2012/01/31

Birthday

ساعت دوازده بار نواخت  

از نیمه شب گذشته است و چشمانی بیدار که سیاهی شب را ندید می گیرند.

فکری آمد ، نماند و گذشت...

زن زمستانی لبخندی زد

اتو روی شال قرمزش کشید

و زیر لب زمزمه کرد تولدم مبارک

2012/01/29

بالا آوردگی

زندگی تو این کشور جز افسردگی و بدبختی هیچی واسه آدم نداره...هر طرفو که نگاه می کنی مردم دارن تو بدبختی دست و پا می زنن ، هر طرفو که نگاه می کنی یه دردی یه غمی یه گوشه ایی نشسته و تو کمینته که نگاهش کنی تا بپره روت ، دارم خفه می شم ، از این همه بی انصافی ، این همه حق خوری ، این همه درگیری ، از این همه فشار فکری می خوام بالا بیارم ، مگه من چند سالمه که باید این همه درگیری داشته باشم....وقتی نگاه می کنم به جوونای کشورای دیگه که چه می کننو فکرو خیالاتشون چیه و زندگیشون چه جوریه از زنده بودنم سیر می شم ، اینجا ما همش نگران فردامونیم ، همیشه به مرگ می گیرنمون که به تب راضی بشیم...

عذاب می کشم از این همه غصه ، از این همه گرفتاری روحم خراشیده شده.

شاید به ظاهر جوون به نظر برسیم اما از درون چندین سال از سنمون پیرتریم...

بعضی وقتا می گم واقعا چرا اینجام ، چرا باید تو این جهنم دره زندگی کنم ، و خیلی چراهای دیگه چند وقتی هم هست که دیگه چیزی به عنوان "ارق ملی" معنای واقعیشو برام از دست داده ، بزنید بپاشونید داغون کنید ، هرکی هر چی جمع کردو کند و برد ناز شستش اصلا...من می خوام آروم زندگی کنم با حداقل هایی که هر کسی می تونه تو زندگیش داشته باشه ، من می خوام برای خودم باشم ، بی فکر بی دغدغه ، کیو باید بینم...

باز هم میرسم به اون جمله ی همیشه گی که عدالتی که می گن تو جهان وجود داره دقیقا کجای این روزای ماست ؟ کجا دقیییییییییییقااااااااا

حالم بده، بد

 

 

2012/01/23

کنار تو

همه چیز به همین سادگی است که می بینی و همین سادگی باورم نمی شود ، انگار که همیشه مشکلی باشد ، انگار که در پس این سادگی دشواری در کمین باشد و شاید هم من دیر باور شده ام...

نمی دانی ، نمی دانی چه ثانیه های خوبی است و قتی کنارت نفس می کشم و این تمام ناباوریه من است که آرام باشم ، که بی غم باشم که ثانیه ها بیایند و بروند و من آرام برای خودم بخندم یا حرف بزنم یا خواب باشم.

کنار تو انگیزه دارم برای زندگی برای کارهای روزمره برای لذت بردن از تمام سادگی ها ، کنار تو می شود زندگی کرد ، می شود لذت برد ... کنار تو از دنیا راضیم نه دعوا می کنم ، نه درگیرم ، کنار تو...آخ...کنار تو انگار که همه چیز باشد.

می دانم ، دست هایم را گرفته ایی ، لبخند می زنی و نگاهم می کنی و زیر لب تکرار می کنی ، دلت آرام باشد ، من اینجا هستم.

...

تو اینجایی

اینجا

 

2012/01/20

گذشته نمی گذرد


گذشته ، گذشته است....شاید این غلط ترین جمله ایی که شنیده ام نباشد ، اما یکی از جمله های غلطی است که شنیده ام ....گذشته را نمی شود خط زد ، گذشته همیشه چون سایه ایی در تعقیب توست ، گاهی چشم هایمان را می بندیم مثل کبکی که سرش را در برف ها فرو می کند خودمان را فریب می دهیم و می گوییم از گذشته گذشته ام ،من در حال زندگی می کنم و و و بسیار از این دست بزرگ نمایی ها و خود فریبی ها...
واقعیت آن است که ما را از گذشته گریزی نیست و گاهی دردناک می شود ، انگار که نمک ریخته باشند روی زخم های عمیقت...گاهی هم از شانس خوبمان خاطرات شاد به سراغمان می آید و تمام این ها به ثانیه ایی با یک جرقه ی کوچک اتفاق می افتد.
گذشته را نمی شود حذف کرد ، نمی شود ترک کرد ، گذشته گاهی از حال هم جاری تر است...لحظه ایی که سیگارت را گرانده ایی و به شعله ی قرمزش خیره شده ایی و یا دست خطی را می خوانی و یا عطری را حس می کنی...همه ی اینها خبر از گذشته دارد ، خبر از گذشته ی تو ، روزهایی که گذرانده ایی و شاید گاهی حسرتش را بخوری که چرا این همه زود گذشت و یا چرا این طور گذشت.
دلم می گیرد وقتی روی خط گذشته سیر می کنم و یا تو را می بینم که ناگهان نگاهت از حال پر می کشد و راهی گذشته می شود و شاید این یکی از آن حس های زنانه باشد که در بعضی زن ها عمیق ترند ، نمی دانم.
موهایم را شانه می کنم و فکر می کنم چطور می شود تاثیرات گذشته را محو کرد ، چطور می شود غم ها را کم کرد و چراغ روشن کرد برای مقصد آینده ، چطور می شد که همه چیز فقط برای همان لحظه اتفاق می افتاد و در همان لحظه زندانی می شد و فقط همین ، هر روز یک تجربه ی تازه بود و چیزی خاطرت را نمی آزرد...شاید اینطور زندگی راحت تر می گذشت..می دانم ، می دانم منطقی نیست ، منطق می گوید امکان پیروزی در این فرم زندگی به زیر صفر می رسید زیرا آدم ها همواره اشتباهاتشان را تکرار می کردند...
بله می بینم هیچ گریزی نیست...

