2011/11/21

آخرین برگ از ماه دوم

لبخند می زنی و من دوباره متولد می شوم ، چیزی انگار در من راه باز می کند ، جوانه ایی ایست شاید که بی خستگی در لایه های ابرآلود دلم نفوذ می کند...

2011/11/07

حرف

حرف ها را باید گفت، حرف که ماند می گندد ، سنگین می شود و نفس گیر

پانزدهمین برگ از ماه دوم

تو دست هایت را جایی جاگذاشته ایی می دانم و عکس چشم های مرا...تو بارانی از نبودن ها را پشت سرگذاشته ایی و امروز پری از بودن می دانم
مرا بنویس ، با همان دست هایی که نداریشان ، کنار همان دفتری که همیشه کارهایت را گوشه ایی از آن می نگاری...مرا تکرار کن کنار تمام آن حرف هایی که هر روز تکرار می کنی
اینجا یک ساعت مانده تا افق و من انقدر که به تو نزدیکم به خودم نیستم ، مرا نگه دار ، من نیاز این همه رهایی را امروز در این باز ایستادن معنا می کنم ، مرا نگه دار ، نمی خواهم به افق برسم ، افق برای من سقوط است ، با دست هایی که نداریشان مرا نگه دار...

چهاردهمین برگ از ماه دوم

یک روز بالاخره بانوی آرزوهای کسی خواهم شد ، کسی که به اندازه ی تمام پیچ و خم های دنیا واقعی است ، بدنش بوی کارهای معمولی می دهد و لبانش طعم حادثه های هر روزه 

دوازدهمین برگ از ماه دوم

آدم ها حادثه های تکرار نشدنی زندگی اند ، آدم های خوب آدم های بد ، هر کدام از اطرافیان ما دنیایی است برای خودش که به اندازه ی دلخواه با تو شِیر می شود و تو به همان اندازه از آن حادثه باخبری
یک روز ، همین روزهای اخیر بود که فکر می کردم چرا حادثه های زندگی من این همه تلخ اند ، یا چرا من همیشه سهیم در تلخی های دنیایشان می شوم ، چرا بهترین حادثه ها هم روی خوبشان را...نمی دانم شاید پنهان می کنند ، یعنی سیمای من اینهمه دردآلود و تلخ است ؟
دلم می خواست دست هایت را بگیرم ، روی یکی از بسیار نیمکت های خانه بنشینیم ، چشم هایت مال من باشد فقط و از نگاهت بپرسم که چرا گاهی اینهمه دوری ، چرا گاهی حس می کنم قدم هایت از من دور می شود ، می دانم کمی وسواسی شده ام اما از دست دادن تو...
ما زن های متولد زمستان...و یا شاید فقط خودم ، من زن متولد زمستان ، هیچ وقت چمدان کسی را نبسته ام ، هیچ وقت آدمی را بی دلیل از زندگیم بیرون نکرده ام ، اما دلم می لرزد ، دلم می لرزد وقتی ساعت ها می گذرد و همچنان از تو خبری نیست ، ساعت ها چشم هایت را می دوزی به کار و کتاب ها و مقاله ها و من گاهی روزانه هیچ سهمی از صدایت ندارم
شکایت نمی کنم...درد و دل است شاید
دست های مهربانی داری و صدای نوازشگر و همیشه گفته ای دلت آرام باشد ، اما من گاهی دلم به شدت می لرزد و گریه ام می گیرد
بعد سرم را برگردانم و بغضم را قورت بدهم و باز همان نگاه را ببینم که همچنان نوازشگر است

2011/10/24

هوا خوب است

تو که نیامدی ، خودم را برداشتم کشان کشان بردم توی اتاق ، دوتایی با هم نشستیم  پایین تخت ، دستش را محکم گرفتم ، طفلکی شوکه بود به خودم گفتم حق نداری گریه کنی ، حق نداری بترسی ، حق نداری دلت بگیرد ووو... تمام حق ها را از خودم سلب کردم
خلاصه دلت نلرزد
آمدم که بگویم خیالت راحت من و خودم خوبیم

دومین برگ از ماه دوم


زن های زمستانی وقتی خیلی دلتنگ اند ، آرام می شوند ، لبخندهای طولانی می زنند ، سرشان را کمی کج نگه می دارند و نگاه می کنند ، مات و خیره
زن های زمستانی اصول کمی می پذیرند ، کم حرف می زنند و نگهشان همیشه به دور دست است
به بخاری که از ماگ چایی بلند می شود خیره می شوم در خیالم به سیگار خیالی پک می زنم و دودش را ثانیه  ایی نگه می دارم و بعد فوتش می کنم .
یک موج قوی از خودخواهی درونم متولد شده است که انگار همه ی دنیا باید مرا دوست داشته باشند ، که انگار همه دنیا باید به من محبت کنند و در آغوشم بگیرند و اگر نه ....بغض می کنم ، اشک هایم همینجاست ، نزدیکِ نزدیک ، کافی است کسی بگوید چرا بعد...
یک موج خودخواهی شاید نه ، بلکه درماندگی ، درماندگی از این زندگی که حتی دیگر طاقت یک نه ساده را نداشته باشی چه برسد به نرسیدن ، نداشتن ، درد کشیدن
پک دیگری به سیگار خیالیم می زنم و در ذهنم می گردم ، سرچ این سُل...و نتیجه ی نهایی آه است