گاهی وقت ها باید به جای صدا کردن اسم هم از واژه ی " صاحابش " استفاده کرد. حسابی می چسبد ، کلا صاحب بودن و چیز خوبی را داشتن خیلی کیف دارد.
صاحابش بیا
صاحابش اومد
صاحابش چی می گی
صاحابش !!!
به به ، به به
گاهی وقت ها باید به جای صدا کردن اسم هم از واژه ی " صاحابش " استفاده کرد. حسابی می چسبد ، کلا صاحب بودن و چیز خوبی را داشتن خیلی کیف دارد.
صاحابش بیا
صاحابش اومد
صاحابش چی می گی
صاحابش !!!
به به ، به به
بعضی از آدم ها گاهی ابله تر از آن هستند که نشان می دهند و افکارشان آنقدر بچه گانه و رشد نیافته است که دهانت باز می ماند و یا اغلب عصبانی می شوی و خوب...کاریش هم نمی شود کرد از لحاظ مغزی بسیار نابالغند انگار تنها وقتی از ناحیه پایین شکم به بلوغ می رسند برایشان کافی است و نواحی بالاتر زیاد مهم نیستند.
واقعا در برابر این آدمها چطور باید رفتار کرد باید مثل خودشان کودک شد و همه چیز را به مسخره گرفت یا نه تو دهنی محکمی نثارشان کرد!
نمی دانم چرا خیلی ها زن بودن را به بود و نبود یک ذره پوست یا گوشت یا هر چه اسمش را می گذارند می دانند... از نظر من این دید بسیار کوته فکرانه و نابالغ است.
شاید از نظر خیلی ها این اصلا مسئله ی مهمی نباشد و اصلا به چشمشان نیاد که این نظریه توهین بزرگی است به تمامیه زن ها....
***مسخره است که روز زن در کشور ما روزی متفاوت با دیگر نقاط جهان است ، با این حال روز زن مبارک
روی تخت دراز کشیده بودم ، چشم هایم را هم بسته بودم که صدایش آدم ، چند بار صدایم کرد ، می دانستم خیال است چشم هایم را باز نکردم فقط آرام جواب دادم جانم ، چیزی نگفت فقط لحن صدایش ملتمسانه تر شد و باز صدایم کرد...
.....
در زندگی هر کسی حرف هایی ، داستان هایی و اتفاق هایی هست که فقط و فقط یک بار اتفاق می افتند و همان برای تمامی عمرت بس است. این خاصیت داستان است که تکرار نشدنی باشد. به اینجا که می رسم فکرم یخ می زند ، خیلی طول کشید تا با واقعیتی به نام تغییر کنار آمدم و برای خودم حل کردم که هیچ چیز به معنای واقعی کلمه مطلق نیست حتی همین مطلق. و همیشه چیزی هست که دلت را بلرزاند و به روزگار حتی منهای آدم هایش هم نمی شود اعتماد همه جانبه داشت.
آدم هایی که از کوچه های دنیای من گذشته اند کمتر از انگشتان دستم هستند و به طبع کندوکاری ها و دست نوشته ها و یادگاری هایی که از آن ها مانده و حتی زخم ها آنقدر پررنگ اند که همیشه چشم هایم قابشان می گیرد ، روزی که فهمیدم گذشته ها را باید گذاشت و گذشت آستین هایم را بالا زدم تا خط خطی ها را پاک کنم اما به ضم حافظه ی پر رنگم نه تصویرها محو شدند نه کندوکاری ها و من ماندم با واقعیتی به نام گذر زمان و جمع شدن انبوه خاطرات.
خاطراتم هنوز مرا به خنده و گریه وا می دارند ، به حرص خوردن و آرام شدن و همه ی اینها...نمی دانم کجا ذخیره می شوند ، من این زن زمستانی بعد از گذشت این چند سال به قد روزهای زندگی مادرم خاطره برای تعریف کردن دارم ، خاطراتی که لذت و درد آن را فقط خودم می دانم و خوب گوشی برای شنیدنش نیست.
روزها از پس هم می گذرند و من ساعت دیواری های بسیار زیادی در پس ذهنم دارم که روی ساعت های خاصی به خواب رفته اند ، آن دم غروب که روی تخت دراز کشیده بودم و او گوشه ی اتاق از پشت دود سیگار با آن چشم های براق نگاهم می کرد ساعت 20 : 6 دقیقه ، آن شب نزدیک ساعت 9 وقتی زنگ زد و با زبان چربش خامم کرد که همراهش شوم ، آن صبح دلریز نزدیک ساعت 8 که با دلهره ناگهان سر از روی دست هایم برداشتم و یادم آمد تمام شب را پشت میز به خواب رفته بودم و چه دو روز دلریزی بود... و و و نفس دادن ها ، نفس گرفتن ها ، خسته از کار روزانه رسیدن ها و کودک شدن ها و و وگریه کردن ها ، درد کشیدن ها ، بی خوابی ها ، لرزیدن ها....ساعت ها ، دقیقه ها ، ثانیه ها...
من پیر شده ام ، در این زمان اندک و دلم...امروز کنار دست هایی لانه ساخته است که تمام این حرف ها را می خواند و مرا می داند و دانستن من بزرگ ترین هدیه ایست که کسی می تواند به من بدهد.
.....
