2014/09/22

صداقت در رفتار آدم هاست نه در کلامشان

شب ها را دوستن ندارم چون پر از یک حس غریبند برای من، خودت را مچاله می کنی توی رخته خوابت، گریه می کنی، درد می کشی ، بی خوابی می کشی اما راه فراری از آن وضعیت نداری و چقدر بد به حالت است اگر کسی که آن سمت رخت خواب دراز کشیده باشد که از شب بودن لذت ببرد، کسی که آنقدر در لذت شب بیداری ها غرق می شود که تو را که آنطرف افتاده ایی نه می فهمد نه وقت دارد که بفهمد نه حتی دوست دارد بفهمد و یقینا هیچ اهمیتی برایش ندارد که تو چه حسی داری ، اکثر آدم ها همین طورند بیشتر به آن بخش مجرا اهمیت می دهند که برای خودشان دوست داشتنی است ، از رخت خواب گرفته ، خورد و خوراک و رفتار گرفته تا انتخاب ها...
همین امروز صبح فهمیدم که همین انتخاب های کوچک نشانه ی اولویت بندی ماست، دچار اشتباه نشوید آدم ها ممکن است به شما اهمیت بدهند اما دلیل بر اولویت بالای شما نمی شود، یا چند شب پیش فهمیدم که آدم ها هر چقدر هم که تو را دوست داشته باشند چیزهایی درون خودشان را چند درجه بالاتر از تو دوست دارند بی کم و کاست، آدم ها یک جوری به ماجرا نگاه می کنند که همیشه به نفع خودشان باشد و اگر تو نگاه متفاوتی داشته باشی همیشه در زمره ی غرزنندگان و شاکیان قرار می گیری بدون در نظر گرفتن اینکه شاید حق با تو باشد...

از برای دخترک لاغر اندام درونم می گویم که انتظار داشتن از آدم ها زهر کشنده اییست که تو را ذره ذره می کشد، مهم نیست چه حالی داری آدم هایی که اولویتشان نیستی هرگز برای تو دست از فرست لیستشان نمی کشند

2014/09/09

باید می گفتم

یک روزی که آدم ها نبودند ، همان یک ثانیه بعد از فهمیدن نبودنشان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت ، می دانی عزیز زندگی به خودی خود ارزش خیلی چیزها را ندارد، دلگیر شدن، دست کشیدن، تلافی کردن...
آدم ها به دنیا می آیند که یک طور خوبی بشود اما نمی دانم چرا آن طور خوب به هیچ درد منو تو نمی خورد و یک طور بدی دچار زایش فاصله می شویم.
ما آدم ها یک جای کارمان می لنگد ، نه یک جا کم است ، چند جای کارمان ، ما شی نیستیم ، هرگز شی نبودیم ، ما شاید گاهی ماشین بشویم اما هرگز صندلی نخواهیم بود، حسی که در رگ های ما می دود ، همان حس روزی مارا خواهد کشت و همان یک ثانیه بعد از نبودنمان چیزی قلبمان را خواهد فشرد و خواهیم فهمید که بودن آنقدر کوتاه بود که ارزش خیلی چیزها را نداشت...عزیز جان

2014/08/10

من فقط دلم گرفته است...

هر بار که مطلبی در مورد زندان و شکنجه می خوانم تصویر تو و کابوس هایت جلوی چشم هایم نقش می بندد، تصویر یادداشت هایی که بوی خون می داد...روزهایی به یادم می آید که در جنگ با خاطرات دردناک آن دوران چطور به خودت پیچیده ایی...هر بار سکوتت را مرور می کنم و فریاد هایی که نزدی و آخ هایی که نگفتی... گاهی اوقات حس می کنم که جای زخم هایت رو تنم درد می کند و حس سردی رگ هایم را منجمد می کند... الهی من برای تنت بمیرم هایی که گاه و بیگاه با یاد آوری آن روزها بر زبانم جاری می شود، چقدر درد دارد همه ی این خاطرات، درد کم است فشاری خورد کننده که ستون فقرات را به لرزه در می آورد... آدم باشی و با دیدن این صحنه ها از هم نپاشی!امکان ندارد و چون تویی که ایستاده بودی به همراهیِ قلبی که آهنگش گه گاه نامنظم می شد و صدای سرفه های در جستجوی اکسیژن...
نه اشتباه نکن تصویر من از تو این ها نیست این تصویر تلخی های روزگار است که بر تن تو باریده است، تو برای من همان درخت سروی هستی که تنها در وسط نقاشی سر به آسمان داری و نمی ترسی از بادهای بی امان و باران های بی وقت چرا که ریشه هایت عمیقند و دل آدم را قرص می کند و گاهی به شکل کوهای به هم پیوسته ی البرزی که سال های سال با وجود غارت های فراوان همچنان شکوهمند در جای خود ایستاده اند...
من فقط دلم گرفته است...بیدار نشو هنوز وقت داری برای خواب...

