2013/04/16

تهوع


هر چی فکر می کنم می بینم ما ایرانی ها به چند دلیل احمق و ترسوییم
یک اینکه هر چیز باربط و بی ربطیو به سیاست ربط می دیمو تهش که یکی انگشتشو بگیره سمتمون سریعا همه چیو تکذیب می کنیم ، دو اینکه تو همه چیز دنبال قسمت منفی برای نفی کردنش می گردیم ، تمام تلاشمونو می کنیم که ثابت کنیم یه چیز بد و به درد نخوره و معمولا هم این مسئله زمانی اتفاق می افته که یه چیز (حالا می تونه آدم باشه می تونه برنامه ی تلویزیونی باشه می تونه یه شی باشه می تونه یه شغل باشه) به طور مشخص محبوب باشه ، سه اینکه وقتی یه چیزی اتفاق می افته یا یه چیزی میبینیم انقدر به حاشیه ها ی اطرافش می پردازیم که اصل اون موضوع فراموش می شه ، کلا یادمون می ره الان این اتفاقی که افتاد این برنامه که پخش شد قصدش چی بوده ، هدفش چی بوده خودمونو می کشیم که داغ ترین شایعات و راجع به اون موضوع خاص بدونیم و معمولا هم شدیدا به شایعات دامن می زنیم و واقعا نمی دونم چرا انقدر ازش لذت می بریم !!!
یه نگاه به فیس بوک ایرانی ها بندازی قشنگ این قسمتو متوجه می شی
خیلی عیب های دیگه هم داریم که...خیر سرمون قشر تحصیل کرده ی جامعه ی خراب شدمون هستیم...و یه قرون هم سواد و شعور و فهم نداریم البته که سواد ، شعور و فهم نمیاره.
من کاری ندارم که کشورای دیگه ، مردم دیگه ، فرهنگ های دیگه چطورین ، اما ما بد آدمایی هستیم ، آدم هایی که از خودمون هستند با دلیل و بی دلیل تخریب می کنیم و از اینکار لذت می بریم...متنفرم از اینکه تو این کشور و کنار همچین مردمی زندگی می کنم ، تهوع آوره...

2013/04/08

یک دور باطل همینو همین


اصولا آدم هایی هستند که نوشتن ابزار دستشان است و وقتی نمی نویسند یعنی دستشان شکسته است ، تا این حد حتی . حرف زیاد دارم ، آنقدر که بگویمو بگویمو بگویم تا پلک هایت سنگین شود ولی گفتن اش چه فایده ، اساسا یک سری مسائل توضیح دادنی نیست ، نگاه کردنی است ، آنطور که تو نگاه کنی و چیزی در دلت تیر بکشد مثل وقت هایی که دست فروشی را می بینی که باران دکانش را تخته کرده....
دنیا پر است از حرف هایی که نمی توانی بگویی ، تو هی حرف می زنی من هی نگاه می کنم ، من هی حرف می زنم تو با تردید رد یا قبول می کنی...
یک دور باطل همینو همین

2013/03/20

91

امروز آخرین روز از سال 91 هست ، سال سختی بود ، با تصمیمای سخت ، حرفای ریز و درشت ، قهراو آشتیا ، گریه ها و خنده ها ،   دلبستن ها و دلشکستن ها

 اما گذشت خیلی حرفا داشتم که امسال به خیلی نگفتم ، خیلی کارا باید برای بعضیا می کردم که نکردم ، خیلی جاها خیلی کم بودم ، خیلی جاها زیاده روی کردم ، ادما ی خوبی کنارم داشتم ، آدمای عزیزیو کنارم نداشتم ، اما خواصیت زمان گذشتنه ، بهار میاد و اتفاقا می افتن و آدم ها عوض می شن ، من اما انگار سال هاست همون جوری موندم دستامو باز می کنم ، دلم می خواد همه ی 
دنیا رو بغل کنم ، شاید از سر شادی ، شاید از سر دلتنگی

2013/03/10

ما

ما نه آنقدر سخت بودیم و نه آنقدر ساده که نه توانستیم زندگی را ببریم و نه آن را ببازیم.

