2012/02/26

جانِ من

دردهای تو در من...

یادت هست ؟ یک بار برایت گفته ام . وقتی درد می کشی مثل آینه ایی که روبروی آینه ایی دیگر ایستاده باشد دردهای تو در من تکرار می شود تا... بی نهایت آنچه که هست.

حال و هوای این روزهای من جایی میان کهنه و نو در نوسان است که این حس های گاه و بی گاه ، این حس تعلق بی وقفه و آن برق چشم ها و این دوستت دارم های نزدیک و و و...تمام من بودن هایم و تو بودن هایت و این ما که ساخته ایم که چقدر لذت بخش ادایش می کنم :  - ما

حرف های ما

خریدهای ما

دوست های ما

انتخاب های ما

و...

انگار چیزی باشد که هیچگاه تجربه نکرده ام اما بارها دست هایم را فشرده است.

تو که اینچنین نزدیک به دیوانگی های من موهایم را آرام از پیشانیم کنار می زنی و آرام بوسه می نشانی بر لبانم...

و منی که قدم به قدم روزهایت کنار تمام شلوغی های هر روزه روبرویت ایستاده ام و در رفت آمد روزها و این آدم های ثانیه به ثانیه چشم هایم به دست هایت ثابت مانده است...

جانی نزدیک به جانی ، و دردت درمن...آخ...

 

2012/02/18

داغون بودگی

گاهی وقت ها فقط و فقط یک بستنی می تواند بی حالی مرا تسکین شود

همین و بس

نفرت

کم پیش می آید از کسی متنفر شوم ، کم پیش می آید از تمام " ازت متنفرم " هایم منظوری دقیقا به همین معنی داشته باشم ، کم پیش می آید  آدم ها بتوانند آنقدر آزارم بدهند که لطف هایشان را فراموش کنم.

اما از تمام آدم هایی که در زندگی می شناسم افرادی هستند که گرچه از انگشت های یک دست کمترند اما وجودم را لبریز از نفرت می کنند ، آدم هایی که تجربه ی اول من در نوع رابطه ایی بوده اند که کنارشان آغاز کرده ام ، آدم هایی که روحم را فرسودند و قلبم را شکستند و آنقدر آزار دیده ام از رفتارشان که هیچ وقت از جانب من بخشیده نخواهند شد.

گاهی به یادشان می افتم ، دردآلود می شوم و بغضم می ترکد ، کاش روزی بشود که تمام این خاطرات لعنتی فراموشم شود کاش بشود پاکشان کنم و از یاد ببرم چنین آدم هایی در زندگی ام وجود داشته اند...

 

 

 

2012/02/16

گوگل عزیز

سوالی که مدتیه برام پیش اومده اینه که : چطور می شه بدون گوگل زندگی کرد ؟

نصف بیشتر چیزهایی که تا امروز بلدم و تو مراودات روزانم ازشون استفاده می کنم رو مدیون گوگلم. حتی خیلی از چیزهایی که ساختم ، طرح هایی که کشیدم و خدا می دونه چیزهای دیگه ایی که الان به ذهنم نمی رسه تا بنویسمشون.

چطور می شه بدون گوگل !!!

وقتی فکر می کنم اینترنت ملی یه روزی ممکنه این منبع غنی و بی نظیر رو ازم بگیره ، وحشت می کنم و قلبم فشرده می شه...

من عاشق گوگلم و از کار کردم با تک تک فرآورده هاش (:وینک) لذت می برم.

موتور جستجوی محبوب من!!!

باید باشی.

2012/02/14

یک رمان خوب روحت را پرواز می دهد

نمی شود وقتی می خواهی نظراتت را بنویسی زیاد و طولانی ادبی بنویسی ، فقط می شود از اول شروع کنی و خطی پیش بروی و مثلا بگویی اینطور که پیش می رود خیلی به دلم می چسبد یا این قسمت کمی توضیح نیاز دارد.

 

خواندن رمان زیبایت برایم یک جور تمرین بود انگار یا اگر بهتر بگویم دانستن بیشتر ، دانستن بیشتر تو ، شخصیتت ، علاقه مندی هایت و حتی بی قراری ها و نفرت هایت.

غروب ها و شب های سرد زمستانی همراهی بود برایم و لذت  دقایق.

از اینکه بیننده ی تصویرسازی هایت بوده ام بسیار خوشحالم و به دستان و ذهن خلاقت افتخار می کنم ، با خواندن هر فصل این حس افتخار به تو در من صدچندان می شد.

از اینکه کنارم قدم برمی داری به خودم می بالم.

همیشه منتظرم تا نوشته های بیشتری از تو بخوانم .

دنیایت را بیشتر شناخته ام و فهمیده ام پشت تمام این سادگی ، پیچیدگی هایی نهفته است، دنیایت را دوست دارم و از بخشی از آن بودن لذت می برم.

 

 

و امروز با اطمینانی بیشتری از گذشته می توانم بگویم

 

::دوستت دارم::

 

 

 

2012/01/31

Birthday

ساعت دوازده بار نواخت  

از نیمه شب گذشته است و چشمانی بیدار که سیاهی شب را ندید می گیرند.

فکری آمد ، نماند و گذشت...

زن زمستانی لبخندی زد

اتو روی شال قرمزش کشید

و زیر لب زمزمه کرد تولدم مبارک

2012/01/29

بالا آوردگی

زندگی تو این کشور جز افسردگی و بدبختی هیچی واسه آدم نداره...هر طرفو که نگاه می کنی مردم دارن تو بدبختی دست و پا می زنن ، هر طرفو که نگاه می کنی یه دردی یه غمی یه گوشه ایی نشسته و تو کمینته که نگاهش کنی تا بپره روت ، دارم خفه می شم ، از این همه بی انصافی ، این همه حق خوری ، این همه درگیری ، از این همه فشار فکری می خوام بالا بیارم ، مگه من چند سالمه که باید این همه درگیری داشته باشم....وقتی نگاه می کنم به جوونای کشورای دیگه که چه می کننو فکرو خیالاتشون چیه و زندگیشون چه جوریه از زنده بودنم سیر می شم ، اینجا ما همش نگران فردامونیم ، همیشه به مرگ می گیرنمون که به تب راضی بشیم...

عذاب می کشم از این همه غصه ، از این همه گرفتاری روحم خراشیده شده.

شاید به ظاهر جوون به نظر برسیم اما از درون چندین سال از سنمون پیرتریم...

بعضی وقتا می گم واقعا چرا اینجام ، چرا باید تو این جهنم دره زندگی کنم ، و خیلی چراهای دیگه چند وقتی هم هست که دیگه چیزی به عنوان "ارق ملی" معنای واقعیشو برام از دست داده ، بزنید بپاشونید داغون کنید ، هرکی هر چی جمع کردو کند و برد ناز شستش اصلا...من می خوام آروم زندگی کنم با حداقل هایی که هر کسی می تونه تو زندگیش داشته باشه ، من می خوام برای خودم باشم ، بی فکر بی دغدغه ، کیو باید بینم...

باز هم میرسم به اون جمله ی همیشه گی که عدالتی که می گن تو جهان وجود داره دقیقا کجای این روزای ماست ؟ کجا دقیییییییییییقااااااااا

حالم بده، بد