2011/02/21

Nothing

هیچ
هیچ چیز برای آرامش نیست
نه آن کلمه ی دو حرفی هست ، نه لمس آن نوازنده ی آشنا
نه هنگامه ی مواج پیچش ، نه خنکای تنفس
هیچ
هیچ چیزِ نزدیکی برای آرامش نیست
سرانگشتانم خشن شده اند

2011/02/09

Embrace

روزهای متمادی در این فکرم که چرا تمام راه ها در دو حرف کوچک گم می شوند ، که چرا امواج دریا در ذهنم اینقدر خشمگینند که چرا پاروهای به ساحل رسیده شکسته اند، که چرا فانوسکانه لبخند در دوراهی لبانم افسوس می شوند.
حس نماندنم را تنگ در آغوش می کشم و آرام آرام تکان می خورم ، شاید که آرام بگیرد این همه آهنگ رفتن.
.
.
.
خودم رو گول می زنم ، روزهاست که تمام حس بودنم را بالا آورده ام.

2011/01/27

Close your eyes

تو نمی فهمی
هر چقدر که برایت از تاریکیه این راه بگویم
هرچقدر هم که برایت از پک های عمیقِ منجرب به خون ریزی بگویم
خودت باید تکان های پر التهاب آن حجم مچاله شده زیر پتو را تجربه کنی
خودت باید یک بار محض آرام کردن لرزهایت خودت را سفت بچسبی
خودت باید بارها از صدای کوبش قلبت ترسیده باشی
خودت باید از سردی لحن حرفی سوخته باشی
خودت باید بدانی برای فهمیدن تمام اینها چقدر باید فرسوده باشی
پس چشم هایت را روی روشنی چشم ها ببند



2011/01/12

Damn

تو کورِ راهی ، تمام نورهای جهان در تو خاموش می شوند
تو قاتل به کمین نشسته ی عابران کوچه ی صبحی
یادت هست ؟ راه دستانش در تو خاموش شدند و زمانی که بی خداییش را از تو فریاد می کرد ؟
چه صبورانه به انتظار نشستی
چه صبورانه ای دل

این نگاه خزنده ، رویشت را به کمین نشسته است ، امید این زن ترسا در تو فرو می ریزد
بی خداییم را بیاگن
مرا به نام ها بخوان ، مانند شش ابلیس که در درون به نام ها خوانده می شوند
مرا از من به درآ
من...
نیم من...
هیچ من...
آه
تو خاموشی و هر آنچه بخواهی می کنی
لعنت بر این خاموشی

2011/01/09

So far

من زنی هستم در آستانه ی فصلی سرد
زمستان آلوده ، برف نشان
خورشید را به خانه ی من گذاری نیست
لبخندت را خاطر نشان نباش ، آستانه های پرواز صد بار دورتر از دستان یخ زده ی منند

2011/01/04

Anguish

دستش روی سینه اش می لغزد ، نفسگیر است این درد 
می چکد ، چیزی به سان اشک ، به رنگ خون
ترک ترک می شود

چه همه خسته است از این همه ویران شدن ها

به خود می پیچد ، چشم هایش را می بندد
شاید ..... میمیرد

2010/12/23

Fact

نگفته بودم ، اما به پنج انگشت سربریده ام قسم که خورشید فاحشه ایی است که به گیسوان طلایی اش بزم شب تلخ سرد مزاج را روشنی می بخشد و آن زمان که خسته از جنبیدن های طولانی رو به خاموشی می رود دستان پلید شب احاطه اش می کنند . من خود به چشمان بی خواب خود دیده ام که معصومیت چشم هایِ انتظار چه وقیحانه دزدیده می شوند در میانه ی بازی این چرخ هزار رنگ و چه استادانه در خالی دو کاسه ی چشمشان برق نگاه عروسک هایی بزک کرده می نشاند آن منحوص ، محض نمایشخانه ی ابلیسانِ نیک جامع .
کجایی؟ هیچ می دانی کنار رودخانه ی ابدیت ، سرهای بریده ایست که تن هاشان شکار شده ی خنده های زندان بان روزگار است ؟ تیر می اندازد آن بی شرم...
گفته بودم ؟ گفته بودم که از راهی که باز نیامدی من بازآمدم و شعله های خشم در راه ماندگان تمام مسیر را سوزانده بود ؟
خواب مانده ایی ، خواب بمان ، بیداری دردیست که در تحمل ننشیند .