2011/12/10

خدا ماندن سخت است

اتاق خالی


پله ها را آرام آرام پایین رفتم
مدتی پشت در ایستادم ، دلم شور می زد انگار هنوز کسی در آن اتاق باشد...
نبود
می دانستم نخواهد بود اما...
حتی در قفل بود
...
هیچ کس نبود
هیچ کس
من مانده بودم و یک اتاق خالی
غبار آلود
سرد
....تنهایی همه جا بود
گوشه ایی نشستم و نمی دانی...

2011/12/04

مرد / زن

مرد که باشی از آن مردها که واقعا مرد بودن را بلدند در مقابله با شرایط دشوار و تصمیم گیری های سخت ، به ویژه مسائلی که ناخواسته اند و درد دارند ، یک جایی ، شاید سر یک پیچ باشد یا پشت چراغ قرمز ، روی نیمکتی در پارک یا گوشه ی تختِ اتاق خواب ، چشم هایت را می بنی ، نفس عمیق می کشی و تصمیم می گیری و نیمه ایی از دلت را پاک می کنی...درد ها را در مشتت می گیری ، می روی لب رودخانه ی زندگی ، دستت را می بری زیر آب و مشتت را باز می کنی و می گذاری گذر زمان دردهایت را بشوید...
زن که باشی از آن زن هایی که واقعا زن بودن را بلدند در همان شرایط سخت ، گوشه ی تاریکی یا بالشی پیدا می کنی اشک هایت را بی صدا می ریزی ، مشتت را آنقدر فشار می دهی که صدایت بلند نشود ، بعد بلند می شوی لباس می پوشی ، قدم می زنی ، نفس می کشی ، می گذاری باد غوغای درونت را کمی آرام کند ، تصمیم می گیری و بعد از آن یک لبخند پررنگ روی لبت نقاشی می کنی و به همه می گویی بعد از گذشت تمام آن روزها امروز بهتری...

درباره ی خودم


آدم ها ی این روزها بی دلیل و با دلیل واقعی و غیر واقعی شادند ، لبخند می زنند ، گاهی ریسه می روند حتی و من در دلم می گویم چقدر دلیل برای شاد بودنم کم است.
به تو که فکر می کنم تصویری از شادی می بینم در هاله ایی از غم. که مرا به عرش می برد و فکر به روزهای آینده گاهی عمیق بر زمینم می زند. تو را دوست می دارم و این محتمل ترین دلیل شاد بودن من است ، اینکه کنارم نفس می کشی و حرف می زنی و حتی اخم می کنی و...این دنیای روزمره ی مثل همه برای من محتمل ترین شادی است . به سفر که فکر می کنم تصویری از غم می بینم مزین شده به زرق و برق کشف چیزهای جدید و شادی های پنهان و در دلم چیزی جا به جا می شود. به کار که فکر می کنم تصویری از شادی می بینم درگیر با غصه های فراوان و خستگی های مداوم...
خواستم بگویم من به معنای واقعی کلمه نسبی هستم ، یک آدم با دید کاملا نسبی و این دید همیشه روی خط نگهم می دارد ، نه شادِ شاد ، نه غمگینِ غمگین...اما از آنجا که روزگار است و بازی های خودش را دارد ، غم هایی هستند که جدا از تمام شادی ها به طور کاملا ناگهانی به قلبم هجوم می آورند و من هیچ سد دفاعی ایی در برابرشان ندارم و حتی این روزها پناهگاهی...
امروز مصداق یکی از همان وقت هایی است که بی دفاع ایستاده ام و غم ها می نوازندم ، می دانم که این هم خواهد گذشت اما گاهی فکرهایی هست ، دل شوره هایی هست و تصویرهایی که امیدم را کم رنگ می کنند ، امید به داشتن یک زندگی شاد ، من از تمام راه هایی که هر کس می تواند برای شاد شدن داشته باشد رسیدن به آرامش را انتخاب کرده ام و گاهی سخت است با وجود تمام حرف هایی که می شنوی و تصویرهایی که می بینی و انتظاراتی که در خودت ساخته ایی...
می دانی ، گاهی به جایگاهم فکر می کنم و دنیای تو و...نمی دانی ، نمی دانی عشقم ، گاهی شاد بدون بسیار سخت است ، بسیار سخت.

2011/12/02

این شب ها

هزار بار گفته ام و بازهم می گویم ، درک بعضی آدم ها سخت است ، درک بعضی رفتار ها که پشتشان منطق هایی تخمی نهفته است و پشت بعضی هاشان هم هیچ منطقی نیست و تنها دلیلی که می توانم برای این نوع رفتارها بیاورم کور شدگی و تقلید است
این روزها مثل هر سال پارچه های سیاه ، صدای بلندگو ، نوحه و...
و این دقیقن همان چیزی است که مدتی ایست در رفتار مردم درک نمی کنم ، اینکه اسم این نمایش های کارناوال گونه را می گذارند عزاداری؟ اسم این مردم آزاری ها ، بی وقت بودن ها ، سد معبرها کردن ها را می گذارند احترام به یک انسان ؟
مردم این زمانه بیمارند و کور
مدت هاست که به اصل تمام این قضایا شک کرده ام ، ولی  معتقدم که انسان های آزاده و بزرگ ، آن هایی که دنبال حق بوده اند و در راه آزادی جان داده اند همیشه بیش از آنکه نیاز به مجلس ترحیم داشته باشند ، نیاز به بزرگ داشت و یادآوری دارند
این روزها و شب ها دلم می گیرد به حال آدم هایی که کور کورانه این مسیر را دنبال می کنند و به مسائل که حتی در طول تاریخ ثابت نشده اند یا رد شده اند رنگ تقدس می دهند و آنقدر بالا می برنداش که..اسطوره می شود ، دور از دست و....
و آنوقت خودشان را در تقابل با این پدیده ها مورد قضاوت قرار می دهد و...همیشه کم می آورند ، همیشه کم اند و همیشه بازنده و گناه کار...چه دردی از این بالاتر که خودت خودت را قبول نداشته باشی...
درست است در ذات هر انسانی نیاز به پرستش وجود دارد اما چیز دیگری که باعث تفاوتش با سایر جاندارن می شود قوی ی تعقل است ، آدم ها این روزها پراند از شوآف و دروغ حتی به خودشان و من درک نمی کنم چه فایده ایی دارد این همه بافتن ، این همه بافتن خرافات و چیزهای غیرواقعی...
ما ایرانی ها مردان قابل ستایش در تاریخمان کم نداریم اما حیف که یادمان نمی ماند  و این تاریخ و این چیزهایی که در دوره های مختلف تاریخی به روند طبیعی زندگی مردم اضافه شده است ، فقط باعث تاسف است و آدم هایی که از این جهل سود می برند از هر چیزی نفرت انگیزترند...
می دانم ، می دانم ، بارها و بارها گفته اند و شنیده اییم اما رنگ این تقدس دروغین انگار شستنی نیست.

2011/12/01

مرد من


مرد من بوی علف تازه هرس شده می دهد ، در نگاهش دانه ی انار نشسته و مثل صدای باران آرامش بخش و لطیف است

همه چیز

در نی نی چشمانت می بینم ، همه چیز را...همه چیزم را...