2014/03/05

دوستی

مطمئن نیستم هنوز اما حس می  کنم امروز دوستی را از دست دادم ، راستش را بخواهید موضوع آنقدر که کار به بلاک بکشد مهم و پراهمیت نبود اما اتفاق افتاد ، گاهی وقت ها نمی شود جلوی اتفاق ها را گرفت گاهی فقط یک جرقه می خواهد که تو را تشویق کند برای انجام دادن کاری ، کاری به این ندارم که دلیل چه بوده یا مقصر که بوده ، حرفم این است که هر چقدر هم که چیزی را دوست داشته باشی زمانی می رسد که فکرها را خودت تنها بکنی و به خودت جرات می دهی حرف هایی را بزنی ، حرف هایی را نشوی و کارهایی را انجام بدهی که خودت با منطق خودت قبولشان داری و این لحظه برای دیگران لحظه ی دلپذیری نیست ، آنکسی که از بیرون تو را می بیند می رنجد و گمان می کند که تو خودخواه ترین فرد دنیا هستی ، حتی کاری به این ندارم که آدم ها از درون هم بی خبرند و حق قضاوت برای کسی وجود ندارد اما نگه داشتن حرمت چه برای حرف ها ، چه برای رابطه ها و چه برای آدم ها انتظاری است که همه از هم داریم.
دوستی و دوست داشتن اتفاق بزرگی است که برای همه پیش نمی آید ، محرم شدنو قدم به پشت خط قرمز آدم ها گذاشتن هم ، پس چطور می شود کسی ادعا کند که شما را می شناسد و به سادگی از چنین فاکتورهایی بگذرد ؟ که این به این معناست که یا شما را نمی شناسد ، یا در لحظه آنقدر بی منطق بوده که از این مهم گذشته است اینکه می گویم کسی نه اینکه خودم را جدا کنم نه ، برای من هم پیش آمده است زمانی که چشم هایم را بسته ام و از روی احساسم خشمگین شدم و فریاد کشیده ام و به هم ریخته ام و این را به عنوان یک نقص می پذیرم.
در آخر دوست عزیزم می دانم که اینجا را نمی خوانی اما این را می نویسم برای روزی که شاید گذرت به اینجا رسید یا دیگری این متن را جایی گذاشت و تو خواندی ، دوستی واقعی تنها پلی است که برای عبور سخته نشده است...

2014/01/26

بی نهایت


جوانتر که بودم فکر می کردم آینده را آنطور خواهم ساخت که کسی تا به حال نساخته ، آنطور که دوست می دارم ، آنطور که دل بخواه خودم باشد فقط...یک بی نهایت دلپذیر
بزرگتر که شدم ، فهمیدم دیواری است میان آنچه دل بخواه من است و آن کجا که منم ، دیواری به بلندی سرنوشت...هنوز آنقدرها دلسرد نبودم ، حتی خواستم نردبان بسازم و ساختم اما...من هر چه بلندتر می ساختم سرنوشت بلندتر از آن بود... از آن روز باورهایم را در کاغذی پیچیدم و در جایی که امروز یادم نیست کجاست دفن کردم... 
می دانی چیزی برای باور وجود ندارد ، چیزی حتی برای درک کردن ، اینکه فکر کنیم میان تصمیم هایمان معلقیم تفکری پوچ است بین ما و آنچه دل بخواه ماست دیواری است به بلندای سرنوشت ، پس...مجبوریم...جبری باور کش...

و باور کن که نمی شود بی نهایت را در کوچه ایی بن بست ساخت...


