2011/08/30

عشقی به دریغ



همیشه یادم بی انداز ، به همین اندازه آرزو داشته باشم که عشق بورزم

2011/08/24

از نمی دانم ها

دلم می خواهد بروم برای خودم گم شوم تا کسی پیدایم نکند و این خودم را که چشم دیدنش را ندارم از چشم همه مخفی کنم ، اما وقتی به تو دل آشوبه هایت فکر می کنم ، پای رفتن از من می گریزد
انگار که هیچ درسی از این دنیا نگرفته باشم ، مثل کودکی که تازه از خواب بیدار شده ، سرجایم می نشینم و ماتِ مات سفدیِ کاغذ را از آنجا که سیاه می شود نگاه می کنم
دلم برای دست نوشته هایت تنگ شده
برای سلام دادن هایت ، گله کردن هایت ، عاشقانه هایت
چقدر زمان زود می گذرد ، اما انگار من در جایی از زمان متوقف شده باشم که انگار ثانیه ایی بعد از آن شب از من نگذشته است ، اما چرا وزن اندون در من چند برابر شده است و تنها تغییر زمان برای من همین است
تو انگار به اندازه ی تمام روزهایی که گذرانده اییم از من دوری و من همچنان بی آنکه بدانم چه باید بکنم به کاغذ خیره مانده ام




2011/08/21

دستو پا زدن

آنقدر راه رفته ام که کناره های پایم تاول زده اند ، افاقه نکرده است انگار ، هنوز باید راه بروم هنوز باید ساییده شوم ، هنوز باید تکیه ایی گوشه ایی مانده باشد ، این حجم از انسان فرو می ریزد وقتی... نمی شود به این سادگی همه تکه هایش را پیدا کرد
خسته ام ؟ درد دارم ؟ نمی دانم ، حس نمی کنم انگار
سکوت مطلق
روشنایی سیگار
من به تنهایی خو گرفته ام یا تنهایی به من ؟
صدای نفس های خودم را که می شنوم می ترسم و این شروع یک فهمیدن تلخ است
اشک می ریزم و فکر می کنم چقدر دیگر باید بگذرد
کسی که از ابتدا این خط را برایم رسم کرده ، فکر اینجایش را کرده بود ؟
من با این حجم اندوم چی می توانم بکنم ؟
دستم را می کشم پاکت را پیدا می کنم و سیگاری دیگر
شیف دلیت ما آدم ها کجایمان تعبیه شده ؟
احساس حماقتی عجیب می کنم و اشک هایم سیل می شوند
می توانی نباشی ؟
باید بتوانم ، باید
آرامت می کنم ، آنقدر که فکرهایت یک روزی مسخره ترین کمدی دنیا شوند
تو لیاقت بهترین ها را داری
من سد رسیدنت نخواهم شد
عشقم را خاک می کنم
نه! مراسم نمی خواهم ، با خودم که بمانم همی چیز سریعتر می گذرد
معجون زمان آرامت می کند و من از آن بالا کیف می کنم وقتی لبخند می زنی و چشم هایت برق می زند
کافی است نباشم
 

2011/08/15

صادقانه

صادقانه بگویم ، بریده ام
بریده ام از این زندگی ، از این همه روزهای مثل هم ، از این همه هیاهو 
من دلم یک سایبان می خواهد و یک صندلی و یک تو ، همین و نه هیچ چیز دیگر
خسته ام از این همه پرتره ی بی سایه ، از این همه سیاه کاری ِ بی رنگ
خسته ام از این همه تصمیم عملی نشده ، از این همه فردا می رسدها و یک روز خوب می رسدها
من دلم یک سایبان می خواهد و یک صندلی و یک تو ، همین و نه هیچ چیز دیگر
بیزار شده ام از شب ، از بی خوابی های پیاپی ، از آه های عمیق که دیگر باری برنمی دارد از دل
از این پنجره بیزارم ، از آفتاب که سرک می کشد بی اجازه و روشن می کند آنچه نمی خواهم ببینم را
من دلم...من دلم...آه
به جای بوم ، رنگ روی دست هایم می کشم ، آبیِ فیروزه ایی ، بنفش ، زرد ، سیاه و فریادم میاید ، فریادم می آید و جای بی نفس فریاد کشیدن، اشک می ریزم
تو به درد آلوده ایی و من به تو
و گریزی نیست از این همه بی فردایی