2014/08/03

از دست حرف های نزدنی

همه ی آدما یه جاهایی دارن تو زندگیشون که سر یه اتفاقی دلشون برای خودشون بسوزه...نمی دونم چرا امروز یاد اون شب افتادم، اونوقتا هنوز تهران زندگی نمی کردم، برای دیدن دختر عموم اومده بودم تهران...خواب بود و من مثل همیشه پشت لپ تاپم مشغول حرف زدن با میم...شب بدی بود، تصمیمشو گرفته بود که منو ترک کنه...تصمیمشو گرفته بود و این دردناک ترین اتفاقی بود که می تونست بیفته، چقدر گریه کردم...اون شب شبی بود که هر بار که بهش فکر می کنم، دلم برای خودم برای دلتنگی هام برای عشقی که داشتم...می سوزه....هر چند که آخر اون چت جدایی نبود اما از اونجایی که من هیچ وقت برای دل خودم از کسی درخواست نمی کنم....."تو رو خداهایی" که اون شب می گفتم هنوزم موهای تنمو سیخ می کنه...
نمی دونم که چرا الان بعد 4 سال دارم اینو می نویسم، شاید چون دلم نمی خواد دلم برای خودم بسوزه، نوشتم که بپذیرمش مثل بقیه شب های زندگیم، اونم گوشه ایی از تلاشم بوده...

2014/07/25

بمان برای من بمان، دو چشمت آسمان من

بعضی از آدم ها جوری از زندگیت میروند، انگار به زور نگهشان داشته بودی، مثل یه کش، همینطور کشیده بودیو کشیده بودیو کشیده بودی که وقتی رها می شود نمی توانی درست ببینی کجا فرود می آید...یکی از دلایلی که از دوست پیدا کردن واهمه دارم همین است که مدتی را با کسی بگذرانی، خاطره های مشترک وحرف های مشترک پیدا کنی و بعد به هر دلیلی تو را ترک کند و آن قسمت از زندگی تو را با خودشان ببرند به نمی دانم کجا!
خوب یا بد این رفتارها آدم را از نزدیک شدن به آدم های دیگر دلسرد می کند، مخصوصا این روزها که همه در حال لیس زدن زخم های خوشان هستندو کسی زخم جدید نمی خواهد، حالا بحث این را نمی کنم که آدم ها حق دارند یا حق ندارند...هیچ راه حلی هم ندارم برای بهتر شدن این روند، به غیر از اینکه حصار دور خودم را بلندتر بسازم و همین تکه های مانده را برای خودم نگه دارم.

از فیلم هایی که سیلی می زنند

دیشب فیلم Nymphomaniac رو دیدم ، خب من یه منتقد نیستم که بخوام لایه به لایه ی این فیلمو نقد کنم اما وقتی والیوم یکش تموم می شد، ذهنم درگیر این افکار بود که من به عنوان یک زن چقدر دارم به خواسته هام بها میدم و دنبال اون چیزی که زنانگیم ازم می خواد میرم، فکر می کردم که از دید زنانه چطور دارم به زندگی بقیه نگاه می کنم و دلایل ادامه زندگیم چیه، فکر می کردم به عشق باید به عنوان یک نیاز نگاه کنم یا یک سلاح ؟ (تو این فیلم به یه صورت خاص و مرموزانه ایی عشق هم به چالش کشیده می شه و مثل یه رودخونه ی کم آب اما طولانی در امتداد فیلم باهات میاد) البته فقط از دید زنانه به هر حال ما اینجا یاد می گیریم دیدهای مختلف داشته باشیم و اکثرن یه سری به یه سریه دیگه قالب می شن، اینکه آیا حاضرم از روی شهوت خواسته های عقلانیمو ندیده بگیرم و بجنگم واسه ارضا کردن خودم به هر روشی حتی خراب کردن زندگی یه زن که سه تا بچه ی خیلی کوچیک  داره ؟ که البته این قسمت از فیلم واقعا دردناکه...اینکه یه زن که هیچ امتیاز خاصی نسبت به تو نداره یه جز عطش سیری ناپذیر برای هارد سکس بتونه نبض تصمیم گیری مردتو تو دستش بگیره اونجوری که تورو ترک کنه ... و این دریغ و شوک که مردها تا این اندازه می تونن ضعیف النفس باشن و چهارچوب ها رو ندیده بگیرن فقط و فقط برای یک جنبه از زندگی...در واقع روی آوردن به زندگی حیوانی و به دور از هنجارهای اجتماعی...این فیلم جاهای مختلفی هدف آدمو از زنده بود به چالش می کشه و جزئیاتو بیان می کنه که خب شاید تو روزمرگی هامون از دیدمون پنهان موندن و تازه این والیوم اول هست و تو می مونی بین تصمیم گیری که آیا از این زن باید متنفر بود یا برای مردها متاسف 
تو والیوم دو نشون می ده که این زن پا به دهه ی سوم زندگیش گذاشته تقریبا یاد گرفته با یه آدم که از سال ها قبل دوسش داشته که البته در طی فیلم می فهمیم که دوست داشتن هم می تونه دروغ باشه یا دروغ نه یه حس ناکافیه اضافه باشه تو زندگیه یکی؛ به هر حال زندگی کنه و حتی مادر بشه...که...اینجای فیلم هم برای من یک شوک دیگه بود، من همیشه فکر می کردم عشق مادر به فرزند یه عشق مقدس یا حداقل اونقدر بزرگه که مادر همه چیزو می ذاره برای موجودی که خودش به این دنیا دعوتش کرده و مخصوصا که اون بچه از آدمی باشه که تو واقعا دوسش داری اما همونطور که گفتم دوست داشتن تو این فیلم یه حس اضافه ی دست و پاگیره که شامل عواطف مادری می شه...این فیلم بنیاد خانواده رو هم به چالش می کشه در واقع من خیلی جاها خونده بودم که خانواده نقش کلیدی روی رشد روانی یک آدم داره که از همون اول پایه گذاری می کنه آدم چطور قدم برداره اما این فیلم همه ی پیوند ها رو بی معنی نشون می ده در مقابل حس نیاز جنسی...در طی این فیلم می بینیم که مردی که کنار این زن قرار داره از ارضای جنسیش حتی در می مونه  و نمی تونین باور کنین یا حداقل من نتونستم با خودم کنار بیام که زندگی یه آدم اینطور با شهوت پایه گذاری بشه و بره بالا و همه چیزشو در بر بگیره ، زندگی، خانواده، کار، دوستان...همه ی همه چیز...
و در آخر...بووووم مغز بیننده بپاشه وسط اتاق بعد تماشای بیش از 4 ساعت فیلم...که اینم باید بگم که در تمام مراحل فیلم یک پیرمرد شنونده ی این زن هست که داستان زندگیشو براش تعریف می کنه...
اما در آخر فیلم هرچند که نتونسته بودم به خیلی از سوالام جواب بدم اما اینو فهمیدم که "همه جای دنیا به نظر میاد مردها به دلیل زن نبودنشون یک قدم جلوترن اما واقعیت اینکه به دلیل مرد بودنشون یک قدم عقب ترن"، باید این فیلم رو ببینید تا معنی جمله رو بفهمید..