پی نوشت : خوش به سعادت آن هایی که دل بخواهشان آن ور دیوار نیست

2014/01/22

از این روزها

گاهی وقت ها فقط می شود سکوت کرد ، فقط سکوت ، بی هیچ چشم داشتی به وقوع یک معجزه ، گاهی وقت ها در اندک زمانی همه چیز به شکل ناباورانه ایی تغییر می کنه ، گاهی وقتها از ابتدای جهان که از زیرپاهایت آغاز می شود فقط می توانی قدمی به عقب برداری....گاهی وقت ها یک فاصله ی کوتاه کافی است که بفهمی به چه اندازه ی غمگینی ، درست همان لحظه ی بی نظیر خوشبختی که در چند قدمی آرزوهای محالت ایستاده ایی...می دانی ؛ چیزهایی هست ، همیشه بوده ، همیشه می ماند چیزهایی که از ابتدای جهان که از زیر پاهایت آغاز می شوند ذره ایی به تو نزدیک ترند ، یقینا همه می دانند دنیا به همان اندازه که گرد است می تواند کوچک باشد مثل یک خوابِ شبانه روی تختی از جنس رویا  آنطور که دریا تمام رخت خوابت را پر کرده و تو بی پروا خودت را در آغوشش غرق می کنی ، می دانی گاهی وقت ها نمی شود خورشید بود و  بی هیچ چشم داشتی تابید که گاهی حقیقت همان بهتر که در هالیه ایی از ابهام پنهان بماند...

2013/07/23

ناخنی که شکسته بود

در راه که می امدم دختری به مادرش از شکستگی کنار ناخن شکایت می کرد ، مادر به او گفت " برو بالا سوهان بردار تا نیومدن " انگار دختر امتنا کرد چون باز مادر جوابش را داد "حیفه آخه تا پایین بره "
یک گفتمان خیلی ساده میان یک مادر و دختر ، به راهم که ادامه می دادم فکر کردم به اینکه من و مادرم چه وقت راجع به این مسائل دخترانه حرف زدیم ، راجع به نگهداری از ناخن ، مرتب کردن آنها ، رنگ لاکی که به انگشت هایم بیاید ، مراقبت از پوست ، چطور آرایش کردن ،انتخاب رنگ رژ لب ، موهایم را چه مدلی کوتاه کنم ، چه سوتینی انتخاب کنم که فرم سینه هایم بهتر باشد... چه لباسی بپوشم که اندامم زیباتر جلوه کند ، چه غذاهایی را نخوردم تا چاق نشوم...
انگار چیزی درونم خالی بود ، خالیه خالی...ما هیچ وقت از این حرف ها نزدیم...پس ما این 27 سال چه چیزهایی به هم گفتیم ، راجع به چه چیزهایی حرف زدیم ، مادرم چطور به من یاد داد که زن باشم ، که لوندی کنم ، که لطیف باشم؟...به یک مجموعه ی تهی رسیدم...این همه سال!!!
این همه سال ما هیچ حرف زنانه ایی نبود که با هم بزنیم ؟ بعد یادم می افتد چرا وقتی به زمان عادت ماهانه ام رسید...وقتی از خجالت این مطلب را در کاغذی نوشتم و به دستش دادم...یادم آمد آن روز حرف های زنانه زدیم ، من یک سیلی خودم چون رسم بود و توضیح کوتاهی که...
در این همه سال مادرم مرا یک زن ندید ؟ هیچ چیز مفید زنانه ایی نبود که به من بگوید ؟ هیچ خوش گذارنیه زنانه ایی نبود که با هم کنیم ؟
انگار نبوده...
خالی درونم را کشف کردم ، خلا حرف های دخترانه ، خلا آموزه هایی که زنانگیم  را زیباتر کند...من یک زنم که به تنهایی یاد گرفتم دختر باشم ، به تنهایی یاد گرفتم زن باشم ، به تنهایی یاد می گیرم همسر باشم ...و بعد در ذهنم تکرار شد همه اش از یک ناخنی شروع شد که گوشه اش شکسته بود....