2011/08/11

عابران تنها

من داستان شما مردم را می دانم ، من چشمان شما را می خوانم ، من ترس های هر روز شما را می بینم ، من بغض های نهان در لبخند های تلختان را تشخیص می دهم ، من هر روز از کنار شما می گذرم و عطر غریبگی را کنارتان استنشاغ می کنم ، من هر روز دستان بی همراه شما را  کشف می کنم و شانه های بی هم شانه تان را می شناسم ، من ضربان قلبتان را می شنوم وقتی از آن همه نفرت می کوبد ، می کوبد ، می کوبد ، من خشم های شما ، دردهای شما و گذشتنتان را می بینم ، من هم کنار شما از تمام این روزها می گذرم و تنها چشم می چرخوانم ، بودن حادثه ی دلگیری است وقتی گاهی بیشتر از آنچه باید می خواهی نباشی ، هستی ، نعمت حیات و داستان خلقت گاه چه بی معنی به نظر می رسد وقتی با آن لجاجت و سخت گیری مسلم از بهشتی که به گفته ها زمانی سرزمینمان بود رانده شدیم ، ما همان مردمین ما همان مردیم که سال هاست و ماه هاست و روزهاست و ساعت هاست که اشتباه می کنیم و تاوان ها می دهیم و باز هم اشتباهی از پس اشتباهی دیگر
از آن شب هاست که نمی دانم چرا قلمم به این تلخی می چرخد و چرا داستان به اینجا کشیده است ، حتی نمی دانم از کدام گوشه ی ذهنم کلمات راهی سفیدی کاغذ می شوند ، اما خلاصم می کنند از دغدغه های ویران کننده ، من مردمی را می بینم هر روز که با چشمانی بی روح راهیِ کار هر روزه می شنود و دل هایی که از امید پر و خالی می شوند و تنها کاری که می توانم بکنم این است که خرید هایم را مرتب انجام دهم و به خانه که می رسم برای شام خورشت کرفس بار بگذارم ، سیگاری روشن کنم و از پنجره عابران تنها را ببینم کاش می شد برای دقایقی هم که شده دستی را به نشانه ی دوستی بفشارم و تعارفی برای یک چای کنار هم بزنم اما این داستان ها اینجا غریبند و ترسناک ، من دلم برای این عابران تنها می سوزد ، من دلم برای این خانه ی کوچک و تک چراغی که روشنش می کند می سوزد من دلم برای این شهر با این همه عابر تنها می سوزد ، کاش وقتی بود برای یک چای دسته جمعی

2011/08/10

مرده ام

 امروز به شیوه ایی بسیار ماهرانه خودم را کشتم
در خاطرات سفر کردم
لمس کردم
خندیدم
اشک ریختم
سوختم
و مردم
امروز به شیوه ایی بسیار موثر تمام راه های حیاتم را مسدود کردم
نفس کشیدم تو را
نفس کشیدم
نفس کشیدم
و... مردم
من مرده ام ، به شیوه ایی بسیار زیبا و دلخواه

2011/08/07

زن اگر باشی

زن که باشی دست و دلت برای همه چیز این دنیای خراب شده می لرزد ، هر چقدر که سفت باشی ، هر چقدر محکم باشی اما ته دلت می لرزد
زن که باشی دنیا به چشمت گاهی آنقدر بارانی است که اشک هایت را فراموش می کنی
زن که باشی همیشه معنیِ نگاه ها را می فهمی ، حتی اگر بخواهی خودت را گول می زنی اما می فهمی
زن که باشی همیشه در حاله ایی از ابهامی ، همیشه خودت را می پیچانی لای دلتنگی های هر روزت ، راه می روی ، نفس می کشی اما آن عمیق ترین حست به بوی دلتنگی آغشته است همیشه
زن که باشی دست های قدرتمندی داری ، که قویترین ها را رام نوازش می کنی
زن که باشی حتی اگر یک زن زمستانی ، چشم هایت گرم است 
زن که باشی رموز ساحره بودن را از اجدادت به ارث می بری و گاه آنقدر بی استفاده می گذاریشان تا می پوسند و تو یادت می رود چه قدرتی داری
زن که باشی می دانی مرد بودن آنقدرها هم سخت نیست ، همیشه می دانی سرانگشتان لطیفت برای چه خلق شده اند
زن که باشی طلوع و غروب گاهی بنده ات می شوند حتی اگر ندانی