2014/05/20

دوستانه ی 2


اگر این باور را داشته باشیم که تو زندگی هر کنشی یک واکنش داره هیچ وقت تک بعدی به زندگی نگاه نمی کنیم و بازهم اگر بپذیریم که هیچ دو آدمی مثل هم نیستن هیچ وقت دو مدل زندگی رو با هم مقایسه نمی کنیم ، اگه آدم بالغی باشیمو مشکلاتمونو درست ریشه یابی کنیم  به این نتیجه می رسیم که اتفاقاتی که تو زندگیمون برامون می افته همیشه درصدی ایش به خاطر کنش هاییه که خودمون داشتیم ، حتی اگه بهترین خصوصیات اخلاقیو داشته باشیم باز هم دلیل نمی شه بری از کنش های اولیه باشیم.
 همه ی آدما مشکل دارنو به اندازه ی خودشون توش دست و پا می زنن و اینکه من با داشتن مشکلات بیشتر بخوام شروع کنم مقایسه کنم و حتی بدتر از اون مشکلات اونو با شمردن مشکلات خودم بی ارزش و مسخره بدونم   قضاوت ناعادلانه ایی کردم این حس قوی تر بودن حس کاذبیه که از این مدل فکری به سمت آدم میاد که باعث می شه به خوذن اجازه بدن و بگم " هه فلانی واقعا بچه است ، چقدر لوسه پس من چی بگم که فلان چیز برام اتفاق افتاده یا فلانی در حقم فلان کارو کرده" کسی نمی تونه منکر عذاب کشیدن و اذیت شدن من بشه اما زیر سوال بردن آدم ها و روند تصمیم گیریشون  توی زندگی نه تنها مشکلی از من حل نمی کنه بلکه اون آدم رو از حرف زدن با من پشیمون می کنه و خودخواه جلوم می ده اینو قبول کنیم که همون طوری که آدم ها با هم فرق می کنن نسخه ی زندگیشون هم با هم فرق می کنه و من نمی تونم با الگویی که برای زندگی خودم دارم یه زندگی دیگه رو قضاوت کنم این که من با تجربه بشمو آب دیده برای زندگی خودم خیلی خوبه اما تجربیات من احتمال کمی داره که به کار بقیه هم بیاد مگر اینکه شرایط کاملا یکسان باشه پس سعی کنیم وقتی دیگران راجع به مشکلاتشون با ما حرف می زنن به مشکلات اونا گوش بدیم نه اینکه با خودمون مشکلاتمونو مرور کنیمو به جای جواب مشخص و درست یا حتی همدلی ، سرزنششون کنیم .
پ.ن: اگر هم نمی تونیم خودمونو کنترل کنیم بهتره همون اول به طرف مقابلمون بگیم من گوش مناسب تو نیستم تا آدمای زندگیمونو از دست ندیم.