2013/05/21

Viva

متاسفانه یا خوشبختانه از آن دسته از طرفدارانی هستم که به سلبرتی مورد نظرم بسیار وفادارم ، حتی ممکن است این حس وفاداری گاهی اوقات مورد حمله قرار بگیرد با دیدن کارهای ناامید کننده حتی ممکن است شکست عشقی سختی بخورم اما باز هم دوستشان دارم شاید به خاطر اینکه در کل آدم متعصبی نیستم.
کنسرت رضا یزدانی هفته ی پیش؛ یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود ، منی که این آدم را با نوار کاست شناختم و چقدر آهنگ هایش دلم را لرزاند ، باعث شد کافه نادری نرفته ، عاشق فضای آنجا شوم ، یا صندلی های لهستانی یکی از بهترین نوستالوژیک های زمان نوجوانیم باشد ، یا شهر قصه ها را طور دیگری ترسیم کنم ، داستان های جن و پری را، چقدر صدای داد و هوار مادرم را شنیدم که" آن در را ببند این هم خواننده است ؟؟؟ "...
اما هفته ی پیش من برای اولین بار به کنسرت یکی از محبوب ترین خواننده هایم رفتم که در ماه های اخیر آهنگ هایش نقش بسیار پر رنگی در بین انتخاب های روزانه ی من داشت ، منی که بدون موسیقی حتی یک ثانیه ام احتمال ندارم.
در گذشته فن راک نبودم اما آهنگ ها وصدای رضا یزدانی مرا جذب کرد و بعد از آن خواننده های دیگری از این سبک پایشان به زندگی من باز شد.
خرید بلیط این کنسرت یکی از بهترین هدیه هایی بود که تا به حال به خودم دادم.

2013/05/08

از خودنویسی

در همه ی تاریخ من از آن دسته آدم هایی بودم که در هر مکانی یک فرد محبوب داشته اند ، سر کار ، توی کافه ، توی فروشگاه ، توی تعمیرگاه ، توی مدرسه ، بین اعضای فامیل ، و همیشه ابراز علاقه هایم در پرده ایی از ابهام قرار داشت ، یعنی هرچقدر هم که آن فرد برایم مهم و دلنشین بود فاصله ایی بین ما قرار داشت ، مثلا نمی شد که او بشود رفیق صمیمی ام نه اینکه دوست صمیمی ام فرد محبوب زندگیم نباشد ها نه ، منظورم این است که حساب دوستانم جداست ، افراد محبوب زندگی من هرگز و هیچ وقت در دسته ی دوستان نزدیکم قرار نگرفته اند و در همان فاصله ی دور از من مانده اند ، از دور نگاهشان کرده ام و از دور دوستشان داشته ام.
یادم می آید که در کلاس اول دبیرستان دختری بود به نام هنگامه که فرد محبوب من در کلاس بود و او دوست صمیمی داشت به اسم یاسمن من هیچ وقت نتوانستم به هنگامه نزدیک شوم اما از آنجایی که دوست داشتم نزدیکشان باشم از قضا یاسمن به من علاقمند شد و من بی آنکه بخواهم بین دو دوست قرار گرفتم با اینکه تمایلم به هنگامه بود یاسمن هر روز به من نزدیک و نزدیک تر می شد و هنگامه از جفت ما دورتر تا اینکه یک روز بحثی شد و هنگامه با من و یاسمن قهر کرد و من آخر سال فهمیدم حسادت باعث این اتفاق شده بود چون یادم می آید که در دفتر عقاید آن سال ام هنگامه مفصل از من عذرخواهی کرده بود... یادش بخیر.
بله، همانطور که گفتم آدم های محبوب زندگیم هیچ وقت به من نزدیک نبوده اند و نیستند.
آدم هایی که مورد توجه من قرار می گیرند هر کدام خصوصیت ویژه ایی دارند ، مثلا یک خصوصیت اخلاقیه ویژه یا کار خاصی را به صورتی ویژه خوب انجام می دهند یا حتی زبانشان در جهت خوبی می گردد ، منظور اینکه مثل قاتل های زنجیره ایی چیز خاص یا مسئله ی مشترکی نظرم را جلب نکرده است.
آدم های محبوب زندگیم را دوست دارم مثل وسایل تزیینی خانه دنیایم را رنگارنگ و با نشاط می کنند ، هر چند که آنطور ها هم خاصیت خوب کردن حالم را ندارند ، البته این مسئله ی طبیعی است فکر کنید به اینکه شما هر چقدر هم که یک گلدان روی میزتان را دوست داشته باشید وقتی حالتان بد است و اعصاب ندارید هیچ تاثیری در بهتر کردن حالتان ندارد.
حالا به چه دلیلی این داستان ها را گفتم ، خب امروز فرد مورد علاقه ام در محل کار یک ساعتی کنار میزم ایستاده بود و با هم حرف می زدیم و دیدم چقدر معاشرت با او برایم سخت است ، نه اینکه فرد آن فرندلی ایی باشم یا چیزی مثل این نه ، اما باعث شد فکر کنم به اینکه یک لایه پنهان خجالت مثل دختر بچه های نوجوان زیر پوستم می خزد انگار و این حس هم جنسیت نمی شناسد ، یک جور عاشقانه ی بی جهت که جایش هیچ جای دنیایم نیست اما دنیایم را زیبا می کند ، عجیب است نه ؟ اینکه تو فردی را دوست بداری بی آنکه نیازمند به دریافت محبت از او باشی و از بودن با او حس سرخوشی کنی حال آنکه اگر روزها نبینی اش دلتنگش نشوی ، افراد محبوب زندگیم جاذبه های رنگارنگ دنیایم هستند که کنارشان سخت می توانم خودم باشم و مهم تر از همه گاهی در نقش حامی یا کمک کننده برایشان نقش ایفا می کنم و از این مسئله به غایت لذت می برم .
فکر که می کنم می بینم...هیس...

