رو دستم بلند کردمو تایپ کردم ، چه فایده! حرف باد هواست...آره حرف باد هواست...و چقدر بد وقتی برای تسکین چیزی به جز باد هوا نداشته باشی...
آدم راه هاییو میره که فکر می کنه باید بره و هیچ وقت فکر نمی کنه شاید باید اون راهیو می رفت که فکر نمی کرد باید می رفت ، می دونی چون بعضیامون بدجوری خیال برمون داشته که کارمون درسته ، آره منم اینجوری بودم اما الف و میم اینجوری نبودن ، بررسی می کردن ، مجموعه رو نگاه می کردن اما من بلد نبودم مجموعه رو نگاه کنم ، نه! نه اینکه بلد نباشم ، اطمینان نداشتم ، واسه همینم بهم گفت : " آخه یکیم که یه چیزی بهت می گه گیوز ا شت هم نمی کنی!" ، چه می شد کرد...اینجا با همه ی نداریا و کم داریاش یه چیزو زیاد داشت ، باد هوا ، صبح تا شب بشینو باد هوا به هم بباف و تهش ؟ هیچی از این چیزا واسه فاطی نمی تونی تمبون بسازی ، باشه بابا قبول اصلش یه طور دیگه است...
یه باریم یه شعر طولانیو توی جاده ی شمال خوندم و اون شب یه عالمه ستاره تو آسمون بود شایدم من خیال می کردم هست آخه هوا صاف نبود نمی دونم، به هر حال هیچ وقت وقتی یکی صداتون می کنه تو جوابش نگین: مُرد!!
مردن چیز ناجوان مردانه اییه...

2014/09/30

صدا بلندترین هجا نیست

+ آدم باید یک روزی جرات کند، همه چیزش را بگذارد و برود، انقدر برود که دیگر یادش نیاید که رفته است، حالا تو هی خودت را جذر بگیر ، با توام که بلد نیستی بروی و هی می آیی و فکر هم نمی کنی شاید این بار را نباید می آمدی باید صبر می کردی تا یکی دیگر بیاید..
- از یک جایی که گذشت دیگر گذشت، دیگر فرقی نمی کند که بروی یا بیایی یا کلا بنشینی
+ از یک جایی یعنی از کجا ؟
- برای همه که از یک جا نیست، بعضی ها به یک جایشان خیلی زود می رسد بعضی ها دیر، فکر می کنم به ظرف آدم وابسته باشد
+ آها، ظرف تو زیاد بود که هی می آمدی ؟ یا کم بود که هی نمیرفتی ؟
- ظرف من آنقدر بود که همه ی حرف های خودم و تو و آن دیگری و آن یک دیگری دیگر را تویش بریزم و تکان دهم و بعد یهو دیدم که از آنجایم گذشته..
+ چه تلخ
- تلخ نبود، فکر می کردم خیلی آدم مهمی هستم ، بیشترش چسبید به تنم
+ ببینم ؟
و دیدم...
و فهمیدم که حرفها روی تن جا می اندازند...
و بعد فهمیدم چرا هی نمیرفت 
و دیگر ساکت شدم

همین

زمانی هم بود که با خودم فکر می کردم هنوز وقت هست ، هنوز وقت دارم ، حالا دیر نمی شود ، اما چند وقتی است که دیگر این جملات به زبانم نمی آید ، یعنی یک طوری عمیقا رفته ام توی لاک خودم که انگار حواسم به همه چیزم هست و همان موقع نیازهایم را برآورده می کنم ، یک طوری آگاهی از خود که می دانم الان که اینجایم درد گرفته چرا شده...
یک جور ته نشین شدنو میل به درون گرایی.
نمی دانم اما انگار این چیزها سن دارد ، از یه وقتی دیگر خودت به خودت می رسی و شروع می کنی به درک کردن خودت و به خودت حق می دهی و با خودت هم دستی می کنی 
خواسته هایت را واضح مطرح می کنی ، سنگرت را بی دلیل و سرخوشانه ترک نمی کنی ، نمی دانم یک جور عجیبی است خلاصه بی رودربایستی می شوی باخودت ، که گاهی به خودت می گویی " بدبخت من که می دونم از چی داری می سوزی " یا " آره جون خودت یادت نیست پریروز...؟؟؟" یک جوری می شوی آقا بالا سر خودت یا نقش مادرشوهر را برای خودت بازی می کنی که خوب است 
همین


2014/09/25

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟!؟

یک روزی توی دهه ی شصت یک جایی که خیلی هم مهم نیست به دنیا اومدیم ، بچگیمون معلوم نشد چی شد ، کجا رفت ، زود افتادیم به تلاطم بزرگ شدن ، حرف های زیادی بود ، چیزای زیادی شنیدیم که هیچ وقت ندیدیم ، سرودهایی خوندیم که معنیشونو درک نمی کردیم ، شعار هایی دادیم که هیچ وقت بهش اعتقاد نداشتیم ، بزرگ شدیمو یه جایی یه روزی تو  دهه ی هشتاد تو دهه ی نود به راه هایی رفتیم که ریشه ش از تو بچگیمون نمی گذشت ، ما بچگی کردیم با آدابو رسوم بزرگتر ها ، حرف هایی زدیم از زبون بزرگتر ها ، داستان هایی گفتیمو باور هایی پیدا کردیم با گفته های بزرگتر ها ، ما بزرگ شدیم با تفکرات بزرگتر ها و یه روزی یه جایی دیدیم که خود خودمون ، اون دهه شصتیه ته دلمون اونیو قبول نداره که بزرگترا می گن ، اون باورها رو نداره که اونا دارن.... یه عده شجاع بودیمو پذیرفتیم یه عده ترسو بودیمو خواستیم ادای آدم شجاع ها رو دربیاریمو مشتامون هنوز گره کرده بود و سینمون هنوز سپر برای نگهداشتن دست آورد های بزرگتر ها...
حالا امروز یه روزیه تو دهه ی نود که خیلی از ماها که یه جایی تو دهه ی شصت به دنیا اومده بودیم ، هر جا هستیم غیر از اونجایی که باید باشیم...هر جا غیر از اونجا که به دنیا اومدیم...و حقمونه!ماهایی که اونجایی که به دنیا اومدیم هیچ گذشته ی خود ساخته ایی نداریم پس چرا باید امید داشته باشیم که بتونیم آینده ایی رو بسازیم، پس میریم، میریم یه جایی که بتونیم خودمون آغاز و پایان داستان خودمون باشیم نه بزرگترا....