2013/02/21

از آن یک آن ها


امروز بعد از یک سال و نیم دیدمش ، مثل اونوقتا صمیمی و مهربون با همون لبخندی که همیشه داشت ، خیلی حرف زدیم ، از خیلی چیزها گفتیم و تو این مدت چه اتفاقا که برای جفتمون نیفتاده بود ، بعد از رفتنش وقتی داشتم ظرفارو می شستم ، همه اش به سرنوشت فکر کردم به این که یه فکر ، یه وابستگی ، یک آن ، یک تصمیم ، چطور می تونه چندین سالِ یه آدمو ویرون کنه یا که نه حتی یه مدت خیلی کوتاه روح آدمو عذاب بده...
نمی دونم می شه قضاوت کرد یا نه ، آدمایی رو که از کار کردشون پشیمون می شن یا نه پشیمون نمی شه ، خسته می شن و انگار که اطرافیانشون براشون اهمیت ندارند و خیلی راحت می گن ، ببخشید اشتباه شد ، اشتباه کردم ، نباید از اول این کارو می کردم یا حتی نه خیلی راحت هم نمی گن خیلی سخت می گن با اشک می گن با درد می گن اما خلاصه می گن؛ یه رشته ی به هم بافته شده یِ تبدیل به دلخوشیه یک نفر شده رو می برن و شاید نمی دونن تیکه های دل اون آدمو می برن...
نمی دونم می شه قضاوت کرد اون آدمیو که تو چشمای طرف مقابلش نگاه می کنه و هنوز عاشقه اما به خواسته ی طرفش تن می ده شاید به خاطر اینکه خوشحالش کنه ، شاید به خاطر اینکه  یک طرفه خواستن فایده ایی نداره و شاید هزاران دلیل دیگه که این اجازه رو صادر می کنه که روحش درد بکشه...
نمی دونم می شه این حس هارو قضاوت کرد یا نه که حتما اگه به جای هر کدوم از طرفین باشیم دلیل خودمونو برای کارمون داریم ، غصه ام می شه ، برای تمام خوشی هایی که می تونیم داشته باشیمو از خودمون دریغ می کنیم ، از تمام لذت هایی که می تونستیم ببریمو نتونستیم ، نشد...شاید نذاشتن
دلم می گیره وقتی این اتفاقا هر روز داره دورو برمون می افته و هنوز و همیشه خیلی ها دلشون مشتاقانه برای یه آدم می زنه بدون شنیدن صدای نفساش ، دو تا آدم به یاد هم خوابشون می بره بدون لمس دست هم دیگه و گفتن دوست دارم بدون داشتن رابطه...از این جدایی های لعنتی دلم می گیره
دلم می خواست یه راه حل ارائه بدم ، یه نظر ، یه حرفی که لااقل یه دردیو دوا کنه اما متاسفانه بازی منطقو احساس همیشه بوده و خواهد بود ...
تنها راه حلش اینه که آدم نباشی ، خرس پاندا باشی مثلا یا دلفین یا حتی گنجشک...اونجوری شاید لازم نباشه جفتتو به خاطر مصلحت زندگی بذاریو بری...

2013/02/20

دوستانه

یک وقتایی آدم ویرش می گیرد با یکی حرف بزند ، مثلا برود به همکارش گیر بدهد که فردا اگر یکی از دوستان قدیمی ات قرار بود بیاید خانه ات ، نهار چه می پختی یا اینکه با هم بنشینید ایمیل های غیر کاری چک کنید و رنگ اسمتان را کشف کنید و بر سر مطالبش با هم چانه بزنید ، یک وقت هایی آدم دلش می خواد با دوست هایش بپرد ، در حد خاله بازی حتی ، یا حرف های خاله زنکی یا نمی دانم.

آدمیزاد اسمش روش است ، دوست می خواهد ، رفیق می خواهد نه حالا حتما رفیق گرم آبه و گلستانی ، کلا آدمی هم جنس که بشود دو کلمه برایش حرف زد و خندید.

دلم برای دوستانم تنگ شده است ، برای حرف های دخترانه زدن ، برای چیزهای پیش پا افتاده حتی ، اصلا یک جوری شده ام که انگار دلم می خواهد دوروبرم پر از دختر باشد ، دخترانگی دلم می خواد ، بگذریم که همه درگیر زندگی هاشان هستند و خوب بین همه ی دردسرها شاید آدم های کسی بتوانند از خودشان بِکَنند و وقتشان را به دیگری بدهند ، حق هم دارند خوب زندگی و وقت و حوصله ی خودشان است ، دلشان نمی خواهد با کس دیگری سهیمش شوند ، در این گیرو دار است  که من یکی از خوب های زندگی ام را بعد از یکسال و خورده ایی قرار است ببینم و چقدر خوشحالم ، هر چند که می دانم ، مثل همیشه باز هم حرف ها فقط در مغزم رژه می روند و به زبانم شاید نیمی از آن ها هم ننشیند اما همینکه دوستی کنارم دارم فردا بسیار لذت بخش است ، حتی فکر کردن به آن.

البته این قضیه برای من از آنجا شروع شد که دو نفر از ارکان مهم دوستی ام را گم کردم ، گم که...نه اما دور شدند ، کم شدند و این نیاز حرف زدن با یک آدم جدای آدم زندگی ات برای من مثل یک بغض شد ، مثل دو دستی که گردنت را فشار می دهند و...نمی دانم ، خلاصه اینکه من یکهو احساس کردم که خیلی در زندگی ام آدم طفلکی دوست ندار بدبختی هستم و خوب چون این حس نیود و من یک آدم طفلکی دوست ندار بدبخت هستم تصمیم گرفتم دوباره به دایره ی دوست دارها ملحق شوم ، تصمیم گرفتم که این میدان سیم خارداری را که دورم پیچیده بودم باز کنم ، هر چند که هنوز نمی دانم می توانم ادامه بدهمش یا نه ، راستش مشکل آنجاست که هر بار که این کار را کرده ام آدم ها ناامیدم کرده اند و از آن ها رنجیده ام...کاش اینبار به میمنت فرار از حس های بد هم که شده آن اتفاق ها باز تکرار نشود.

 

2013/02/13

!!

شاید اینجا را هم رها کنم و برم بساطم را جای دیگری پهن کنم ، پرایوسیم در خطر افتاده