دیشب آمد ، غصه داشت ، دل دل می کرد ، آزار می دید و حرف هایش همه طمع تلخ افسردگی داشت ، نگاهش کردم و دیدم یک مرد گاهی چقدر می تواند شکننده باشد که احساس برای بعضی از مردها چقدر می تواند ویران گر باشد. دوست داشتن آدم ها گاهی....رابطه های عیق گاهی...احساس گناه می کنم و در دلم بارها آرزو می کنم ای کاش این علاقه اینهمه عمیق نمی شد که امروز....کاری از دست هایم بر نمی آید که آن زمانی که نفس می خواست همراه آن کپسول های اکسیژن....که...کنار آن دردهای بی پدر....مرحم....آخ...
یک وقت هایی آدم خودش را می زند به نفهمی و آنقدر خوب نقش را بازی می کند که آدم های دورو بر هوا برشان می دارد که خیلی باهوشند یا زیرکند یا نمی دانم هر چه صفت برای آدم های آی کیو بالا هست.
بعد توی این گیرودار است که وقتی آن ها مشغول چیدمان نقشه هاشان هستند تو یک چایی برای خودت می ریزی و دو قطری آب لیمو تویش می چکانی و با نبات نوش جان می کنی ، هر چند گاهی آن وسط مسط ها که درگیری اعصابت خورد می شود از اینکه انقدر آدم ها می توانند پست و سواستفاده گر باشند ولی در کل تو اعصابت راحت تر است چون آنکس که می داند تویی.
راستی چرا آدم ها به خودشان اجازه می دهند دیگران را انقدر ابله فرض کنند ؟ به هیچ وجه توی کتم نمی رود این رفتار ، این از بالا نگاه کردن ها و بازی در آوردن ها بعضی ها هم که قربانشان بشوم کلا توی کار داستان و رمانند.
کاش جرات صادق بودن داشتیم ، کاش پشت نقاب نقش هایمان قایم نمی شدیم .
روزگار غریبی است نازنین....
زن های زمستانی که دلشان می گیرد سریع به گریه می افتند ، این روزها احوالات نابسامان است. انگار خیلی چیزها جایش نباشد یا دنیا تنگ شده باشد. به خودم که نگاه می کنم تمام آنچه نمی خواهی می بینم ودورتر از آنچه مورد پسند باشد. به تو که نگاه می کنم شوقی را می بینم که در من نیست و کمی نگاه اجمالی مردانه ... بیشتر می ترسم و گم می شم در آنچه باید باشم و آنچه هستم. به مردم که نگاه می کنم احساس مرگ می کنم ، این مردم...آه از این مردم.
دلم می خواهد جای دنجی پیدا کنم و مخفی شوم و کسی پیدایم نکند ، کسی نگاهم نکند ، حتی کسی لبخند نزد. جایی که خودم باشم و دانه دانه دلتنگی هایم را بچینم کناری و یک دل سیر گریه کنم.
شاید این ذات ما بودن است که گاهی هم رنگی و گاهی دو رنگ بی ربط ، نمی دانم... اما از اینکه خیلی چیزها و خیلی کَس ها نیستم متاسفم...
افسرگی چیزی است که زن های متولد زمستان به شدت مستعد آنند انگار...
این روزها انگیزه ام برای کار کردن را از دست داده ام ، یک زن که برای تمام تلاش هایی که می کند و هیچ بازخورد خوبی دریافت نمی کند و تنها استقلال و در اجتماع بودن و وجدان کارش مجابش می کند به ادامه دادن ، به مدیرم که نگاه می کنم انسان نالایقی را می بینم که چشم هایش را روی ناتوانی هایش بسته است و فقط دهانش را باز کرده مثل تمامیه مدیرهای دیگری که در کمال بی لیاقتی از زیردستان خود سواستفاده می کنند.
گاهی در انسان بودن بعضی ها دچار تردید می شوم که چطور می شود اینهمه ناجوان مردانه آنچه از آن کس دیگری است را به راحتی از او بدزدی یا در دستان کس دیگری بگذاری.
این دست رفتار ها سبب شد کمی به نظریه ی خود ، نسبت به انسان و مقام انسانی شک کنم و بازنگری ایی داشته باشم به این موضوع که به راستی انسان در بالای هرم آفرینش قرار می گیرد ؟ که گاهی جمعی از حیواناتی که ما آنها را فاقد شعور می دانیم ارزشی بس بالاتر تر از انسان پیدا می کنند و به راستی مصداق این جمله می شوند که" سگش می ارزد "یا همچین جمله هایی.
چرا درک این موضوع که هر کسی باید به اندازه ی توانایی اش جایگاهی را صاحب باشد اینقدر مشکل است ؟؟؟
هرچند این مسئله ، تنها مشکل مدیریت شرکت ها نیست ، اینجا ایران است و همه ی ما عادت داریم که هیچ کس سر جای خودش نباشد و به همین دلیل همیشه همه چیز نابسامان است. آدم های کوچک صاحب جایگاهای بزرگ می شوند و آنقدر ذلیل و حقیرند که در جایگاهشان گم می شوند و دیگر همان ذره هم نیستند....
دل آدم به حالشان می سوزد.
یا نه
آدم دلش به حال خودش می سوزد که توانایی و استعدادت در دست های یک مشت...(صفت مناسبی پیدا نمی کنم) نادیده گرفته می شود و فرصت پیشرفتت را از دست می دهی تنها و تنها به دلیل نداشتن یک آشنای فول آپشن یا سابقه ی کاریه بالا.
از این همه بی عدالتی افسرده ام و قلبم بارها می شکند و آدم هایی شبیه من بسیار زیادند .
چقدر دور شده ایم از آنچه باید باشیم ، آنقدر که هیچ برگشت به اصلی را برای خودمان متصور نیستم.