2013/04/16

تهوع


هر چی فکر می کنم می بینم ما ایرانی ها به چند دلیل احمق و ترسوییم
یک اینکه هر چیز باربط و بی ربطیو به سیاست ربط می دیمو تهش که یکی انگشتشو بگیره سمتمون سریعا همه چیو تکذیب می کنیم ، دو اینکه تو همه چیز دنبال قسمت منفی برای نفی کردنش می گردیم ، تمام تلاشمونو می کنیم که ثابت کنیم یه چیز بد و به درد نخوره و معمولا هم این مسئله زمانی اتفاق می افته که یه چیز (حالا می تونه آدم باشه می تونه برنامه ی تلویزیونی باشه می تونه یه شی باشه می تونه یه شغل باشه) به طور مشخص محبوب باشه ، سه اینکه وقتی یه چیزی اتفاق می افته یا یه چیزی میبینیم انقدر به حاشیه ها ی اطرافش می پردازیم که اصل اون موضوع فراموش می شه ، کلا یادمون می ره الان این اتفاقی که افتاد این برنامه که پخش شد قصدش چی بوده ، هدفش چی بوده خودمونو می کشیم که داغ ترین شایعات و راجع به اون موضوع خاص بدونیم و معمولا هم شدیدا به شایعات دامن می زنیم و واقعا نمی دونم چرا انقدر ازش لذت می بریم !!!
یه نگاه به فیس بوک ایرانی ها بندازی قشنگ این قسمتو متوجه می شی
خیلی عیب های دیگه هم داریم که...خیر سرمون قشر تحصیل کرده ی جامعه ی خراب شدمون هستیم...و یه قرون هم سواد و شعور و فهم نداریم البته که سواد ، شعور و فهم نمیاره.
من کاری ندارم که کشورای دیگه ، مردم دیگه ، فرهنگ های دیگه چطورین ، اما ما بد آدمایی هستیم ، آدم هایی که از خودمون هستند با دلیل و بی دلیل تخریب می کنیم و از اینکار لذت می بریم...متنفرم از اینکه تو این کشور و کنار همچین مردمی زندگی می کنم ، تهوع آوره...