2012/01/17

رو به تو سجده می کنم ، دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت ، مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم ، نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رها ترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم ، بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

2012/01/13

دل آرام

دل گیرکه می شوی دلشوره می گیرم ، چیزی درونم آب می شود انگار ، چشم هایت را برندارد ، دست هایت کو ؟

افکار


به باورها فکر می کنم , ارزش چیزها به الویت های زندگی , به اینکه آیا واقعا چیزی به طورکاملا جدی درزندگی وجود دارد ؟, به صداها فکر می کنم به معنی کلمات به اینکه واقعا می شود چیزی را جانشین چیز دیگری کرد , فکر می کنم به اینکه چرا زن های تابستانی ساده خود را می بخشند , شاید دلیلش خورشید باشد , کسی چه می داند , آیا واقعا مرزی بین آسانی و سختی وجود دارد ؟ کجا درها را بسته ایم کجا باز گذاشته ایم کجا خودمان را گول زدیم و در را نیمه باز گذاشتیم , این انصاف نیست مغز انسان ها گنجایش محدودی دارد , سخت بتوانم تمام این مسائل را تحلیل کنم.
درونم سرد است لااقل مطمئنم تب ندارم که اراجیف به خورد خودم بدهم , آدم ها از یک تاریخی به بعد فکر می کنند خیلی می فهمند (بگذرییم از آن دسته آدم های از خود متشکر بی مغز که همیشه این تفکر را نسبت به خود دارند) و وقتی حس کردند خیلی می فهمند خود را درگیر پیچیدگی ها می کنند و یادشان میرود که تو هیچوقت مطلق تمام زوایای چیزی را نخواهی فهمید که این دنیا با تمام واقعیت هایی که جلوی چشم هایت می گذارد باز هم به طرز دلهره آوری دست خوش حادثه هاست که همیشه نسبی اش نگه می دارند , دسته ی کمی از ما موجودات می فهمند که به چه اندازه از خود متشکر و خودخواهند , دسته ی کمی از ما ذات واقعی اش را می شناسد که سرشار از حرص است و حتی درون مایه ایی از خود برتربینی دارد , ما آدم ها خیلی دیر آدم می شویم در صورتی که فکر می کنیم از بدو تولد آدم بوده ایم , درست است چیزی هست که ذهنم را آشفته که هم راه می روم هم می نویسم , خاصیت واقعیِ این زندگی چیست که مداما باید با تهوع و سردرد دستو پنجه نرم کنی چیزی که آن را برترین هدیه می خوانند , هست شدن... راستش را بخواهی من آدم درهم بر همو آشفته ایی می شوم گاهی و این شاید هراس انگیز باشد , آه بله و این چیزی است که از زیادی تکرار معمولا فراموش می شود , دل...چیزی که حتی وجود خارجی ندارد...اما همه معتقدند هر انسانی آن را داراست و صندوقچه ی تمام احساسات آدمی است که اعتقاداتی هست مبنی بر اینکه برای تصمیم درست به دلت نگاه کن , دل...چیزی که می خندد , می گرید , عاشق می شود , گاهی مملو از تنفر است , گاهی به آسانیِ یک لیوان می شکند...فکر می کنم به اینکه دست شکسته را گچ میگیرند , ظرف شکسته را بند میزنند , با دل شکسته چه می شود کرد , چیزی که هست اما نیست , نه دلم نشکسته است فقط فکر می کنم .
آری ما آدم ها سرشار از پدیده هایی هستیم که حتی هم نوع خودمان از درک آن خارج است , چه طور می شود یک  نفر را شناخت یا حتی در بعضی شرایط قضاوت کرد , با این دید هرگز و شاید خیلی دیر...
چیزی که به من اتفاق افتاده قبول یک حقیقت است , قبول شکست یک باور , چیزی که مداما پسش زده ام و این روزها قبول می کنم دلیل موجودیت ما به اندازه ایی که ساختارمان پیچیده است پیچیده نیست. تو با تمام خواسته هایت روی زمین گام برمی داری و دریغ از آنکه این دنیا برای ساخته های تو ساخته نشده این دنیا فقط چیزهای کلی را دنبال می کند که اگر خواسته تو در راستای اهدافش باشد به آن دست خواهی یافت ، من هستم ، من نفس می کشم اما این دلیل خوبی برای دیده شدنم نیست، تو هستی تو نفس می کشی و این دلیل خوبی برای من است که تو را ببینم لمس کنم و بفهمم و این عین تناقض است...و شاید هم خود تفاوت.
چیزی در این حیات هست که هنوز نمی شود فهمید اینکه چرا ما آدم ها اشرف مخلوقات نام داریم با این همه تناقض و این همه محدودیت ذهنی.
سرم درد می کند. تنهایی امشب قصد کرده مرا ببلعد شاید.