2011/11/25

می فهمم

جای تمام خط هایی که نوشتم و پاک کردم همین یک جمله را می نویسم
حرف زدن با تو خوب است

2011/11/24

ناباورانه

حالا که نشسته ام و روزهای گذشته را مرور می کنم ، انگار خیلی چیزها ، خیلی چیزها واقعی تر شده اند و این زمزمه ی مرموز چیزی را درونم تکان می دهد ، چیزی که که بعد از تمام حرف ها ، اشک ها ، حتی بعد از تمام دردها آرامش بخش است و انگار تا همیشه ادامه خواهد یافت و اینکه می گویم تا همیشه اینکه کلمه ی همیشه را استفاده می کنم هم چیزی را درونم تکان می دهد، اوضاع موجود برای منی که همیشه برای خودم بوده ام و هیشه تجربیاتم برای خودم بوده منی که همیشه به تنهایی از باران و برف و درس و کافه و سیگار و کلماتو شعرها و سیب ، از زندگی به تنهایی لذت برده ام بسیار زیاد است ، گاهی باورم نمی شود در این نقطه از دنیا باشم ، شاید برای شادی برای لبخند برای ساختن همه ی فکر های خوب زود باشد ، شاید فضاوتی بسیار سریع باشد و شاید بیشتر از هر چیز باید بترسم اما همه چیز آرام است و من گاهی دورو برم را می گردم برای پیدا کردن چیزی که آزار دهنده باشد که شک کنم به خوبی چیزها و هنوز چیزی نیافتم و آیا این همان نشانه ی خوبی است برای داشتن اطمینان ؟
نفس عمیق می کشم ، زن های متولد زمستان و شاید تنها من ، زن زمستانی که خورشید را و گرما را برای ساعات طولانی باور ندارم امروز گرمای دستی را دارم که نرمم می کند و بی هیچ دردی سرمای درونم را ذوب می کند
قدم هایم را می شمارم و روزها را و...آخ که نمی دانی چه لطفی دارد این آرامش...حتی گاهی نمی دانم چرا برایش اشک می ریزم...ما زن های زمستانی انگار همیشه چیزی برای اشک ریختن داریم
قدردان چشم های توام و این است راز تمام نگاه های من...قدردان چشم های توام...و نمی دانی...نمی دانی عشقم این آرامش چه قیمتی دارد برایم ، نمی دانی

2011/11/23

یک روز

یک روز نزدیک به همین روزها ، هر چه دم دستم باشد جمع می کنم ، می آیم می نشینم روبروی محل کارت ، می شوم یک دست فروش ، بساطم را پهن می کنم ، تمام روز خرت و پرت می فروشم و عصر که خسته از پله ها پایین می آیی ، زیر اندازم را می تکانم هر چه مانده جمع می کنم آهسته نزدیک می آیم دستت را می گیرم و می رویم

2011/11/22

از نمی دانم ها

 گاهی فکر می کنم واقعا بیمارم ، دقیقا به سمت چیزی می روم که به شدت آزارم می دهد یا می خوام مسائلی را بدانم که می دانم دانستنش روحم را می خراشد ، این هم نوعی مازوخیزم است یا نوعی شجاعت ؟
نمی دانم 
چیزی که می دانم این است که به شدت به سمت چیزهایی که می دانم ندانستنشان برایم بهتر است کشیده می شوم و گاهی به همین هم بسنده نمی کنم بلکه آنقدر کشش می دم که تهش به گریه زاری خطم می شود و کسی نیست بگوید دیوانه ایی ؟ نه! دیوانه ایی ؟
دیوانه ایی که من باشد باید بدانم باید بفهمم و این فهمیدن ها گاهی بد پدری در می آورد

چرا کوتاه نمی آیم از این دیوار...چرا بی خیال این مسائل آزاردهنده نمی شوم ، چرا ؟ نه! چرا ؟

اولین برگ از ماه سوم

مرا برداشتی بالم دادی و لبخند زدی ، کنارم بال هایت را گشودی ، به قله هایی که فتح کرده بودی پرواز کردیم ، نگاهم کردی و لبخند زدی ، دست هایم را گرفتی پا به پایم آمدی خسته گی را از شانه هایم برداشتی و لبخند زدی...
اینجا انگار نزدیک تر از همیشه ام و ترس ها کمرنگ ترند ، تو مرا خواستی و همه چیز از لبخندهایت پیدا بود ، بوسیدمت و گذاشتم کنار پنجره ی هر روزه ی دنیایم همان جا که روزها برای خودم چای می ریزم و آسمان را تماشا می کنم بایستی و آسمان را از آن زاویه تماشا کنی ، چیزی انگار اتفاق افتاد شاید شهابی بود ، شاید برق ستاره ایی و شاید همه در سیاهی چشمانت بود که نگاهت اینگونه زیبا شده بود
دست هایت را دورم حلقه کردی و در گوشم چیزی زمزمه کردی چیزی شبیه آرام باش...و لبخند هایم طعم لبانت را داشت انگار یا شاید یاد گرفته بودم به لهجه ی تو بخندم

2011/11/21

آخرین برگ از ماه دوم

دیشب تمامش به گریه گذشت راستش را بخواهی دلم تنگ شده بود ، دلم هوای آغوشت را کرده بود ، قلبم درد می کشید و نمی دانی....
دیشب تنها مانده بودم انگار و خودم را بی تو دوست نداشتم ، تو معنی دوست داشتن را در من زنده می کنی
کجای این روزها مخفی ات کنم که دست زمانه از دنیایمان کوتاه باشد؟
نفسم تنگ بود و دیشب نمی دانی عشقم ، نمی دانی به چه دردی گذشت

آخرین برگ از ماه دوم

لبخند می زنی و من دوباره متولد می شوم ، چیزی انگار در من راه باز می کند ، جوانه ایی ایست شاید که بی خستگی در لایه های ابرآلود دلم نفوذ می کند...