2011/11/22

اولین برگ از ماه سوم

مرا برداشتی بالم دادی و لبخند زدی ، کنارم بال هایت را گشودی ، به قله هایی که فتح کرده بودی پرواز کردیم ، نگاهم کردی و لبخند زدی ، دست هایم را گرفتی پا به پایم آمدی خسته گی را از شانه هایم برداشتی و لبخند زدی...
اینجا انگار نزدیک تر از همیشه ام و ترس ها کمرنگ ترند ، تو مرا خواستی و همه چیز از لبخندهایت پیدا بود ، بوسیدمت و گذاشتم کنار پنجره ی هر روزه ی دنیایم همان جا که روزها برای خودم چای می ریزم و آسمان را تماشا می کنم بایستی و آسمان را از آن زاویه تماشا کنی ، چیزی انگار اتفاق افتاد شاید شهابی بود ، شاید برق ستاره ایی و شاید همه در سیاهی چشمانت بود که نگاهت اینگونه زیبا شده بود
دست هایت را دورم حلقه کردی و در گوشم چیزی زمزمه کردی چیزی شبیه آرام باش...و لبخند هایم طعم لبانت را داشت انگار یا شاید یاد گرفته بودم به لهجه ی تو بخندم

2011/11/21

آخرین برگ از ماه دوم

دیشب تمامش به گریه گذشت راستش را بخواهی دلم تنگ شده بود ، دلم هوای آغوشت را کرده بود ، قلبم درد می کشید و نمی دانی....
دیشب تنها مانده بودم انگار و خودم را بی تو دوست نداشتم ، تو معنی دوست داشتن را در من زنده می کنی
کجای این روزها مخفی ات کنم که دست زمانه از دنیایمان کوتاه باشد؟
نفسم تنگ بود و دیشب نمی دانی عشقم ، نمی دانی به چه دردی گذشت

آخرین برگ از ماه دوم

لبخند می زنی و من دوباره متولد می شوم ، چیزی انگار در من راه باز می کند ، جوانه ایی ایست شاید که بی خستگی در لایه های ابرآلود دلم نفوذ می کند...

2011/11/07

حرف

حرف ها را باید گفت، حرف که ماند می گندد ، سنگین می شود و نفس گیر

پانزدهمین برگ از ماه دوم

تو دست هایت را جایی جاگذاشته ایی می دانم و عکس چشم های مرا...تو بارانی از نبودن ها را پشت سرگذاشته ایی و امروز پری از بودن می دانم
مرا بنویس ، با همان دست هایی که نداریشان ، کنار همان دفتری که همیشه کارهایت را گوشه ایی از آن می نگاری...مرا تکرار کن کنار تمام آن حرف هایی که هر روز تکرار می کنی
اینجا یک ساعت مانده تا افق و من انقدر که به تو نزدیکم به خودم نیستم ، مرا نگه دار ، من نیاز این همه رهایی را امروز در این باز ایستادن معنا می کنم ، مرا نگه دار ، نمی خواهم به افق برسم ، افق برای من سقوط است ، با دست هایی که نداریشان مرا نگه دار...

چهاردهمین برگ از ماه دوم

یک روز بالاخره بانوی آرزوهای کسی خواهم شد ، کسی که به اندازه ی تمام پیچ و خم های دنیا واقعی است ، بدنش بوی کارهای معمولی می دهد و لبانش طعم حادثه های هر روزه 

دوازدهمین برگ از ماه دوم

آدم ها حادثه های تکرار نشدنی زندگی اند ، آدم های خوب آدم های بد ، هر کدام از اطرافیان ما دنیایی است برای خودش که به اندازه ی دلخواه با تو شِیر می شود و تو به همان اندازه از آن حادثه باخبری
یک روز ، همین روزهای اخیر بود که فکر می کردم چرا حادثه های زندگی من این همه تلخ اند ، یا چرا من همیشه سهیم در تلخی های دنیایشان می شوم ، چرا بهترین حادثه ها هم روی خوبشان را...نمی دانم شاید پنهان می کنند ، یعنی سیمای من اینهمه دردآلود و تلخ است ؟
دلم می خواست دست هایت را بگیرم ، روی یکی از بسیار نیمکت های خانه بنشینیم ، چشم هایت مال من باشد فقط و از نگاهت بپرسم که چرا گاهی اینهمه دوری ، چرا گاهی حس می کنم قدم هایت از من دور می شود ، می دانم کمی وسواسی شده ام اما از دست دادن تو...
ما زن های متولد زمستان...و یا شاید فقط خودم ، من زن متولد زمستان ، هیچ وقت چمدان کسی را نبسته ام ، هیچ وقت آدمی را بی دلیل از زندگیم بیرون نکرده ام ، اما دلم می لرزد ، دلم می لرزد وقتی ساعت ها می گذرد و همچنان از تو خبری نیست ، ساعت ها چشم هایت را می دوزی به کار و کتاب ها و مقاله ها و من گاهی روزانه هیچ سهمی از صدایت ندارم
شکایت نمی کنم...درد و دل است شاید
دست های مهربانی داری و صدای نوازشگر و همیشه گفته ای دلت آرام باشد ، اما من گاهی دلم به شدت می لرزد و گریه ام می گیرد
بعد سرم را برگردانم و بغضم را قورت بدهم و باز همان نگاه را ببینم که همچنان نوازشگر است